ناراحتم واقعا که همه چی انقدر بد تموم شد. ناراحتم که نمیتونم حتی تولدتو تبریک بگم، برات کیک خوشمزه بپزم و تو شمعارو فوت کنی.
عاشق پسرای خاله زنکم. مثلا یهو میشینه کنارت میگه خب نگفتی شیوا دیروز چی میگفت؟
من نمیفهمم چرا آدم باید فیلم ترسناک ببینه! فکر کن یه فیلمی پخش کنی و بنشینی به تماشا که بترسی. چه کاریه خب؟ از خدا بترس. این چه عمل عبث و بیهوده اییه؟
خدایا وقتی دارم میگم "دیگه از این بدتر نمیشه" دارم شکایت میکنم به چالش نمیکشمت که انقدر جدی میگیری