#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_18
اون روز گذشت و ما نتونستیم به باغ کتاب بریم ولی در عوضش یاسی خودش رفته بود و برام کتاب و گرفته بود
وقتی رفتم خونه مامانم خیلی ناراحت شد گفت چرا اینقدر بی حواسی و بی دقتی و خلاصه اون روز به خیر گذشت
فرداش دانشگاه نرفتم و غیبت خوردم اینقدری که سر درد داشتم که نتونستم برم
______________________________________________________________
پس فردا:
بچه ها در حال گپ زدن بودن و ...
یاسی: اع داداش آیدا هم اومد میرم کتاب و بهش بدم
حامی: اوکیه
و بعد رو به آرمان کرد و گفت
حامی: اصلا از این دختره ی نچسب خوشم نمیاد دلم میخواد سرش و بکوبونم به دیوار
آرمان: مگه روانیی تو؟ چکار دختره داری؟
حامی: رو مخمه
آرمان: دختر به این خوبی تو مشکل داری بابا ، وگرنه اینو رو هوا میزنن
حامی با پوزخند گفت: آره دیدم پسرا دورش حلقه زدن تا جواب بله و بگیرن
آرمان: حالا باز تو مسخره کن چهار سوا دیگه مشخص میشه الان کسی نمیشناستش که
حامی: آره کی حاضره با این نچسب وارد رابطه بشه
آرمان: هعی خدا از دست تو من میرم یه چیزی بگیرم بخورم چیزی نمیخوای؟
حامی: وایسا ببینم نه نمیخورم، کوفت بخوری، تو از این دختره خوشت اومده؟
آرمان: زهرمار، کدوم دختره ؟
حامی: آرمان خودت و نزن به کوچه ی علی چپ همین دختره ی نچسب و میگم دیگه
یکم دستپاچه شد و مِن مِن کرد و گفت
آرمان: نه بابا
حامی: رفیق دروغم بلد نیستی بگی خب بگو خوشم اومده ازش
آرمان: نمیدونم این حسم دوست داشتنه یا نه ولی به هر حال من رفتم
حامی: آره هی بپیچون، مرتیکه عاشق آدم فروش
.........
بعد از چند دقیقه صحبت کردن با یاسی و کتاب و جزوه ای رو که خریده بود و بهم داد و گفت
یاسی: بهتری دورت بگردم سرت درد نمیکنه؟
آیدا : فدات بشم آره بهترم عزیزم دیشب از سر درد دو تا مسکن خوردم
یاسی: ای وای من ایشالله بهتر شی بریم بشینیم
به سمت نیمکتمون رفتیم که آقای پناهی .....
ادامه دارد ...
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است