🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱
🤍🤍
🌱
[سوژه عکاسی]
#نسیم_پنجم
هوالعشـــق...❤️
_فاطمه سادات
_جانم؟...
_تو ام میری؟!
_کجا!؟
_اممم...
باداداشت دیگه! راهیان نور
_آره، ماچند ساله که میریم...
با دو دلی و من من گفتم:
_میشه منم بیام...!؟
چشمانش به آنی برق بارون شدند!
_دوست داری بیای؟!
_خب آره... خیلی!
_چرا که نشه!فقط...
گوشه چادرش را میکشم
_فقط چی؟!
نگاه معناداری به سرتاپایم میکند...
_باید چادر سرکنی...
سر کج میکنم ابرو هایم را تابه تا بالامیندازم:
_مگه حجابم بده؟!
_نه! کی گفته بده؟! اما جایی که میریم حرمت خاصی داره...!در اصل رفتن اونها به خاطر همین سیاهی بوده...
حفظ این....
گوشه چادرش را بهم نشان میدهد...
دوست داشتم هرطور شده همراهشان شوم
حال وهوایشان رادوست داشتم.
زندگی شان بوی غریب و آشنایی از
محبت میداد...
محبتـی که من در زندگی ام دنبالش میگشم؛
حالا اینجاست...
اما متفاوت تر از یه سری محبت های دنیایی!
محبتشان بوی معرفت داشت....
دربین همین افراد
قرار شد در این سفر بشوم عکاس اختصاصی خواهر و برادری مهرشان عجیب به دلم نشسته بود
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ما که گذشت...
الهی هیچکس داغ حرمت نبینه 💔😭
نیمه شبتون رو پیش سیدالشهداء بگذرونید رفقا...
التماس دعا
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
بصیرت یعنی اینکه بدانیم
شمری که سر امام حسین
را برید همان جانباز جنگ
صفین است که تا مرز
شهادت پیش رفت . . !
_حضرتآقا.❤️
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
آنکه خدا خیرش را بخواهد،
عشق حسین را به قلب او میاندازد.
_امام صادق (ع).
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
بچه ها کاری کنید
امام زمان برنامه هاشو
روی ما پیاده کنه . . !(:
_حاج حسین یکتا.
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
" کُنج حرم "
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🤍🤍 🌱 [سوژه عکاسی] #نسیم_پنجم
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱
🤍🤍
🌱
[سوژه عکاسی]
#نسیم_پنجم
هوالعشـــق...❤️
نگاهت میکنم
پیرهن سـفیدبا چاپ چهره شـهیدهمت،زنجیرو پلاک، سـربندیازهرا و یک تسـبیح سـبز شفاف پیچیده شده به دور
مچ دستت.
چقدر ساده ای و من به تازگی سادگی رادوست دارم...
قرار بود به منزل شما بیایم تا سه تایی به محل حرکت کاروان برویم.
فاطمه سادات میگـفت: ممکن است راه را بلدنباشم.
وحالا اینجا ایستاده ام کنار
حوض آبی حیاط کوچکتان و تو پشت به من ایستاده ای...
به تصویرلرزان خودم در آب نگاه میکنم
چادر به من هم می آید...
این را دیشب پدرم وقتی فهمید تصمیمم چیست بهم گفت.
صدای فاطمه رشته افارم را پاره میکند.
_ ریحانه؟... ریحان؟.... الو
نگاهش میکنم.
_کجایی؟!...
_ همینجا....چه خوشتیپ کردی تکخور؟!(و به چفیه و سربندش اشاره میکنم)
میخندد...
_ خب تو ام می آوردی مینداختی دور گردنت...
به حالت دلخور لبهایم راکج میکنم...
_ ای بدجنس نداشتم!!... دیگه چفیه ندارید؟
مکث میکند..
_ اممم نه!...همین یدونه س!
تامی آیم دوباره غربزنم صدای قدم هایت را پشت سرم میشنوم...
_ فاطمه سادات؟؟
_ جونم داداش؟؟!!..
_ بیا اینجا....
فاطمه ببخشید کوتاهی میگوید و سمت تو با چندقدم بلندتقریبا میدود.
توبخاطرقدبلندت مجبور میشوی سرخم کنی ،در گوش خواهرت چیزی میگویی و بلافاصله چفیه ات را از ساک دستی ات بیرون میکشی و دستش میدهی
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍