eitaa logo
ایلاریایِ عزیزم •
114 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
همه‌چیز یک راز است ، ایلاریایِ عزیزم *
مشاهده در ایتا
دانلود
ایلاریایِ عزیزم ، فدای معصومیت اشکانت شوم، گریه نکن که قد آسمان خمیده می‌شود. آخر این اشک های تو چیست که جوری جهانم را فرو می‌ریزد که بی‌رحمیِ روزگار نتوانست.
ایلاریای عزیزم ، گاهی وقت‌ها پیش خواهد آمد که سخت پریشان شوی، نه جان پیمودن داری وُ نه تاب رها کردن. آن هنگام از یاد مبر که هرچه شود، هر تصمیمی که بگیری من قاطعانه پشتت خواهم ایستاد چرا که تو بهتر از هرکسی به آنچه بر تو وُ دنیایت می‌گذرد، آگاهی.
ایلاریایِ عزیزم ، بعضی غم‌ها را باید به تنهایی به دوش بکشی، چرا که شانه های هیچ‌کس طاقت سنگینی‌اش را ندارد، جز تو. می‌دانم که شاید احساس کنی در حال خرد شدن هستی، اما تنها اینگونه است که بزرگ می‌شوی.
ایلاریایِ عزیزم ، هیچ غصه‌ی نرسیدن‌ها را مخور. اگر چنان که آرزو داشتی نشد، غمگین مشو که دنیا چرخ گردان است وُ بگذار جای دیگری برایت جبران کند. همان طور که انسان‌ها سزاوار فرصت دوباره هستند، به دنیا هم شانس بهتر بودن را بده به این امید که مقصد های دوست داشتنی‌تری در راه‌اند.
ایلاریایِ عزیزم ، من "زن بودن" خود را می‌پرستم ؛ آزاد، لطیف وُ پرمهر. اما به شرطی که این زندگی از من "مرد" نسازد چرا که زورم نمی‌رسد به دنیای بدون زن، بدون اشک.
ایلاریایِ عزیزم ، بگذار صادقانه بگویم ؛ ما انسان های خوبی نبودیم، شکستنی های زیادی را شکستیم اما تاوان مان یکی نبود. هرکس قانون را می‌شکست اعدام میشد، اما اگر کسی دلی را می‌شکست به حال خود رها میشد. آری، ما حتی جهان خوبی هم نساختیم‌.
ایلاریایِ عزیزم ، تمام اشتباه ما این بود که می‌خواستیم همه را یکرنگ کنیم، در حالی که دنیای سیاه وُ سفید غمناک است. هیچ‌کس مرا باور نکرد، اما من ایمان داشتم که کلمات من بیشتر از پزشک‌ها مرهم می‌شدند وُ بیشتر از مهندسان آدم‌ها را می‌ساختند. صد حیف که دنیای این انسان‌ها، رویای مرا نادیده گرفت.
ایلاریایِ عزیزم ، به من بگو کجا باید غم هایم را دفن کنم که جوانه نزند ؟ اصلا چگونه می‌شود یک جهان را خاک کرد ؟
ایلاریایِ عزیزم ، اگر روزی از روی خشم گریان شدی، از تو می‌خواهم آنقدر مهربان باشی که این اشک‌ها هنگامی که پیش پایت به روی خاک زانو می‌زنند، محبت بروید وُ دریا در انتظار قطره‌ای از عطوفتت بخشکد‌.
ایلاریایِ عزیزم ، آدم‌ها وقتی زبانت را بلد نیستند تو را بیگانه می‌خوانند، از آنها هیچ به دل مگیر که روزی خداوند آنها را چنان در تن‌شان غریب کند که با خویش نیز لال شوند. می‌خواهی بدانی گناه شان چیست که به عذابی چنین دچار می‌شوند ؟ به غربت کشاندنِ کسی در وطنش.
ایلاریایِ عزیزم ، مگر همیشه از آدم‌ها وُ حرف‌ها وُ دنیای شان به خانه پناه نمی‌برند ؟ حال، من از این خانه‌ای که پناه نیست، به کجا پناه برم ؟ کسی که درون خانه‌ی خودش تبعید می‌شود، از چه کسی باید طلب کمک کند وقتی عزیزانش کسانی هستند که او را کوچاندند ؟ دیگر نمی‌دانم خانه‌ام کجاست، اما سخت است ببینی سقفی بالای سرت باشد وُ بی‌خانمان باشی.
ایلاریایِ عزیزم ، گاهی آنقدر احساس تنهایی می‌کنی که حتی از رفتنِ کسانی که هرگز نیامده بودند وُ نمی‌دانستند "تو" هم وجود داری، غمگین می‌شوی.