هدایت شده از " کُنج حرم "
Ziarate Ashura224.mp3
زمان:
حجم:
2M
داشتم مداحے گوش میڪردم🌱
بہ ذهنم رسید ڪہ...
تمام سختے هایے ڪہ پیامبر،
امیرالمؤمنین
حضرت زهرا، امام حسین، حضرت زینب و...ڪشیدن،
بخاطر ڪوتاهے و سهل انگارے مسلمونا بودہ💔
نہ ڪفار، نہ مشرڪان... مسلمونا
اونایے ڪہ خودسازے نڪردن و نفْسشون بهشون غالب شد!!!!
اگہ ما هم گناهامون رو ترڪ نڪنیم وخودسازے نڪنیم
یہ داغ میشیم بہ روے قلب حجت خدا
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
آقاجونم:)
زندگی این کنیزتون رو میبینید؟!
آقا دیگه نمیکشیم....
آقا جونم...
به این غروب
به این وقت
به ناله های سه ساله سیدالشهداء
آقا بیا....💔
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
دلم میخواد،یه بلیت بگیرم،همونجا تو بین الحرمین موندگار شم،و دیگه بلیت برگشت نگیرم❤️🩹❤️🩹
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
@shohada_140
حمایتی ویژه ای که داخل ناشناس فرستادید✨
رفقا دل محبین اهل بیت رو شاد کنیم...
🤍
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱
🤍🤍
🌱
[سوژه عکاسی]
#نسیم_سوم
هوالعشـــق...❤️
به در تکیه میدهم و نگاهم را به درخ کهنسال مقابل درب حوزه میدوزم ...
چند سال است که شاهد رفت و آمد هایی...؟!
استادشدن چند نفر را به چشم دل دیده ای؟!
بی اراده لبخندی میزنم به یاد چند تذکر تو...
چهار روزی ست که پیدایت نیست!
دوکلمه آخرت که درگوشم میپیچد...
(اگر نرید...)
خب اگر نروم چی؟!
چرا دوستت مثل خروس بی محل میان کلامت پرید!؟
دستـی از پشت روی شانه ام قرار میگیرد! از جا میپرم و برمیگردم...
یک غریبه در قاب چادر
با یک تبسم و صدایی آرام...
_ سلام... ترسیدی؟
با تردید جواب میدهم
_سلام... بفرمایید..؟
_ مزاحم نیستم؟... یه عرض کوچولو داشتم.
شانه ام را عقب میکشم ...
_ ببخشیدبجا نیاوردم!!..
لبخندش عمیق ترمیشود..
_من؟؟
خواهرمفتشم...
***
یک لحظه به خودم آمدم ودیدم چند ساعت است مقابلم نشسته و صحبت میکند...
_ برادرم منو فرستاد تا اول ازت معذرت خواهی کنم خانومی اگر بد حرف زده....
درکل حلالش کنی بعدهم دیگه نمیخواســت
تذکر دهنده باشه!
بابت این دو باری که با توبحث کرده خیلی تو خودش بود.
هی راه میرفت میگـفت:
اخه بنده خدا به تو چه که رفتـی با نامحرم دهن به دهن گذاشتی...!
این چهار پنج روزم رفت به قول خودش
ادم شه!...
_ادم شه؟؟؟...ڪجارفته؟؟؟
_ اوهوم...کارهمیشگی! وقتـی خطایـی میکنه بدون اینکه لباسی غذایی، چیزی برداره، قرآن،مفاتیح و سجادش رو میزاره توی یه ساک دستـی کوچیکو میره...
_ خب کجا میره!!؟
_ نمیدونم!... ولـی وقتـی میاد خیلـی لاغره...!
یه جورایی توبه میکنه...
باچشمانـی گرد به لبهای خواهرت خیره میشوم...
_ توبه کنه؟؟؟؟... مگه... مگه اشتباه ازیشون بوده...؟!
چیزی نمیگوید
صحبت را میکشاند به جمله آخر...
_فقط حلالش کن!
علاقه ات رو هم به طلبه ها تحسین میکرد...!
علی اکبر غیرتیه، اینم بزار پای همینش...!
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
خب رفقا؛
خیلی خیلی خوشحال شدم از هم صحبتی باهاتون❤️
دمتون گرم که بودید✨🤍
بریم پارت آماده کنیم...:)
" کُنج حرم "
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🤍🤍 🌱 [سوژه عکاسی] #نسیم_سوم
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱
🤍🤍
🌱
[سوژه عکاسی]
#نسیم_چهارم
هوالعشـــق...❤️
همنام پسر سیدالشهداء(ع) هستی...
هر روز برایم عجیب تر میشوی...!
تو متفاوتی یا من تو را اینطور میبینم....!؟!
***
کار نشریه من تموم شد و رفاقت من با خواهرت فاطمه سادات هر روز گرم تر میشود...
انقدر مهربان،صبور و آرام بود که به راحتی میشد او را درون دلت جای بدی...
حرف هایش درباره تو مرا هرروز کنجکاو تر میکرد!
همین حرف ها به رفت و آمدهایم سمت حوزه مهر پایان زد.
گاها تماس داشتیم یا در پیام رسان های داخلی صحبت میکنیم...
و این روز ها سوژه عکاسی من خواهرتو شده است...!
چه میشد همان روز خودت قبول میکردی وبه جای خواهرت خودت روبه رویم قرار میگرفتی؟!
چادرش جلوه خاصی داشت در کادر های عکاسیم
کم کم متوجه شدم خانواده نسبتا پرجمعیتی هستید
علی اکبر،سجاد،علی اصغر، فاطمه و زینب با مادر و پدر عزیزی که درچند برخورد کوتاه توانسته بودم از نزدیک ببینمشان، تو برادر بزرگتری و مابقی طبق نامشان از تو کوچیکتر....
نام پدرت حسین و مادرت زهرا
حتی این چینش اسم ها برایم عجیب بود!
تورا دیگر ندیدم و فقط چند جمله ای بودکه فاطمه گاهی بین حرف هایش از تو میگفت....
رفاقت ما روز به روز صمیمانه تر میشد تا اینکه خبر سفر راهیان نورت به گوشم رسید...
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍