ɪɴɴᴇʀ
https://abzarek.ir/service-p/msg/2252826 تا اینجا هر سوالی در مورد شخصیت و رمان دارین درخدمتم ✨
پارت بعدی رو بدم؟ عکس از شخصیت ها رو بدم!
#دلباخته_ی_مجنون
___________{🤍✨}_________________
#part_2
تو راه با کلی نصیحت های پدرانه مواجه شدم ولی خوب بد نبود یعنی بنظرم حرفای قشنگی زد بابام و یکی از جملاتش و خیلی خوشم اومد که گفت
محمد: ببین دخترم ممکنه اونجا یکم اذیت شی ممکنه پسرا اذیتت کنن ولی تو بهشون بی توجهی کن و زیاد اهمیت نده سعی کن با یه دختر خوب و خانم دوست بشی و ارتباط برقرار کنی
آیدا: چشم بابا جون حتما
و در آخر هم در آغوش گرمش خزیدم و با اطمینان گفتم شما بهترین پدر دنیایی بابا
و در جوابم گفت : تو هم بهترین دختر هستی آیدا جان و بوسه ای بر روی موهایم کاشت
در ماشین و باز کردم و بیرون اومدم شالم رو مرتب کردم و به سمت دانشگاه پا تند کردم چون خیلی استرس داشتم و حس میکردم دیر رسیدم به دانشگاه در صورتی که اینقدر زود رسیده بودم که به بوفه دانشگاه رفتم و کیک و آبمیوه برای خودم خریدم و روی صندلی نشستم.
در حال باز کردن کاغذ بسته بندی شده ی کیک بودم که یه سایه ای دیدم سرم و بلند کردم و با دختری خیلی خوشگل مواجه شدم که با لبخند بهم خیره شده .
بلند شدم و بهش دست دادم و سلام دادم و اون هم با خوشرویی جوابمو داد
آیدا: سلام من آیدا کاظمی هستم دانشجو جدید اینجا اسم شما چیه؟
ناشناس: سلام عزیزم خیلی خوش اومدی من اسمم یاسمین هست یاسی هم بهم میگن
آیدا: واااییییییی چه اسم قشنگی داری یاسی جون
یاسی:اسم خودتم خیلی قشنگه خوشبختم راستش از همون اول که وارد دانشگاه شدی و پاتو گذاشتی اینجا خیلی خوشم اومد ازت دختر خیلی خوبی هستی ....
(به قلم آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
رمان دلباخته ی مجنون اثری از آیدآی فندومشم😁😁🤍
توجه کنین این رمان هیچ ربطی به شخص حامیم ندارد و یکی از شخصیت های این رمان به اسم حامی هست که داستانش جداست
در صورت علاقه داشتن به رمان عاشقانه و هیجانی و ژانری بزن روی لینک و عضو شو ✨
ما رو به دوستاتون معرفی کنین تا زیاد تر شیم😶🌫
بخشی از داستان :
سلاااام
_سلام دورت بگردم کجایی تو دلم برات یه ذره شده
هیچی خواب بودم
_آخ آخ کاش پیشت و بودم و موهات و نوازش میکردم و بغل میکردمت و .....
دیگه نمیتونم همشو بگم که😁 (بیشتر پارت ها بدون سانسوره)
https://eitaa.com/Delbakhtehmagnon
منتظرتما
#دلباخته_ی_مجنون
______{🤍✨}_______________
#part_3
آیدا: نظر لطفته عزیزم
یاسی : با هم دوست بشیم؟
آیدا: چرا که نه خیلی باحالی
یاسی:فدات خوشگلم،
با صدای بلند مردانه ای سرم رو کج کردم که پسری به ما نزدیک میشد
حامی: یاسی جان باز دوست پیدا کردی دختر بیا بریم تروخدا باز دردسر
یاسی: اهم اهم ایشون آیدا هستن داداش خیلی دختر خوبیه باهاش دوست شدم مث بقیه نیستش
آیدا جون این داداش غد و مغرورمه
حامی: خوش اومدی
آیدا: متشکرم،
دستش رو به سمت من دراز کرد که باهاش دست بدم اما من این کار رو نکردم راستش آدم مذهبی نیستم و نمیخوام هم توهین کنم ولی خوب چه لزومی داره به یه پسر غریبه دست بدم انگاری خودش متوجه شد که گفت
حامی: خوب خانم خانما بفرمایین از این طرف اگر میخواین وایسید از کلاس جا میمونیداااا
همراه با یاسی وارد راهرو شدم و حیف شد که نتونستم کیک و آبمیوه ام رو بخورم تا هنگام رسیدن به راهرو و گذر کردن از پله توی فکر بودم تا جایی که یاسی محکم به پهلوم و زد و گفت
یاسی:کجایی دختر؟
آیدا: آخ پهلوم و ترکوندی داشتم فکر میکردم خوب
یاسی: عاشق شدی رفت؟ فک کنم از داداشم خوشت اومد
آیدا: واااا! یاسی جون این حرفا چیه من اصلا اهل این کارا نیستم
یاسی: ببینیم و تعریف کنیم فقط بگم که دخترای زیادی منتظر تایید داداشم هستن
آیدا : زیر لب گفتم خوب به من چه داداشت برای خودت ولی جوری گفتم که نشنید
حالا فکرم در مورد چی بود؟ اینکه این پسر چقدر جذابه چقدر قد و بالای خوبی داره وااای از اون چشماش هر دختری رو به خودش جذب میکنه بعد از این فکرا با خودم گفتم دختر خودت و جمع کن تو اهل این کارا نیستی که اگر اینجوری باشه اینجا کلی پسر داره و اینطوری شد که کلا از فکرش اومدم بیرون و ...
(به قلم آیدا )
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است
ɪɴɴᴇʀ
چشم واقعا بزارم؟ حمایت میکنین؟ یکم زیاد شیم چشم میزارم
راجب به عکس از شخصیت ها هم بگم: چشم حتما میزارم ، امروز اگر فرصت کنم میذارم چون همه چی حاضر و آمادس🥺✨