ایلاریایِ عزیزم ، دلم میخواهد برگردم به زمانی که در خانه بودم و هرگز از آنجا نروم.
چون هرچه میگردم دیگر نمیدانم خانهام کجاست. خانهام خانهی چه کسی شده است..
ایلاریایِ عزیزم ، اگر همه چیز تا ابد اینگونه بماند چه؟
چطور میتوانم به دل بگویم دست از انتظار بردارد، حال که تمام رنجها را به جان خرید تا ویرانه نماند؟
ایلاریایِ عزیزم ، ماهی چطور میتواند به دریا بفهماند دوستش دارد درحالی که تا دهانش را باز میکند قطرهای از وجود دریا کم میشود؟
مگر نه آنکه کسی که تو را زنده نگه دارد و جان ببخشد، عزیزترین است؟ و مگر نه اینکه باید کسی که در رگ و روحت ریشه دارد را تمام و کمال حفظ کنی؟
ایلاریایِ عزیزم ، مرا زنده بدار حتی به دروغ.
نمیدانم، مثلاً بگو "درست میشود."
در امتداد این غمها که من ایستادهام، تاب آوردن مهمتر از شنیدن حقیقت است.
ایلاریایِ عزیزم ، اگر دلت پیش کسی گیر بود و از او دلگیر شدی، خودت را سرزنش نکن.
چرا که دل های بزرگ دلگیری های بزرگ به همراه دارد ؛ هرکس به وسعت دلش دوست میدارد اما به وسعت دوست داشتن است که دلگیری هایش را ناگفته رها میکند.
ایلاریایِ عزیزم ، شاید هنوز خیلی چیزها را از سر نگذرانده باشم اما چیز هایی که تا کنون به چشم دیدهام، چنان بر پلک هایم سنگینی میکنند که میتوانم در گور بخوابم و هرگز برنخیزم.
ایلاریایِ عزیزم ، میخواهم بدانی هرگز تکتک لحظاتی که از فزونی اندوه چشمانت را به آسمان دوختی، بیهوده نبوده است.
یقین داشته باش که خدای پر زور حتی وقتی چشمانت را از آسمان دزدیدی که اشک هایت را پنهان کنی، تمام نگاهت را خوانده است.
ایلاریایِ عزیزم ، گاهی وقتها انجام درست ترین کار بزرگترین زخمها را به جا میگذارد و شهامت میخواهد زندگی کردن با زخم هایی که میدانی هربار که چشمانت به آنها میفتد، مثل روز اول سر باز میکنند.
ایلاریایِ عزیزم ، میدانی چه داغی بالاتر از داغ فرزند است؟
رنجیدن از کسی که دوستش داری.
نفرین نمیکنم ولی هرکس که مرا رنجاند، به خدا میسپارمش ؛ چرا که میدانم برترین حبّ، حبّ خداست و هیچکس به اندازهی خدا [ اگر بخواهد ] نمیتواند بندهای را برنجاند.
ایلاریایِ عزیزم ، کاش زمانی که "دوست داشتنِ" حقیقی و صادقانه و عمیق را میچشی، اگر چه سخت، اما بارها و بارها "دوست نداشته شدن" را تجربه کرده باشی ؛
زیرا بعد از چشیدن هردوی اینها با هم و برای اولین بار شاید هرگز ندانی عشق چه لذتی دارد.
ایلاریایِ عزیزم ، فکر میکنی فراموش کردهای.
تا اینکه از جادهای میگذری که قبل از اینکه او را بشناسی، از آن گذشته بودی.
اما این بار یک تفاوت دارد: میدانی که دوباره هرگز به او منتهی نمیشود.
همانجا آنقدر دانه دانه در راه ببار که اگر روزی او از آنجا گذشت، جاده تمام اشک هایت را به چشم هایش بریزد.