#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}_______________
#part_1
قصه از آنجایی شروع شد که ....
در واقع قصه از آنجایی شروع شد که با چشمانش مواجه شدم🥺
من اگر دل بدهم ، دل نشکستن بلدی؟تا ابد مال تو باشم تو نرفتن بلدی؟بلدی تکیه کنم ، جا نزنی ، ردنشوی؟من اگر شکوه کنم ، دست گرفتن بلدی؟؟؟✨
_ داستان را از جایی تعریف میکنم که میخواهم وارد دانشگاه شوم:
اسم من آیداست از خانواده ی کاظمی ها من دختری تک فرزند هستم و خانواده ای فرهیخته ای دارم.
بعد از ۱۲ سال درس خوندن و ۳ سال در مدرسه ی نمونه دولتی اکنون و امروز میخواهم به دانشگاه بروم
راستش کمی استرس دارم استرس از اینکه یه موقع نتونم موفق شم و ترس و اضطراب از اینکه مسخره بشم توسط اعضای دانشگاه
ولی خوب اعتماد به نفسم را جمع میکنم و با قدرت قوی به ادامه رشته ام میپردازم
بعد از کمی آرایش ملایم میرم سراغ تیپ زدن
اول از همه یک شلوار کرمی تقریبا بلند با کش دور کمر میپوشم شومیز چند رنگم رو میپوشم که زمینه اش یه سبز هم شبیه هست، کفش سفید،شال سبز و یکمی هم اکسسوری استفاده میکنم و در آخر ادکلن مگاماره رو میزنم و در آخر رژ کالباسی رنگم رو روی لب هام میزنم
کمی خودمو نگاه میکنم و میگم جوووون عژب جیگری شدما😍
به دلیل استرس صبحانه نخوردم و مامانم لقمه ای از نان و پنیر و سبزی درست میکنه و به دستم میده و میگه: آخه من قوربون دخترم برم که اینقدر ماه شده حواست به خودت باشه عزیزم بیا اینم لقمه ات بخوریا ضعف میکنی
آیدا: مرسی مامان جون ، چشم تو راه میخورم
محمد (پدر آیدا): نگاش کن این دختر و مث ماه میدرخشه بریم خوشگلم؟ حاضری؟
آیدا:آره بریم بابا جون
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
ɪɴɴᴇʀ
https://abzarek.ir/service-p/msg/2252826 تا اینجا هر سوالی در مورد شخصیت و رمان دارین درخدمتم ✨
سوالی نیست از تعداد پارت ها و اینا؟ هیچی؟
ɪɴɴᴇʀ
https://abzarek.ir/service-p/msg/2252826 تا اینجا هر سوالی در مورد شخصیت و رمان دارین درخدمتم ✨
پارت بعدی رو بدم؟ عکس از شخصیت ها رو بدم!
#دلباخته_ی_مجنون
___________{🤍✨}_________________
#part_2
تو راه با کلی نصیحت های پدرانه مواجه شدم ولی خوب بد نبود یعنی بنظرم حرفای قشنگی زد بابام و یکی از جملاتش و خیلی خوشم اومد که گفت
محمد: ببین دخترم ممکنه اونجا یکم اذیت شی ممکنه پسرا اذیتت کنن ولی تو بهشون بی توجهی کن و زیاد اهمیت نده سعی کن با یه دختر خوب و خانم دوست بشی و ارتباط برقرار کنی
آیدا: چشم بابا جون حتما
و در آخر هم در آغوش گرمش خزیدم و با اطمینان گفتم شما بهترین پدر دنیایی بابا
و در جوابم گفت : تو هم بهترین دختر هستی آیدا جان و بوسه ای بر روی موهایم کاشت
در ماشین و باز کردم و بیرون اومدم شالم رو مرتب کردم و به سمت دانشگاه پا تند کردم چون خیلی استرس داشتم و حس میکردم دیر رسیدم به دانشگاه در صورتی که اینقدر زود رسیده بودم که به بوفه دانشگاه رفتم و کیک و آبمیوه برای خودم خریدم و روی صندلی نشستم.
در حال باز کردن کاغذ بسته بندی شده ی کیک بودم که یه سایه ای دیدم سرم و بلند کردم و با دختری خیلی خوشگل مواجه شدم که با لبخند بهم خیره شده .
بلند شدم و بهش دست دادم و سلام دادم و اون هم با خوشرویی جوابمو داد
آیدا: سلام من آیدا کاظمی هستم دانشجو جدید اینجا اسم شما چیه؟
ناشناس: سلام عزیزم خیلی خوش اومدی من اسمم یاسمین هست یاسی هم بهم میگن
آیدا: واااییییییی چه اسم قشنگی داری یاسی جون
یاسی:اسم خودتم خیلی قشنگه خوشبختم راستش از همون اول که وارد دانشگاه شدی و پاتو گذاشتی اینجا خیلی خوشم اومد ازت دختر خیلی خوبی هستی ....
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
رمان دلباخته ی مجنون اثری از آیدآی فندومشم😁😁🤍
توجه کنین این رمان هیچ ربطی به شخص حامیم ندارد و یکی از شخصیت های این رمان به اسم حامی هست که داستانش جداست
در صورت علاقه داشتن به رمان عاشقانه و هیجانی و ژانری بزن روی لینک و عضو شو ✨
ما رو به دوستاتون معرفی کنین تا زیاد تر شیم😶🌫
بخشی از داستان :
سلاااام
_سلام دورت بگردم کجایی تو دلم برات یه ذره شده
هیچی خواب بودم
_آخ آخ کاش پیشت و بودم و موهات و نوازش میکردم و بغل میکردمت و .....
دیگه نمیتونم همشو بگم که😁 (بیشتر پارت ها بدون سانسوره)
https://eitaa.com/Delbakhtehmagnon
منتظرتما