eitaa logo
خیریه امام سجاد(ع) 🇮🇷 🇵🇸
211 دنبال‌کننده
45.2هزار عکس
40.6هزار ویدیو
127 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹تصویر فوق در دیماه ۱۳۶۵ شلمچه، سه راه «شهادت» می باشد. همواره برایم جای سؤال است که : این شهید، در آخرین لحظهٔ حیات دنیوی خود کاغذ و قلم به دست گرفته بود، تا چه چیزی را بنویسد؟ برای چه کسی می‌نویسد؟ قصد نوشتن چه چیزی را داشت؟ فهرست اموال و دارایی‌ها؟! حساب‌های بانکی؟! نشانی خانه‌های شخصی؟! حقوق‌های نجومی؟! همه شهدا سفارش حفظ حجاب، پیرو رهبری بودن رو، در وصیت نامه هاشون داشتن وای بر کسانی‌که در طول این سال‌ها با اعمال و رفتارهای دنیا طلبانهٔ خود، خون شهیدان این سرزمین را پایمال و باعث رنجش دل خانواده‌های معزّز شهیدان و جانبازان و ایثارگران و رزمندگان شدند. 🌹شهدا شرمنده‌ایم🌹
3.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 : ... هیچ راهی برای آنکه از آینده باخبر شویم و بدانیم که چه در انتظار ماست وجود ندارد.  پس ای نفس ، بر خدا توکل کن و صبر داشته باش !  همه چیز از جانب اوست که می‌رسد و اینچنین ، هر چه باشد ، نعمت است...
.... 🌷مگر تو نماینده امام نیستی؟ همه فرماندهان شاهد بودند که عبدالله میثمی در اوج زهد و قناعت و ساده زیستی زندگی می‌کرد و هیچ ادعایی نداشت. یکی از دوستان درباره ساده زیستی او می‌گفت: عبدالله در زندگی شخصی‌اش همیشه دستش خالی بود. خانه‌ای نداشت. 🌷برای تردد بین جبهه و اصفهان از وسایل نقلیه عمومی استفاده می‌کرد. گاهی پدرش اعتراض می‌کرد: «مگر تو نماینده امام در جبهه جنوب نیستی؟ پس چرا یک وسیله دولتی زیر پایت نیست؟»، اما این اعتراض‌ها فایده‌ای نداشت. او هرگز برخلاف عقیده باطنی‌اش عمل نمی‌کرد. 🌷یک روز پدرش گفت «پسرم، اینطور که نمی‌شود. خانواده‌ات در اهواز زیر یک سقف شش متری زندگی می‌کنند. این خانه در شأن تو نیست. به فکر خانه‌ای برای خودت باش.» عبدالله تبسمی کرد و گفت که خدا نکند من در دنیا، خانه‌ای از مال دنیا بسازم. 🌹خاطره ای به یاد شهید روحانی حجت‌الاسلام عبدالله میثمی راوی: حاج محمدصادق آهنگران 📚 کتاب "با نوای کاروان، تاریخ شفاهی دفاع مقدس" روایت محمدصادق آهنگران 🥀🕊
.... 🌷هيجده سال بيشتر نداشت. تركش به سرش خورده بود و شنوايی نداشت. سردرد او را كلافه می‌کرد. گاهی تا مرز بیهوشی می‌رفت كه همه از او قطع اميد می‌كردند. وقتی به هوش می‌آمد با لبخند می‌گفت: اشكالی ندارد! به زودی آزاد می‌شويم و پيش دكتر "رضای"خودمان می‌روم. او مرا شفا می‌دهد. يك روز كه حالش خيلی بد شد، او را به بيمارستان شهر موصل بردند. دو ماه بعد كه او را برگرداندند، بر مچ دست‌هايش اثر طناب‌ها هنوز باقی بود. تمام مدت، دستانش را با طناب بسته بودند. 🌷روزی از او ماجرا را پرسيديم. سرش را با حيا پايين انداخت و گفت: آخر، ما اسيريم. همين‌كه تا اندازه‌ای سرنوشتمان به آقا موسی بن جعفر عليه السلام شبيه شده، سعادت است. بار ديگر حالش وخيم شد. مدتی گذشت. منتظر بازگشت يا خبر بهبودش بوديم؛ اما خبر شهادتش به ما رسيد. يكی از اسيران مجروح كه در اتاقش بوده می‌گفت: آخرين حرف‌هايش در اين دنيا اين بود: "يا امام رضا! اگر به سراغم نيايی من به حضورت می‌آيم." شهادتين را گفت و چشمها را بست. راوی: آزاده سرافراز قنبرعلی وليان منبع: سایت نوید شاهد 🥀🕊