2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغضم میگیره با اهنگش🚶♀️❤️🩹
https://eitaa.com/ieham1
#پارت_سیام
#فادیا
آخ فاطمه... اسمش را که می آورم قلبم می گیرد و دلم می خواهد یک شبانه روز گریه کنم.به قدری برای خودم نوحه خواندم که گلویم برهوت شد. خدیجه بانو مانند مادرم بود. پاهایم نای بلند شدن نداشت. ترجیح دادم به جای لبانم چشم هایم آب بنوشند.》
با صدای دوستانم که می گفتند برگردیم بلند شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم. درحال قدم زدن به سمت پذیرش بودم که مردی را دیدم مانند بچه ها سرش را روی زانوانش گذاشته است و بلند فریاد می زند. به یاد خاطرات طاهر افتادم . او حالا خوب پیامبر را درک می کند! دست از تماشا کردنش برداشتم و پایم را جلو بردم که مرد سرش را بالا آورد؛ با نسخه ی خمیده و پیر شده ای از پدرم مواجه شدم! نمی دانستم چه شده و چه کسی فوت کرده یا مجروح شده اما با تمام توانم به ته سالن رفتم گمان می کردم یکی از دوستانش آسیب دیده و با این فکر پدرم را در آغوش گرفتم:《بابا جونم غصه نخور گریه کردن که فایده ای نداره برای دوستت دعا کن. خدا که بد بنده هاش رو نمی خواد اگر اون شهید بشه قطعا صلاحش در همین بوده و اگه برگرده خیرتی داخلش هست. گریه نکن که من طاقت دیدن اشکاتو ندارم!》پدرم که با حرف هایم آرام تر شده بود اشک هایش را پاک کرد و چند دقیقه به صورتم زل زد و سپس گفت:《اگر خودت هم خبر شهادت یکی از عزیزانت رو بشنوی باز هم همین رو میگی و آرومی؟ یعنی گریه نمی کنی؟》 بدون تردید جواب دادم:《 نه!》پدرم حرفش را در دهانش مزه مزه کرد و با اکراه و ترس از واکنش من گفت:《 مامانت....شهید شد!》ارواح پنهان در دیوار به سمتم حمله ور شدند، سرم گیج رفت و من را در آغوش زمین بیمارستان انداختند...
نویسنده:ریحانه.ش
https://eitaa.com/ieham1
کپی؟❌🚫