هدایت شده از Tweety
میگویند بعضی زیباییها موهبت نیستند؛ نفرینیاند که سرنوشت بر دوش صاحبشان میگذارد...
ماهگل، دختر زیبای روستایی، آنقدر دلربا بود که خانوادهاش از ترس نگاههای هوسآلود مردم، او را پشت دیوارهای خانه پنهان کرده بودند. سهم او از دنیا، پنجرهای کوچک، حیاطی خاموش و آسمانی بود که هر شب ماهش را در آغوش میگرفت.
ماه، تنها همدم شبهایش بود... زیرا بهزاد، پسرعمویش و تنها عشق زندگیاش، هنگام رفتن دستهایش را فشرده و با لبخندی پر از امید گفته بود: «هر شب به ماه نگاه کن... هر جا باشم، همان ماه بالای سر من هم هست. خیلی زود برمیگردم.»از آن شب به بعد، ماهگل هر غروب منتظر بهزاد بود . اما روزگار، همیشه برای عاشقان مهربان نیست...
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇🏻⭕️
https://eitaa.com/joinchat/1478230920C28f5f5e3ab
هیچوقت اون بغل دستیمو که سر امتحان زدم بهش بلند گفت چی میخوای هی صدا میکنی و نمیبخشم
فقط يه ایرانی میتونه یه ديس برنج رو با خورشت بخوره روش يه پارچ نوشابه سر بکشه
ولى سالادشو رو سس نمى زنه مى گه آخه چاق مى كنه
اگر قراره دوست باشیم دیگه وای ولش کن به ما چه و بابا ول کن گناه داره و آخه چرا باید اونو مسخره کنیم، تعطیل.