" کُنج حرم "
-
گامبرداشتندرجادهعشق
هزینهمیخواهد!
هزینههاییکهانسانراعاشق...
وبعدشهیدمیکند...!
شهیدانه
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
گل نازدانه پدر♥️
رقیه کوچک! ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا ! دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد، و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات، نور امید را به قلب عمه می تاباند .
رقیهٔ صبور ! بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت، دیگر بوی بهار را استشمام نخواهد کرد، تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی، پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد .
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
بیا که جان به لب آمد ز شوق دیدارت
همیشه یار دل من! خدا نگهدارت!
سری ز پنجرۀ خانهات درآر و ببین
به صد امید نشستیم پشت دیوارت
#اللهمعجلالولیکالفرج
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
تا عمو بود عدو می ترسیدش
از رجز خوانی اش می لرزیدش
رفت و چشمان مـن رأس وی را
هر کجا روی نیزه می دیدش
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
" کُنج حرم "
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🤍🤍 🌱 [سوژه عکاسی] #نسیم_چهاردهم
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱
🤍🤍
🌱
[سوژه عکاسی]
#نسیم_پانزهم
هوالعشق...❤️
مادرم تماس گرفت...
حال پدربزرگت بد شده...
ما مجبور شدیم بیایم اینجا (منظور یکی از روستاهای اطراف تبریز است)
چندروزدیگه معطلی داریم...
برو خونه عمت!...
اینها خلاصه جُملاتی بودکه گفتی و تماس قطع شد
*
چادر رنگـی فاطمه را روی سرم مرتب میکنم و به حیاط سرک میکشم.
نزدیک غروب اسـت و چیزی به اذان مغرب نمانده.
تو لبه ی حوض نشــســته ای، آسـتین هایت رابالازده ای و وضــو میگیری.
پیراهن چهارخانه سورمه ای مشکی و شلوار شیش جیبت
میدانستم دوستت ندارم
فقط...احساسم بتو،احساس کنجکاوی بود...
کنجکاوی راجب پسری که اینقدر برام عجیب بود
"اما چرا حس فوضولی اینقدبرام شیرینه
مگه میشه کسی اینقدر خوب باشه؟"
می ایستی ،دستت را بالا می آوری تا مسح بکشی که نگاهت به من می افتد.
به سرعت رو برمیگردانی و استغفرالله میگویی....
اصلا یادم رفته بودبرای چکاری اینجا امده ام...
_ ببخشید!
زهراخانوم گفتن بهتون بگم مسجدرفتید به اقا سجاد گوشزد کنید امشب زودتر بیان
همانطورکه استین هایت را پایین میکشی جواب میدهی:
بگید چشم!
سمت در میروی که من دوباره میگویم:
_ گفتن اون مسئله هم از حاجـی پیگری کنید...
مکث میکنی
_ بله...یاعلـی!
*
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
" کُنج حرم "
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🌱 🤍🤍🤍🤍 🌱 🌱 🤍🤍 🌱 [سوژه عکاسی] #نسیم_پانزهم
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱 🌱
🤍🤍🤍🤍
🌱 🌱
🤍🤍
🌱
[سوژه عکاسی]
#نسیم_شانزهم
هوالعشق...❤️
زهراخانوم ظرف را پراز خورشت قرمه سبزی میکند ودستم میدهد
_ بیادخترم...ببر بزار سرسفره...
_ چشم!... فقط اینکه من بعد شام میرم خونه عمه ام!...بیشتر ازین مزاحم نمیشم.
فاطمه سادات از پشت بازوام را نیشگون میگیرد
_ چه معنی داره!
نخیر شماهیچ جا نمیری!دیر وقته...
_ فاطمه راس میگه... حالا فعلا ببرید غذاها رو یخ کرد..
هردو از آشپزخانه بیرون و به پذیرائی میرویم.
همه چیز تقریبا حاضر است.
صدای یاالله مردانه کسی نظرم را جلب میکند.
پسری با پیرهن ساده مشکی ،شلوار گرم کن،قدی بلند و چهره ای بی نهایت شبیه تو!
ازذهنم مثل برق میگذرد
_اقا سجاد!
پست سرش تویی و داخل می آیی علی اصغر چسبیده به پای تو کشان کشان خودش را به سفره میرساند...
خنده ام میگیرد!
چقدر این بچه به تو وابسته است.
🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍