ایلاریایِ عزیزم ، مهمتر از بخشیدن دیگران "زمان بخشیدن" آنهاست.
شاید اگر دیر کنی همه چیز از دست رفته باشد.
ایلاریایِ عزیزم ، میخواهم بدانی همان گونه که بعضی انسانها آفریده شدهاند که بر لبانت لبخند بکارند وُ در وجودت اشتیاق وُ ارزش را زنده نگه دارند، کسانی هم هستند که تنها دلیل آمدن شان رنجاندن توست.
اما دردانهی من! فراموش نکن آنها هم انساناند، در آن لحظه خودت - آنچه هستی - را زیر پا مگذار.
ایلاریایِ عزیزم ، میدانی جانکاه ترین شکل ایستادگی چیست؟
اینکه بدانی امروز هرچقدر هم بدوی، باز فردا به روی خاک خواهی افتاد اما دست از دویدن نکشی.
قدم های امروزت به حسرتی میماند که تا فرداها نیز "حسرت" به جا خواهند ماند.
ایلاریایِ عزیزم ، به آرزویم نرسیدم اما هیچکس حرفم را باور نمیکند، میگویند "تو تازه اول جوانی هستی." آنها نمیدانند بعضی آرزوها به شکوفه میمانند ؛ اگر موسم شکفتن شان بگذرد، گل نمیشوند.
پس چه فرقی میکند بهار باشد یا خزان وقتی این غنچه دیگر وا نخواهد شد ؟
ایلاریایِ عزیزم ، چیزی در من آرام گرفته است.
انگار تلاش هایم برای زنده نگه داشتنش هیچ بوده و حالا میتوانم بدون ترسِ از دست دادنش ادامه دهم.
اما تمام هراسم از این است که "امید" بوده باشد.
ایلاریایِ عزیزم ، قسم به لحظهی غمبار غروب! اندوهناکترین دلشکستگی آن است که در غربت با عزیزترینت غریبه شوی.
تو چه میدانی غم غریب شدن کجا و غم غربت کجا.
ایلاریایِ عزیزم ، نهایت غم آنجاست که توان گفتنش را به هیچکس نداری، الاّ یک نفر و آن یک نفر که خودش دلیل همان غم است را چه حاجت به سخن راجب آن؟
ایلاریایِ عزیزم ، دل کندن مثل قبر کندن است.
چشمانت را میبندی و مرگ را صدا میزنی.
ایلاریایِ عزیزم ، دلم میخواهد برگردم به زمانی که در خانه بودم و هرگز از آنجا نروم.
چون هرچه میگردم دیگر نمیدانم خانهام کجاست. خانهام خانهی چه کسی شده است..
ایلاریایِ عزیزم ، اگر همه چیز تا ابد اینگونه بماند چه؟
چطور میتوانم به دل بگویم دست از انتظار بردارد، حال که تمام رنجها را به جان خرید تا ویرانه نماند؟
ایلاریایِ عزیزم ، ماهی چطور میتواند به دریا بفهماند دوستش دارد درحالی که تا دهانش را باز میکند قطرهای از وجود دریا کم میشود؟
مگر نه آنکه کسی که تو را زنده نگه دارد و جان ببخشد، عزیزترین است؟ و مگر نه اینکه باید کسی که در رگ و روحت ریشه دارد را تمام و کمال حفظ کنی؟
ایلاریایِ عزیزم ، مرا زنده بدار حتی به دروغ.
نمیدانم، مثلاً بگو "درست میشود."
در امتداد این غمها که من ایستادهام، تاب آوردن مهمتر از شنیدن حقیقت است.