نمیتونم احساسات و افکاری که باهاشون دست و پنجه نرم میکنم رو با کلمات بیان کنم
فقط میتونم بگم ″دارم تو قسمت آخرِ فصل اول وینلند ساگا زندگی میکنم″
بی هدفی و احساس تهی بودن
و میدونی چی بدتره؟
من کل زندگیم بی هدف بودم اما تازه متوجهش شدم!
″
واقعا چیزی که حس میکنم در ظرفیت کلمات نمیگنجه و نمیتونم منظورمو کامل برسونم″