eitaa logo
" کُنج حرم "
511 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
"بسـم‌ِ‌رَب" 🌿 به گفته ی شهیدمختارزاده: فقط تهش حواست باشه سربلند باشی پیش اون کسی که باید،جوابی برای گفتن داشته باشیم:) شرایط‌کپی‌‌ولِف؟‌ فور قشنگتره ولی حلاله 🙂 رفیق خواستی لف بدی صلوات فراموش نشه:) دعاگوی‌ماهم‌باش‌رفیقِ‌جان...
مشاهده در ایتا
دانلود
آقاجونم:) زندگی این کنیزتون رو میبینید؟! آقا دیگه نمیکشیم.... آقا جونم... به این غروب به این وقت به ناله های سه ساله سیدالشهداء آقا بیا....💔 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
دلم میخواد،یه بلیت بگیرم،همونجا تو بین الحرمین موندگار شم،و دیگه بلیت برگشت نگیرم❤️‍🩹❤️‍🩹 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
@shohada_140 حمایتی ویژه ای که داخل ناشناس فرستادید✨ رفقا دل محبین اهل بیت رو شاد کنیم... 🤍
خب بریم سراغ نسیم شبانه و زیبا از رمانمون🤍✨
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🤍🤍 🌱 [سوژه عکاسی] هوالعشـــق...❤️ به در تکیه میدهم و نگاهم را به درخ کهنسال مقابل درب حوزه میدوزم ... چند سال است که شاهد رفت و آمد هایی...؟! استادشدن چند نفر را به چشم دل دیده ای؟! بی اراده لبخندی میزنم به یاد چند تذکر تو... چهار روزی ست که پیدایت نیست! دوکلمه آخرت که درگوشم میپیچد... (اگر نرید...) خب اگر نروم چی؟! چرا دوستت مثل خروس بی محل میان کلامت پرید!؟ دستـی از پشت روی شانه ام قرار میگیرد! از جا میپرم و برمیگردم... یک غریبه در قاب چادر با یک تبسم و صدایی آرام... _ سلام... ترسیدی؟ با تردید جواب میدهم _سلام... بفرمایید..؟ _ مزاحم نیستم؟... یه عرض کوچولو داشتم. شانه ام را عقب میکشم ... _ ببخشیدبجا نیاوردم!!.. لبخندش عمیق ترمیشود.. _من؟؟ خواهرمفتشم... *** یک لحظه به خودم آمدم ودیدم چند ساعت است مقابلم نشسته و صحبت می‌کند... _ برادرم منو فرستاد تا اول ازت معذرت خواهی کنم خانومی اگر بد حرف زده.... درکل حلالش کنی بعدهم دیگه نمیخواســت تذکر دهنده باشه! بابت این دو باری که با توبحث کرده خیلی تو خودش بود. هی راه میرفت میگـفت: اخه بنده خدا به تو چه که رفتـی با نامحرم دهن به دهن گذاشتی...! این چهار پنج روزم رفت به قول خودش ادم شه!... _ادم شه؟؟؟...ڪجارفته؟؟؟ _ اوهوم...کارهمیشگی! وقتـی خطایـی میکنه بدون اینکه لباسی غذایی، چیزی برداره، قرآن،مفاتیح و سجادش رو میزاره توی یه ساک دستـی کوچیکو میره... _ خب کجا میره!!؟ _ نمیدونم!... ولـی وقتـی میاد خیلـی لاغره...! یه جورایی توبه میکنه... باچشمانـی گرد به لبهای خواهرت خیره میشوم... _ توبه کنه؟؟؟؟... مگه... مگه اشتباه ازیشون بوده...؟! چیزی نمی‌گوید صحبت را می‌کشاند به جمله آخر... _فقط حلالش کن! علاقه ات رو هم به طلبه ها تحسین میکرد...! علی اکبر غیرتیه، اینم بزار پای همینش...! 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
خب رفقا؛ خیلی خیلی خوشحال شدم از هم صحبتی باهاتون❤️ دمتون گرم که بودید✨🤍 بریم پارت آماده کنیم‌...:)
بریم سراغ نسیم های هیجان انگیزمون😍
" کُنج حرم "
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🤍🤍 🌱 [سوژه عکاسی] #نسیم_سوم
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🤍🤍 🌱 [سوژه عکاسی] هوالعشـــق...❤️ همنام پسر سیدالشهداء(ع) هستی... هر روز برایم عجیب تر میشوی...! تو متفاوتی یا من تو را اینطور میبینم....!؟! *** کار نشریه من تموم شد و رفاقت من با خواهرت فاطمه سادات هر روز گرم تر میشود... انقدر مهربان،صبور و آرام بود که به راحتی میشد او را درون دلت جای بدی... حرف هایش درباره تو مرا هرروز کنجکاو تر میکرد! همین حرف ها به رفت و آمدهایم سمت حوزه مهر پایان زد. گاها تماس داشتیم یا در پیام رسان های داخلی صحبت میکنیم... و این روز ها سوژه عکاسی من خواهرتو شده است...! چه میشد همان روز خودت قبول میکردی وبه جای خواهرت خودت روبه رویم قرار میگرفتی؟! چادرش جلوه خاصی داشت در کادر های عکاسیم کم کم متوجه شدم خانواده نسبتا پرجمعیتی هستید علی اکبر،سجاد،علی اصغر، فاطمه و زینب با مادر و پدر عزیزی که درچند برخورد کوتاه توانسته بودم از نزدیک ببینمشان، تو برادر بزرگتری و مابقی طبق نامشان از تو کوچیکتر.... نام پدرت حسین و مادرت زهرا حتی این چینش اسم ها برایم عجیب بود! تورا دیگر ندیدم و فقط چند جمله ای بودکه فاطمه گاهی بین حرف هایش از تو میگفت.... رفاقت ما روز به روز صمیمانه تر میشد تا اینکه خبر سفر راهیان نورت به گوشم رسید... 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🤍🤍 🌱 [سوژه عکاسی] هوالعشـــق...❤️ _فاطمه سادات _جانم؟... _تو ام میری؟! _کجا!؟ _اممم... باداداشت دیگه! راهیان نور _آره، ماچند ساله که میریم... با دو دلی و من من گفتم: _میشه منم بیام...!؟ چشمانش به آنی برق بارون شدند! _دوست داری بیای؟! _خب آره... خیلی! _چرا که نشه!فقط... گوشه چادرش را میکشم _فقط چی؟! نگاه معناداری به سرتاپایم می‌کند... _باید چادر سرکنی... سر کج میکنم ابرو هایم را تابه تا بالامیندازم: _مگه حجابم بده؟! _نه! کی گفته بده؟! اما جایی که میریم حرمت خاصی داره...!در اصل رفتن اونها به خاطر همین سیاهی بوده... حفظ این.... گوشه چادرش را بهم نشان می‌دهد... دوست داشتم هرطور شده همراهشان شوم حال وهوایشان رادوست داشتم. زندگی شان بوی غریب و آشنایی از محبت میداد... محبتـی که من در زندگی ام دنبالش میگشم؛ حالا اینجاست... اما متفاوت تر از یه سری محبت های دنیایی! محبتشان بوی معرفت داشت.... دربین همین افراد قرار شد در این سفر بشوم عکاس اختصاصی خواهر و برادری مهرشان عجیب به دلم نشسته بود 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
شرمنده طول کشید تا تایپ کنم... نوش نگاهتون رفقا🤍✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا