همه چیز از آخر شب شروع میشود..
نقطهای که تنهایی خودت را با انگشتانت
لمس میکنی و میبینی هیچ درزی برای فرار شکاف نخورده.
و آنجا در همان تاریکی محض تنها یک نام
در گوشه ای از ذهنت گذر میکند و اشکی از
گوشه چشمت سرازیر میشود. همه چیز از
شبست از نگاه پر از حسرت من به تمام
دو نفره ها، از ما که من شد. همه چیز در این
واژه چیده شد، واژهای که حتی در عمق نگاهم نشسته،
تمام عمر من به "حسرت" رسید.
ی روزی از اینجا میرم و تو ی خونه نقلی وسط جنگل زندگی میکنم و فقط از چایی کنار آتیش و عطر گل ها حرفی دارم.
برای صدمین بار تو زندگیم به مشکل خوردم؛ صدمه دیدم،
گریه کردم، آسیب دیدم، ضرر کردم. اما اول همه ی مشکلاتم ی دور برگشتم عقب و برای تو اشک ریختم.وقتی تو بودی نمیدونستم مشکل چیه. غم من فقط تو بودی تویی که ترس از دست دادنتو داشتم، امشب هم برگشتم عقب ی دور هم برای تو اشک ریختم چون تو اگر بودی هیچ کدوم از این اتفاقات نمیافتاد. من به تو میرسیدم، به تقویت حسم کنار تو، به خودم برای تو، به زندگیم در کنار تو، به تو تکیه میکردم و خیالم راحت بود. نه الان که بی تو هر دری رو باز میکنم میشه تجربه سهوی سنگینِ تلخ پر از حماقت.
گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد
ور ساقی مشتاق تویی مست توان شد
* فروغیبسطامی