از وقتی برگشتم خونه مدام تو فکر تنهایی مادربزرگم هستم؛
که تو این طبیعت از صبح تا آخر شب توی سکوت میگذرونه،
سکوتی که تنها شکافش صدای تلویزیونه نه صدای بابابزرگ . .
دیروز فهمیدم کارهای کشاورزی چقدر سخته، هرسال که
بابابزرگ بود اصلا متوجه هیچ چیز نمیشدیم اما حالا به چشم
دیدم چقدر سخته و اون همیشه کار میکرد و ما فقط یک هزارمش رو متوجه میشدیم..💘
صبح زود که خواستیم راه بیوفتیم
مادربزرگم آب ریخت پشت سر ماشین؛
اشک صورتمو قاب کرده بود.
قند این روزهای همه ی ما حضور مادربزرگه:)
اون همیشه پناه بوده.