ɪɴɴᴇʀ
آیدا نظرته ما هم بریم تو کارش؟!🤣
وای عرررررررررررر😂🤦♀
اضطراریه حتما باید بزنیم تو کارش😂🤣
#دلباخته_ی_مجنون
__{🤍✨}____________
#part_25
چقدر آشفته به نظر میرسیدم. موهام ژولیده، صورتم از گرما سرخ شده بود. اصلاً دلم نمیخواست حامی منو تو این وضعیت ببینه.
بالاخره به کوچمون رسیدیم. حامی بدون هیچ حرفی ماشین رو نگه داشت.
من هم سریع در رو باز کردم و پیاده شدم.
آیدا: ممنون یاسی جان، آقا حامی خیلی ممنون
حامی فقط یه سر تکون داد. یاسی پیاده شد و بغلم کرد.
یاسی: فردا میبینمت عشقم.
آیدا: باشه عزیزم، فعلاً.
همین که یاسی سوار شد، حامی بدون معطلی گاز داد و با سرعت از جلوی چشمم ناپدید شد. نفسی از سر آسودگی کشیدم و به سرعت به سمت در خونه رفتم. امروز بیش از حد هیجانانگیز و پراسترس بود. باید یه دوش آب گرم میگرفتم و میخوابیدم تا این حجم از اتفاقات رو هضم کنم.همین که یاسی سوار شد حامی بدون معطلی گاز داد و با سرعت از جلوم نا پدید شد. کلیدرو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم. سکوت خونه از همیشه دلگیرتر بود. انگار تمام اتفاقات امروز رو با خودش فریاد میزد.
گوشی رو روی میز پرت کردم و بدون معطلی خودم رو به حمام رسوندم. آب گرم، تن خستهام رو نوازش میکرد و سعی میکردم با هر قطرهای که روی صورتم میریخت، تمام افکار درهمپیچیدهام رو بشورم و ببره. اما فایدهای نداشت. تصویر حامی، نگاههای خیرهاش، و اون سکوت طولانی توی ماشین مدام جلوی چشمم بود. اینکه چقدر آشفته به نظر میرسیدم و اون هیچ اهمیتی نمیداد، یا اون دعواهای همیشگی، همهاش توی ذهنم رژه میرفت. با خودم فکر کردم که چرا اینقدر رفتارش عجیبه؟ چرا همیشه گارد داره؟
بعد از حمام، لباس راحتی پوشیدم و خودم رو روی تخت پرت کردم. هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای ویبره گوشی بلند شد. با بیحوصلگی دستم رو دراز کردم و گوشی رو برداشتم. شماره ناشناس بود. معمولاً جواب نمیدادم، ولی حس کنجکاوی وادارم کرد که گوشی رو بردارم.
....ادامه دارد
به قلم (آیدا)
#هرگونه_نشر_و_کپی_ممنوع_میباشد_و_نویسنده_راضی_نیست_و_حرام_است