رمان کافه ی باران
#پارت_پنجم
فصل ۷: دلتپیدنها
چند روز بعد، دوباره بارون گرفت.
آرمان زودتر رسید، ولی دلش عجیب بیقرار بود.
هر بار در کافه باز میشد، قلبش تند میزد، انگار منتظر یه چیزی بود که خودش هم نمیدونست.
بالاخره آسمان وارد شد.
موهاش خیس، نگاهش روشن، و یه برق خاص توی چشمهاش.
آرمان حس کرد همهی صداهای کافه خاموش شدن، فقط صدای دل خودش مونده.
آسمان نشست روبهروش و گفت: «میدونی، بارون همیشه منو یاد تو میندازه.»
آرمان خندید، ولی خندهش پر از لرزش بود.
اون لحظه فهمید دیگه این فقط یه آشنایی ساده نیست؛ این دلتپیدنها شروع یه عشق جدیه.
بعد از چند دقیقه سکوت، آرمان گفت: «آسمان… فکر نمیکنی این همه بارون فقط یه بهونهست؟ یه بهونه برای اینکه ما بیشتر همدیگه رو ببینیم؟»
آسمان سرشو پایین انداخت، لبخند زد و گفت: «شاید… یا شاید بارون خودش میخواست ما رو کنار هم بیاره.»
اون شب، هیچکدوم نمیخواستن از کافه بیرون برن.
بارون بیرون ادامه داشت، ولی بارونی که توی دلهاشون شروع شده بود تازه آغاز قصه بود.
ادامه دارد...
به قلم الی
@ihamim27
هدایت شده از 𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅 𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆❤️🩹💍
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادیتم از حامیم😍
اصکی؟ اسم چنلم روشه! فور بدی قشنگره پرنسس🎀😉
https://eitaa.com/Dollux