eitaa logo
دانلود
هرشب به دیوار خیره میشم و فکر میکنم و نامه ای به خودم در ذهنم مینویسم تا یادم بمونه، تا هیچوقت این روزای سخت و فراموش نکنم، به روزهایی که میگذرونم فکر میکنم به این فکر میکنم که حالم اصلا خوب نیست، بند بند وجودم از درد متلاشی شدن معدم اینقدر درد میکند که هرگاه ممکنه تمام محتویاشو بالا بیارم درحالی که این یک هفته فقط اب و یک عدد سیب خوردم، مردم خوشگلیو به ارث میبرند منم کمر دردُ، حس میکنم سنگ بزرگ سنگینی بر دوش دارم، از سردرد شانس اوردیم ولی اگه اونم درد کنه فقط میتونم اینقدر سرمو بکوبم به دیوار تا سرم بشکنه و از دردش راحت شم، بدنم ضعیف شده وهر از گاهی ازحال میرم و وقتی چشام و باز میکنم چراغ سفید اتاق میبینم که بازم به من میفهماند هنوزم نمردم، چشم هایم که به خوبی قبل کار نمیکنن و بازم روزی کار دستم میدن، خلاصه وار بگویم بند بند وجودم درد میکند حال اینها ناخوشی جسمی است که روزی میاد تموم دردا خاتمه پیدا میکنند اما امان از درد روحی و زخم های روحی، نمیتوانم درد روحی و مثل جسمی توصیف کنم؛ فقط این و میدونم مدتی است به رفتن فکر میکنم به خاکستر شدن از درون اما اینو میدونم که (رفتن به اونجا) یکی از گناهان کبیره است، اما اینم گناهِ که ادم خوشبخت نباشد، انسان وقتی در این دنیا راحت نباشد اطرافیانش و اذیت میکنه، اذیت کردن اطرافیانم گناه نیست ولی کشتن خودم گناهِ؟ اما من از سر ناچاری و هلاکت میرم خسته شده ام از اینکه مدام میترسم که نکنه نشه مدام بغض داشته باشم و گریه ای نباشه مدام کابوس ببینم مدام دست هایم بلرزند مدام بازنده من باشم؛ فقط من. انگار به همه خوشبختی دادن و وقتی به من رسید تموم شد. انگار همه خوشحالن، من ناراحت. خسته شده ام از حس پوچی که تمام وجودمو گرفته. خسته شده ام از حرف های تکراری خانوادم از دکتر رفتن خسته شده ام و نمیخوام برای زنده ماندن تقلا کنم اگر مرگ به من سلام کند من ان را در اغوش خودم جا میدم و جسم و روحم تسلیم اون میکنم. _ستاره
هدایت شده از 𝐅𝐨𝐫 𝐦𝐲 𝐨𝐰𝐧
هدایت شده از تقدیمی مشترک هائر و اسمین و سورن
در نگاهت، خاطره نه می‌ماند، نه می‌سازد، می‌سوزند.
همش حس میکردم یه چیزی رو قلبم سنگینی میکنه باور کن این بار زیادی شلوغش نمیکنم من بارها گریه کردم چون گمان میکردم شاید بغض باشه ولی بیشتر سنگینی کرد جوری که تمام شبا رو داشتم قفسه ی سینمو ماساژ میکردم که شاید یکم دردش کم شه ولی هی بیشتر سنگینی میکرد هی بیشتر نفسمو میگرفت، من مجبور بودم برم دکتر بابام درحالی که داشتم محکم به قفسه ی سینم میزدم من و دید و فرداش مجبورم کردم برم دکتر، من رفتم، وارد اونجا شدم اروم رفتم، داخل همه چیو توضیح دادم ازمایش مورد نیاز و گرفتن چند روز بعدم بازم رفتم درحالی که یک لبخند بر رو لباش داشت، داشت به مامانم توضیح میداد که قلبم هیچ مشکلی نداشته و این فقط به خاطر ناراحتی و استرس و فشار زیاد بود میدونی چی اون شبی که مثل همیشه حالم و نفهمیدی من داشتم از درون با گریه های مامانم میمردم اون شب که داشتی دعوام میکردی و هرچیزی که داشتی و به من گفتی من داشتم التماسای مامانم میشنیدم باورت میشه؟ اون پیشنهاد داد برم روانشناس، باورت میشه؟ نه منم باورم نمیشه مگه زندگی اون موقع چقدر سخت بود چقدر بم فشار میومد که من باید التماسای مامانمو بشنوم و دلم بسوزه واسش؟ چقدر ترحم انگیزم؟ تو هم اینجور فکر میکنی من اونموقع نیاز داشتم به یه روانشناس مراجعه کنم؟ تو هم فکر نکردی که من فقط نیاز داشتم یکی که حرفامو بشنوه؟ فکر نکردی که همه ی اینا تقصیر خودته و خانوادمه؟ نه فکر نکردید تو یه چیز و داشتید همتونو تکرار میکنید (تو دیوونه شدی باید بری پیش روانشناس) _ستاره _نامه ای جامونده در دفتر یاداشت _سال ۱۴۰۳