#رمانیسراسرهیجانوخشونت😈😈
با حرص سر سفره ی عقد به دختر خدمتکاری که حالا عروسم شده بود خیره شدم.
بغض توی گلوش لرزشی که از ترس بود به وضوح توش دیده می شد.خطبه رو خوندن و جفتمون جواب بله رو دادیم.از شدت عصبانیت میلرزیدم. بی توجه به مهمونا رفتم سمت اشپزخونه و با حرص فریادی کشیدم.مادرم با ابرو های گره خورده داخل اومد و گفت: چته پسر؟ چه خبرته؟ گندی که خودت زدی! تو به دختر خدمتکار عمارتت هتک حرمت کردی وقتی روی خودت کنترل نداری باید تاوان پس بدی.با عصبانیت رفتم سمت دختره و بدون توجه به بقیه چنگی به موهاش زدم و کشوندمش سمت اتاقمون...😱🙊
#ادامهرمانلیلیبیعشق👇🔞🔞🔞
http://eitaa.com/joinchat/1019936784C9e1eab6095