مامان اخبار را با عینک نزدیک بین جدیدش که هنوز به آن عادت نکرده میخواند،هرازگاهی هم با انگشتش آن را مانند سریال بچه مهندس بالا می دهد.آن میان می گویم که میروم درس بخوانم و بعد مامان می گوید که ارزشش رو ندارد!ناگهان کلماتی که دیروز اگر به زبان می آوردم کتکم می زد را خودش می گوید.
+قهوه،همون همیشگی؟
_همون همیشگی
و بعد خودش ماگ قهوه را دستم می دهد.
چند دقیقه ای به من خیره می شود،می دانم که درون آن سرش که شبیه اتوبان تهران_کرج است، فکر می کند که چهره ام بعد از ۴۰ روز مدفون شدن در زیر خاک آیا هنوز همینطور می ماند؟
می فهمد که نمیتواند بغضش را قورت دهد،پس رویش را می کند اونور، تا بهترین غذای مضر مورد علاقه ام را بپزد.امیدوارم غذا بخاطر اشک هایش شور نشود.
وهم دیگه سبز نیست
مامان اخبار را با عینک نزدیک بین جدیدش که هنوز به آن عادت نکرده میخواند،هرازگاهی هم با انگشتش آن را
حقوق این ماه را که واریز می کنند،این دفعه نمیپرسد که میخواهم با آن چه کار کنم فقط میگوید که چه میخواهی بخری؟و از آن جایی که همیشه گفتن حقیقت در قالب شوخی باور ناکردنی روی او اثر گذاشته، میگویم: سیگار مورد علاقه ام.
وهم دیگه سبز نیست
حقوق این ماه را که واریز می کنند،این دفعه نمیپرسد که میخواهم با آن چه کار کنم فقط میگوید که چه می
وقتی می گویم احتمال دارد فردا مدرسه را به آتش بکشم نمیگوید که از دستم خسته است و سال دیگر دیپلم میگیرم و باید کمی سنگین و رنگین رفتار کنم، فقط نگاه خیرهاش،مردمک لرزان و چشم های عسلی رو به سبزش را میبینم که در انتهایش تنها یک چیز دیده میشود "نابودی"
کی به کیه امشب پاکت سیگارم رو تموم میکنم و تا صبح کفتری گوشه اتاقم زار میزنم،تا صبح هم هانیبال یا شایدم یه سریال جدید رو میبینم و بعد گالن قهومو میگیرم و میرم مدرسه و قمار میکنم.