ای دل که بیگدار به آبها نمیزدی
بی قایقت ، میانه ی دریا چه میکنی
• معین دهاز
دیگر آن حالا چرا معنی ندارد شهریار
هر زمان برگردد او جان را فدایش میکنم :)
• رضاجهانی
همه چیز از آخر شب شروع میشود..
نقطهای که تنهایی خودت را با انگشتانت
لمس میکنی و میبینی هیچ درزی برای فرار شکاف نخورده.
و آنجا در همان تاریکی محض تنها یک نام
در گوشه ای از ذهنت گذر میکند و اشکی از
گوشه چشمت سرازیر میشود. همه چیز از
شبست از نگاه پر از حسرت من به تمام
دو نفره ها، از ما که من شد. همه چیز در این
واژه چیده شد، واژهای که حتی در عمق نگاهم نشسته،
تمام عمر من به "حسرت" رسید.
ی روزی از اینجا میرم و تو ی خونه نقلی وسط جنگل زندگی میکنم و فقط از چایی کنار آتیش و عطر گل ها حرفی دارم.