eitaa logo
حآمیم । کافه ی باران
105 دنبال‌کننده
132 عکس
38 ویدیو
0 فایل
حآمیم «صدایی که حالِ دلت رو عوض می‌کنه؛ به دنیای موسیقی و احساسِ حامیم خوش‌اومدی.» شروعمون ۲۶.۳.۱۴۰۵ اصکی نه فور قشنگ تره ☁️ آیدی مالک @Hamimi1393 ناشناس https://abzarek.ir/service-p/msg/4745179 به قلم الی
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  پنآه حآمی 🛐🤍
اگر این پیام بیشترین سین بین خواننده ها بخوره 🖇 به همه ی چـــــــنل هایی که حمایت این خواننده را کردند 👀 ایـــــــــــــــن رو فور دادن👐🏻 و عضو چـــــــــــــــنلم شدند🤏🏻 یه تبلیغ رایگان هدیه میدم 🤍 @Panahhamii
بچه ها ۲۶ همین ماه یه ماهگی چنلمونه ✨
پارت بدم یا ن ؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
الی درستش کردم✨
آمارو
به بههههه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم برا پارت
رمان کافه ی باران فصل ۱۰: باران و فکرهای آرمان بارون اون شب بی‌وقفه می‌بارید. خیابون‌ها پر از آب شده بودن، چراغ‌های زرد خیابون روی سطح خیس انعکاس می‌کردن و همه‌چی یه حال‌وهوای غمگین داشت.  آرمان تنها توی کافه نشسته بود. همون گوشه‌ی همیشگی، پشت پنجره‌ی بخار گرفته. فنجون قهوه جلوی دستش سرد شده بود، ولی ذهنش داغ بود.  هی به خودش می‌گفت: «چی توی گذشته‌ی آسمانه که نمی‌خواد بگه؟ چرا باید بین ما دیوار باشه؟»  هر قطره‌ی بارون روی شیشه مثل یه سوال بود.  آرمان حس می‌کرد داره توی سکوت غرق می‌شه.  یاد روزای اول افتاد؛ خنده‌های ساده، نگاه‌های کوتاه، حرف‌های بی‌اهمیت که همه‌چی رو شیرین می‌کردن. حالا اما همه‌چی سنگین شده بود.  آرمان دستاشو روی میز گذاشت، سرشو پایین انداخت و با خودش زمزمه کرد: «نکنه همه‌ی اینا فقط یه رویا بود؟»  کافه شلوغ نبود، چند نفر پراکنده نشسته بودن. صدای موزیک ملایم میومد، اما برای آرمان همه‌چی بی‌معنی بود.  بارون بیرون ادامه داشت، انگار می‌خواست همه‌ی فکرهای آرمان رو بشوره، ولی نمی‌تونست. ادامه دارد... به قلم الی @ihamim27