هدایت شده از کانال سخنرانی دلنشین
#پارت ۳۸۳ #رمانآنلایننهالآرزوها
✍چند سالی بود ازدواج كرده و از زندگیم نسبتا راضی بودم. روزی در یك مغازه با زن جوان و زیبایی آشنا شدم این زن كه شیرین نام داشت با همان نگاه اول مرا تحت تاثیر قرار داد طوری كه با یكدیگر شماره تلفنی رد و بدل كرده و ارتباطمون شروع شد. شیرین گفت به تازگی به علت اعتیاد همسرش از او جدا شده و تنها زندگی میكند،وی پس ازچند ارتباط تلفنی و یك بار قرار گذاشتن در كافی شاپ فكر و ذهن مرا اسیر خود كرد طوری كه در همان روزهای اول به وی پیشنهاد كردم درازای تامین مقداری از هزینه زندگیاش وی را بهطور مخفیانه به عقد موقت خود درآورم و ....
https://eitaa.com/joinchat/1335361580Cc57190d80f