ایهام"
اگر عشقت ، اگر چشمانت، اگر خنده های زیبایت، اگر آغوش گرمت فقط میتواند مرا به سر حد مرگ برساند... خاط
شاید تو هرگز مرا در آغوش نکشیده باشی ... اما چه شب هایی را که در خیالاتم در آغوش تو خوابیده بودم...
ایهام
امشب گوشه ای از تخت خوابیدم تا توهم کنارم بنشینی و قصه بگویی، دو فنجان قهوه ریختم، دو بلیط سینما گرفتم، موهایم را شانه کردم و منتظر نشستم تا بیایی و با دستان خودت موهایم را ببافی...
اما قصه ای خوانده نشد، قهوه سرد شد، یک صندلی خالی ماند و موهایم بافته نشد...
باز هم خیال پردازی هایم کار دستم داده...
ایهام