وقتی ساعت گذاشتی که بیدارشی بخونی ولی یهو مامانت صدات میکنه چون فقط یه ربع تا امتحان مونده<<<<
هدایت شده از گسترده امید
روغن زیتون محلی از باغدار فقط ۵۰۹ت🤩🔥
دیگه پولتو برای روغن مایع جامد های اشغالی هدر نده! اینجا پخشِ انواع روغن باکیفیت و قیمت بدون واسطه ازکارگاه روغن گیری انجام میشه🤌
یبار با این روغن #اشپزی کنی فککک نکنم بتونی عاشقش نشی بفرمایین 👇😍
https://eitaa.com/joinchat/1507131589C34ea9ddab8
روغنگیریِ#حلال_واری بدونِدخالت دست🙂☝️
پارسال به خاطر کبد چرب همسرم، دکتر گفت فقط باید روغن زیتون و کنجد خالص مصرف کنیم. 🤦♀️ هر جا میخریدم یا بوی موندگی میداد یا معلوم بود کلی روغن مایع قاطیش کردن! دیگه کلافه شده بودم تا اینکه تو یه مهمونی دوستم این کانال رو معرفی کرد. 🥺 خدا رو شکر با مصرف همین روغنهای خالص، آزمایشهای همسرم عالی شد و مشکل کبدش کاملاً برطرف شد😍بفرمایید 👇
https://eitaa.com/joinchat/1507131589C34ea9ddab8
من کل عمرم دهنم سرویس نشده که تو بیایی زیر اعلامیهم بزنی مرحوم شادروان، بزنید مرحوم پاره روان دوعالم.
من روم نمیشه بهت بگم ولی خودت بفهم که: "نیازمند پیام شما در تمام ساعات شبانه روز هستم"
میگویند بعضی زیباییها موهبت نیستند؛ نفرینیاند که سرنوشت بر دوش صاحبشان میگذارد...
ماهگل، دختر زیبای روستایی، آنقدر دلربا بود که خانوادهاش از ترس نگاههای هوسآلود مردم، او را پشت دیوارهای خانه پنهان کرده بودند. سهم او از دنیا، پنجرهای کوچک، حیاطی خاموش و آسمانی بود که هر شب ماهش را در آغوش میگرفت.
ماه، تنها همدم شبهایش بود... زیرا بهزاد، پسرعمویش و تنها عشق زندگیاش، هنگام رفتن دستهایش را فشرده و با لبخندی پر از امید گفته بود: «هر شب به ماه نگاه کن... هر جا باشم، همان ماه بالای سر من هم هست. خیلی زود برمیگردم.»از آن شب به بعد، ماهگل هر غروب منتظر بهزاد بود . اما روزگار، همیشه برای عاشقان مهربان نیست...
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇🏻⭕️
https://eitaa.com/joinchat/1478230920C28f5f5e3ab
به بابام گفتم حیوون خونگی نمیگیری برام؟ گفت چرا یه گاو میگیرم که زبون همم بفهمید