از اینکه تو این شرایط با این همه غم و غصه باید کار کنم، درس بخونم، با آدما حرف بزنم و زنده باشم متنفرم.
«و او مجبور است چنین زندگی کند، بر لبهی ویرانی، قوی، تنها، بدون اینکه کسی او را بفهمد یا برایش دلسوزی کند.»
حتی مسواک زدن هم از نظرم بیهودهست. هرگونه روتین و تلاش و انگیزهای برام قباحت داره. خشم جاریه و غم. همین.
وای بچه منم خیلییییی استعداد پزشکی داره.
اسم تمااااام اعضای بدنش رو میدونه، آرتسمزنشگزج جان مامان بیا به خانم دکتر نشون بده دستت کدومه