رمان دلباخته ی مجنون اثری از آیدآی فندومشم😁😁🤍
توجه کنین این رمان هیچ ربطی به شخص حامیم ندارد و یکی از شخصیت های این رمان به اسم حامی هست که داستانش جداست
در صورت علاقه داشتن به رمان عاشقانه و هیجانی و ژانری بزن روی لینک و عضو شو ✨
ما رو به دوستاتون معرفی کنین تا زیاد تر شیم😶🌫
بخشی از داستان :
قطره ای از اشک هایش روی گونه اش سر میخورد و بار هر بار پایین آمدن اشکش دلم زیر و رو میشود طاقت نمی آورم و با نوک شصتم اشک روی گونه اش رو پاک میکنم
میدانم میدانم بی قراری میکند تقصیر خودم است تقصیر خودم است که اینطور محرومش کرده ام اجازه هیچ گونه لمس و بغلی را بهش نداده
اما چه کنم قلبم...
به آغوش میکشمش و بی قرار و دلتنگ هق میزند.....
دیگه نمیتونم همشو بگم که😁 (بیشتر پارت ها بدون سانسوره)
https://eitaa.com/Delbakhtehmagnon
منتظرتما
سنجاقِ چنلُ بچک ɪɴɴᴇʀ
۱۱۰ تاییت مبارک همسایه🥺✨️🤍 ایشالا ۲۰۰ تاییت😊
فدلت عزیزم ایشاالله خودتم زیاد شی🥺🤍
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_32
همانطور که در خیابان قدم میزدیم و از هوای دلپذیر لذت میبردیم، یاسی پیشنهاد سینما را داد. لبخندی زدم و گفتم:
“یاسی جون، عالیه! حتماً بریم سینما. ولی یه چیزی یادم اومد… ما قرار بود امروز صبح بریم نمایشگاه نقاشی نزدیک میدان انقلاب، یادت هست؟”
یاسی سری تکان داد. “آره! چقدر خوب شد گفتی. اصلاً یادم رفته بود! باید حتماً بریم.”
پرنیا که با هیجان به حرفهای ما گوش میداد، گفت: “نمایشگاه؟ عالیه! منم خیلی دوست دارم برم. میشه برنامهاش رو دقیقتر بگیم؟ که بدونم کی و کجا باید باشم.”
فکر کردم و گفتم: “خب، الان که ناهار خوردیم و داریم قدم میزنیم. چطور نیست امروز رو اختصاص بدیم به یه تفریح حسابی؟ مثلاً الان که نزدیک کافه هستیم، یه قهوه بخوریم و بعدش اگر وقت داشتیم، بریم همون سینما که یاسی گفت. اما نمایشگاه رو بذاریم برای فردا صبح. زودتر راه بیفتیم که از خلوتیش استفاده کنیم.”
یاسی با لبخند موافقت کرد. “عالیه! موافقم. منم اینجوری راحتترم. فردا صبح زود نمایشگاه، بعدش هم یه کافه برای رفع خستگی.”
پرنیا هم گفت: “فقط یه چیزی، اگه فردا نمایشگاه صبح زود باشه، منم باید برنامه امروز رو یه جوری تنظیم کنم که فردا راحت باشم. البته حتماً میام.”
“نگران نباش پرنیا، خودت رو برسون. هر وقت تونستی بیا.” گفتم و به سمت یک کافهی دنج و کوچک که در نزدیکی بود اشاره کردم. “بریم اینجا یه قهوه بزنیم؟”
همگی قبول کردیم و وارد کافه شدیم. فضای کافه آرام و دلنشین بود و بوی قهوهی تازه دم، خستگی قدم زدن را از تنمان بیرون میکرد. سفارش قهوههایمان را دادیم و در حالی که منتظر آماده شدنشان بودیم، دربارهی نمایشگاه فردا و هیجانمان برای دیدن آثار هنری صحبت کردیم. انگار قرار بود روز بعد، روزی پر از رنگ و هنر باشد.
ادامه دارد ....
به قلم(آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است