ایلاریایِ عزیزم ، آدمیزاد از چیزهای ناشناخته میترسد وُ من از چیزهایی که در پیشِ رو دارم.
نه به این دلیل که آنها ناشناختهاند، بلکه ترسم از این است که گذشته را دوباره تجربه کنم.
ایلاریایِ عزیزم ، کاش کسی روزگار را با من همقدم میشد وُ پا به پایم میآمد.
شاید اگر زمین میخوردم، برخلاف دیگران کنارم مینشست وُ پیشانیام را میبوسید وُ میگفت : عجله نکن، برای رسیدن به انتهای زندگی وقت هست اما برای با من بودن، نه.
ایلاریایِ عزیزم ، شاید انتهایِ دنیا وجود ندارد وُ دویدنِ ما بیهوده به نظر بیاید اما یقین دارم که این جهان هرچقدر هم نامتناهی باشد یک روز ، یکجا ، یک آن ، در نگاهی ، در غمی ، در آخرین هایی ، در آهی بالاخره دنیای هرکس به پایان میرسد.
ایلاریایِ عزیزم ، گاهی دیر است برای رسیدن.
با اینکه میدانی ادامه دادن بیفایده است اما باز هم نمیتوانی گوشهای بنشینی وُ نظارهگر باشی، این رنج آدمیزاد است، همین وُ بس.
ایلاریایِ عزیزم ، کاش با من حرف بزنی.
کاش بدونِ من از من دلگیر نباشی، چون اگر روزی بفهمم که چه لحظات سختی را کنارم بودهای در حالی که خودت مرا در غم هایت نداشتی، هرگز خودم را نخواهم بخشید.
ایلاریایِ عزیزم ، به جانِ تو که عزیزترینی قسم ، حزن چشمان تو بیشتر از اندوه قلبم مرا از تپش وا میدارد.
ایلاریایِ عزیزم ، اگر هیچکس و حتی من خودم را نبخشیدم لطفاً تو مرا ببخش.
چون تو برای من، من وُ همه کسی.
ایلاریایِ عزیزم ، به من لبخند هدیه کن تا آن را درون سینهام بگذارم برای روزهایی که شادی رنگ میبازد.
خنده های تو خنده های من است، برایم بخند.
ایلاریایِ عزیزم ، ما هرگز در زمان وُ مکان اشتباه نبودهایم، فقط همراه خود را برای گذشتن از این روزها اشتباه انتخاب کردیم.
زمان وُ مکان همیشه درست بودهاند، این ما بودهایم که انسان های نادرست را برگزیدیم.
ایلاریایِ عزیزم ، باور کن در دنیایی که آدمها "زیبایی" را به جای "زیبا بودن" میپرستند، هیچچیز زیبا نیست.
ایلاریایِ عزیزم ، به ورای هرچیز بنگر.
هیچکس در ساحل از وسعت دریا نمیگوید چون در مقابل چشمان آنهاست، بلکه همه پهنای افق را میبینند.
پیش پایت را نبین که زمین سست وُ ناهموار است، نگاهت را به دوردستها بدوز وُ قدم بردار.
به مسیر نه، اما به گام هایت اعتماد کن.