از اینکه تو این شرایط با این همه غم و غصه باید کار کنم، درس بخونم، با آدما حرف بزنم و زنده باشم متنفرم.
«و او مجبور است چنین زندگی کند، بر لبهی ویرانی، قوی، تنها، بدون اینکه کسی او را بفهمد یا برایش دلسوزی کند.»
حتی مسواک زدن هم از نظرم بیهودهست. هرگونه روتین و تلاش و انگیزهای برام قباحت داره. خشم جاریه و غم. همین.
وای بچه منم خیلییییی استعداد پزشکی داره.
اسم تمااااام اعضای بدنش رو میدونه، آرتسمزنشگزج جان مامان بیا به خانم دکتر نشون بده دستت کدومه
اون شخصیتم که قبل از غذا خوردن میبینید رو خودمم گردن نمیگیرم؛ لطفا فراموشش کنین. وقتی سیر شدم باهام معاشرت کنید.
به مامانم گفتم بذار یه سگ بخریم بیاریمش خونه بخدا بعدا عاشقش میشی برگشت گفت آره راجب توام همین فکرو میکردم
بین رسیدن به آرزو و ریدن به آرزو فقط یه س فاصله هست که خب متاسفانه من همیشه اون س رو جا میندازم