کلمات معجزه میکنند.
دیروز که مسیرمان خورده بود درمانگاه، دکتر یک ساعتی دیر آمد. هر بیمار که میرفت توی مطب حداقل یک ربع
هیچوقت بوق زدن پشت چراغ قرمز رو نفهمیدم.
هیچوقت سبقت گرفتن از سمت راست (به علت عجله) رو نفهمیدم
هیچوقت نفهمیدم چرا آدما اینقدر عجله دارن؟
زودتر درسم تموم شه
زودتر برم سر کار
زودتر ازدواج کنم
زودتر بچه بیارم
زودتر بچهها برن مدرسه
زودتر...
زودتر بمیریم؟ به قول دکتر هلاکویی چرا اینقدر واسه مرگ عجله داریم؟ :))
کلمات معجزه میکنند.
چو خدا بود پناهت، چه خطر بود ز راهت؟ به فلک رسد کلاهت که سرِ همه سرانی!
جدیداً هر مشکلی، هر ضعفی، هر اضطرابی که میاد سراغم، این تیکه شعر بعد از «الا بذکرالله تطمئن القلوب» تو ذهنم میچرخه.
پارسال همین روزا از امام حسین خواستم سال دیگه از خونهی خودم برم مراسم عزاداریش.
امسال اومدم نذرمو ادا کنم 🏴
خدایا، منِ بندهی کوچیک، از پرِ کاه کوچیکتر، نمیدونم چی خیره، چی شر. نمیدونم چی صلاحه چی نیست. نمیدونم یه سال بعد، یه ماه بعد، حتی یه ثانیه بعدم رو...
تو که میدونی، تو که زودتر از من تو آینده حضور داری، تو که هیچ وقت هیچ وقت بدِ منو نمیخوای، از مادر مهربونتر و دلسوزتری...
برای ما خیر و صلاحمون رو بخواه و بهمون صبر و طاقت مقابله با نشدنهایی که به صلاحمونه رو بده❤️
آمین یا رب العالمین.
هدایت شده از 🎀 فروشگـاه لباس و لباس زیر گُـمجِـش 🎀
animation.gif
حجم:
7.8M
كیف لك أن تحزن؟
و سماءُ ربّك مفتوحة لك حینما تشاء
چگونه است که ناراحت میشوی
در حالی که آسمان خدا به رویت باز است
هر زمان که بخواهی...
@gom_j_sh
ولی فال حافظ تنها فالیه که بهش اعتقاد دارم.
جدیداً به شدت خیلی زیادی احساس تنهایی میکنم. خیلی زیاد.
فال گرفتم با نیت خدایا حال این روزامو چیکار کنم؟
اولین جملهش :))
بعدم گفته بود برگرد سمت خدا که بهترین پناهگاهه😭❤️
هدایت شده از یادداشت های یک جوراب فروش ^_^
و دقیقا اونجایی که کم آوردم و به نقطه ی ناامیدی و خستگی رسیدم ،
بهم گفت : « رشد کردن درد داره ! »
و چه خوش گفت . . . 💙
هدایت شده از یادداشت های یک جوراب فروش ^_^
دنیا بازیچه ای بیش نیست ...
از فردا بیشتر زندگی کن بچه !
چشم رو هم بذاری تموم شده رفته
و شاید دیگه نباشی برای مادر ِ بچه ت بودن، برای دختر ِ پدر و مادرت بودن، برای همسر بودن و خواهر بودن ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه از روزهایی که میگذرونم ... از دلی که به ناچیز بستم و از ما سوا ...
۱۴۰۲/۱۰/۹
بابابزرگ، میدونم که حرفامو همیشه میشنوی. میدونم که بارها و بارها از تو کمک خواستم و در کمال ناباوری یهو همه چیز درست شده. بابابزرگ، من میدونم که ما رو میبینی. همونجوری که تو خوابم وقتی ازت پرسیدم منو میشناسی؟ گفتی آره، تو دختر محمودی. همونجوری که تو خواب پیشونیمو بوسیدی و من رد اون بوس رو هنوزم واضح روی پیشونیم حس میکنم.
بابابزرگ، دقیقاً شد ۲۸ سال که نیستی و منی که ۲۵ سال و ۱۰ ماههام، هیچوقت ندیدمت. فقط میدونم ارتباط قلبیمون اونقدر زیاده که یه درصد هم بهش شک ندارم.
یادته شب خواستگاریم بهت گفتم میدونم تو هم هستی، پس برام دعا کن؟
یادته وقتی ۶ ساله بودم و تو انباری بازی میکردم، بهت گفتم کاش تو بودی مثل بقیه بابابزرگا بهم پول میدادی میرفتم برای خودم خوراکی میخریدم؟ یادته خیلی یهویی پا شدم و دست کردم تو جیب یه کت قدیمی و از توش ۲ تا سکه ۲۵ تومنی در اومد؟ اون کیک میدونی چقدر بهم چسبید بابابزرگ؟
بابابزرگ مهربونم، متین و سنگین و باوقارم. کمتر از یه هفته دیگه نوهت، همین دختر محمود، دفاع داره. براش خیلی دعا کن باشه؟ میدونم که میای، میدونم که برات مهمه موفقیت بچهها و نوههات... پس خیلی برام دعا کن.
خیلی دوستت دارم، سالگردت گرامی❤️
میشه خواهش کنم یه صلوات بفرستید براش؟ ✨