ناگاه تصویر چشمانی در مقابل ذهنم متصور شد .
آخرین نگاه او . آخرین تیر مانده در خشاب .
تیز ، عمیق ، مملو از عطش ، سراسر درخشش حب!
آخرین رعد و برق آسمانِ قهوهایِ سوزانِ چشمکزن.
زیبای ِ بی دوام .
اینطوریم که
حوصلهام سر میره ؛ خسته میشم ؛ نمیدونم چیکار کنم ؛
وسط مشکلات ؛ بعد گریه ؛ با خنده ؛ وسط درس خوندن ؛
باید چایی بخورم .