4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادیت خودم
حآمیم
:(( https://eitaa.com/ihamim27
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایییی خدا ✨
حآمیم
:(( https://eitaa.com/ihamim27
رمان کافه ی باران
#پارت_ششم
فصل ۸: راز پنهان
بارون اون شب سنگینتر از همیشه بود.
آرمان طبق معمول زودتر به کافه رسیده بود، اما دلش بیقرار بود.
آسمان دیر کرد و وقتی بالاخره وارد شد، نگاهش فرق داشت؛ انگار یه چیزی پشت چشمهاش پنهون بود.
نشست روبهروی آرمان، فنجون قهوهاشو گرفت، ولی دستاش میلرزید.
آرمان پرسید: «چی شده؟»
آسمان سکوت کرد. فقط بارون بیرون جواب میداد.
بعد از چند دقیقه گفت: «یه چیزی هست که باید بدونی… من همیشه همهچی رو نگفتم.»
آرمان جا خورد. دلش تند میزد.
آسمان ادامه داد: «من یه گذشتهای دارم… چیزی که شاید همهی این روزای خوب رو خراب کنه.»
آرمان به شیشهی بخار گرفته نگاه کرد.
بارون بیرون مثل اشکهای بیپایان میریخت.
اون لحظه فهمید قصهشون دیگه ساده نیست؛ یه راز بینشون افتاده که میتونه همهچی رو عوض کنه.
ادامه دارد...
به قلم الی
@ihamim27