ایلاریایِ عزیزم ، به آرزویم نرسیدم اما هیچکس حرفم را باور نمیکند، میگویند "تو تازه اول جوانی هستی." آنها نمیدانند بعضی آرزوها به شکوفه میمانند ؛ اگر موسم شکفتن شان بگذرد، گل نمیشوند.
پس چه فرقی میکند بهار باشد یا خزان وقتی این غنچه دیگر وا نخواهد شد ؟
ایلاریایِ عزیزم ، چیزی در من آرام گرفته است.
انگار تلاش هایم برای زنده نگه داشتنش هیچ بوده و حالا میتوانم بدون ترسِ از دست دادنش ادامه دهم.
اما تمام هراسم از این است که "امید" بوده باشد.
ایلاریایِ عزیزم ، قسم به لحظهی غمبار غروب! اندوهناکترین دلشکستگی آن است که در غربت با عزیزترینت غریبه شوی.
تو چه میدانی غم غریب شدن کجا و غم غربت کجا.
ایلاریایِ عزیزم ، نهایت غم آنجاست که توان گفتنش را به هیچکس نداری، الاّ یک نفر و آن یک نفر که خودش دلیل همان غم است را چه حاجت به سخن راجب آن؟
ایلاریایِ عزیزم ، دل کندن مثل قبر کندن است.
چشمانت را میبندی و مرگ را صدا میزنی.
ایلاریایِ عزیزم ، دلم میخواهد برگردم به زمانی که در خانه بودم و هرگز از آنجا نروم.
چون هرچه میگردم دیگر نمیدانم خانهام کجاست. خانهام خانهی چه کسی شده است..
ایلاریایِ عزیزم ، اگر همه چیز تا ابد اینگونه بماند چه؟
چطور میتوانم به دل بگویم دست از انتظار بردارد، حال که تمام رنجها را به جان خرید تا ویرانه نماند؟
ایلاریایِ عزیزم ، ماهی چطور میتواند به دریا بفهماند دوستش دارد درحالی که تا دهانش را باز میکند قطرهای از وجود دریا کم میشود؟
مگر نه آنکه کسی که تو را زنده نگه دارد و جان ببخشد، عزیزترین است؟ و مگر نه اینکه باید کسی که در رگ و روحت ریشه دارد را تمام و کمال حفظ کنی؟
ایلاریایِ عزیزم ، مرا زنده بدار حتی به دروغ.
نمیدانم، مثلاً بگو "درست میشود."
در امتداد این غمها که من ایستادهام، تاب آوردن مهمتر از شنیدن حقیقت است.
ایلاریایِ عزیزم ، اگر دلت پیش کسی گیر بود و از او دلگیر شدی، خودت را سرزنش نکن.
چرا که دل های بزرگ دلگیری های بزرگ به همراه دارد ؛ هرکس به وسعت دلش دوست میدارد اما به وسعت دوست داشتن است که دلگیری هایش را ناگفته رها میکند.
ایلاریایِ عزیزم ، شاید هنوز خیلی چیزها را از سر نگذرانده باشم اما چیز هایی که تا کنون به چشم دیدهام، چنان بر پلک هایم سنگینی میکنند که میتوانم در گور بخوابم و هرگز برنخیزم.