عزیزم! میدونم شرایط سختی رو میگذرونی...
تو دختر و پسر نوجوون و جوون من!
اون از روزهای پرالتهاب کرونایی و اینم از جنگ و آتشبس پرابهام و نامعلوم!
مهم نیست که دنیا رو از چه زاویهای میبینی و از چه طیف فکری هستی.
فردای نامعلوم این سرزمین و شاید این دنیای پرآشوب، ذهن همه ما رو درگیر خودش کرده.
شاید منِ میانسال درک نکنم:
نداشتن اینترنت بینالملل و عدم دسترسی به سایتهای مورد نیازت و هوش مصنوعی، گروههایی که در فضای جدید دوباره تشکیل نشد، کانالهایی که ازدسترست خارج شد، دورههای آموزشی آنلاینی که متوقف شد، فضای پژوهش و کسب و کاری که از دست دادی!
اینها دغدغههای کوچیکی نیستند.
تعطیلی دبیرستانها و دانشگاهها و مجازی شدنش، شاید یک جاهایی خوشایند باشه، اما قطعا دوری از فضای حقیقی که بهش عادت داشتی و دیدن آدمهایی که شاید دوستشون داشتی، تأثیر ناخودآگاهش رو در روانت میذاره.
تغییر اجباری عادتها، ناسازگاری روانی ایجاد میکنه و این سوال که این تغییر تا کی ادامه داره؟! آیا من باید خودم رو برای یک تغییر طولانی مدت آماده کنم یا به زودی تموم میشه؟!
اینهمه ابهام، تحملش سخته برای نسلی که فرصت نکرده ظرفیتهای معنوی و روانی خودش رو در سطح چالشهای سنگین اجتماعی رشد بده.
وقتی فکرش رو میکنم دلم شدیداً برات میسوزه ...
نسلِ من، گذشته طولانی رو تا به امروز طی کرده و دیگه از روزهای پیشرو، چیزی جز آرامش و معنا طلب نداره...
اما تو هنوز در ابتدای راهِ فردا هستی و هزار راه نرفته داری و هزار دیدنیِ ندیده، هزار شنیدنیِ نشنیده و هزار حظی که از دنیا نبردی و هزارتویی از حوادث هیجانانگیز که تجربه نکردی...
و من باید به عنوان میانسالی که حالت رو میبینم، این آشفتگی و حیرت و ناامنی رو درک کنم...
شاید از دست من کارِ زیادی برنیاد، اما میتونم هرازگاهی در آغوشت بگیرم و در گوشِت نجوا کنم «میفهمم چی میکشی»...
و بجای نصیحت و توصیههای مکرر اینکه عمرت رو هدر نده، امید فردایی رو بهت بدم که تو قراره بسازیش و من قراره در سایه امن این سازهٔ موزون، روزهای پیری رو بیدغدغه سپری کنم.
من به فردای تو خوش بینم...
✍راضیه
@interior_whisper
چند روز پیش، به عنوان مشاور به دیدن خانواده بچههای میناب رفتم که مهمان آستان قدس رضوی بودند.
توی اتاق، منتظر نشسته بودم که حواسم رفت سمت مصاحبه یک خبرنگار.
از پدر پرسید: اگر «رها» الان زنده بود و میدید جنگ هنوز ادامه داره، چه حسی داشت؟
چه سوال عجیبی؟!
اگر «رها» زنده بود مثل همه بچههای این سرزمین، سرگرم بازی و تجربه حسهای عینی و لذتبردن از لحظه بود و درکش از جنگ در محدودهٔ واکنش پدر و مادر و خواهر و برادر، خلاصه میشد.
اگر اطرافیانش با وجود جنگ، زندگی عادی خودشون رو داشتند، جنگ رو ساده و بیاهمیت میدید و اگر پریشان و مضطرب میشدند، جنگ رو وحشتناک و آسیبزا تصور میکرد.
«رها» زیستن رو به معنای زیستن میشناسه و رنج، همه اونچیزی هست که با چشم میبینه و با گوش میشنوه...
و درد، چیزیه که با سیستم فیزیولوژی اعصاب درکش میکنه.
ترس رو از رفتار پدر تشخیص میده و درد رو از خطوط درهم چهره مادر...
سیستم شناختی کودک، مفاهیم انتزاعی رو درک نمیکنه. اما سیستم هیجانیش، هیجانات رو جذب میکنه...
اگر ترسه؟ اگر انتظاره؟ اگر نفرته؟ اگر حماسهست؟ اگر اندوهه؟
هرآنچه در دسترسش قرار بدی، کودک دریافتش میکنه و در حافظه هیجانیش ذخیره میکنه و در بزرگسالی سعی میکنه برای اون معنایی شناختی پیدا کنه.
اونوقت در بزرگسالی جنگ میتونه براش یک معنای تحقیرکننده، یا پررنج، یا ترسناک داشته باشه و اون رو پایان خوشبختی ببینه.
یا نقطه آغازی بدونه برای تغییر، برای بازاندیشی باورهاش، برای بازآفرینی سبک زندگیش و انگیزهای برای ساختن دنیایی بهتر...
✍راضیه
@interior_whisper
ماشین رو تو حاشیه خیابون پارک کردم.
پیاده شدم در حالیکه سنگینی قدمهام رو حس میکردم.
تاکسی زرد جلوی پام توقف کرد، بدون هیچ گفتگویی سوار شدم. هر دو میدونستیم مسیر کجاست!
موسیقی بیکلام و آرامی در حال پخش بود. دلم میخواست این راه تموم نشه. ایکاش میگفتم دربست انتهای وکیلآباد و بعدش سرم رو تکیه میدادم به صندلی و غرقِ خیالاتی جسور و بیپروا میشدم.
حتی فرصت نشد مزه این خیال رو بچشم، رسیدم و پیاده شدم و بیحوصله عرض خیابون رو طی کردم.
یک صدای مهربون و ظریف، از پشت سر اومد: دخترم!
ناخودآگاه برگشتم و پیرزنی زیبا، ازونایی که دوست داری یهو بغلشون کنی و بگی مامان! کیسهای جلو آورد و ریز گفت بفرما آجیل مشکلگشا...
چند دونه برداشتم و با لبخندی به پهنای صورت، تشکر کردم و خدا قبولی گفتم.
«جریان خنک یک نشاط فرحناک در جانم دوید»
نخود و نقل رو میجویدم و از امتزاج مزه فوقالعادهش لذت میبردم که وارد اتاقک بازرسی حرم شدم. خادمه جوونی کیفم رو گشت و از ته اون قاشق تاشوی سفری درآورد. با تعجب نگاه کرد و دوباره گذاشت توی کیفم.
گفتم: خدا بهم رحم کرد چاقو و چنگالش نبود و الا منو اینهمه راه میفرستادی دفتر امانات. هر دو خندیدیم و «دوباره جریان خنک یک حال خوب...»
توی افکارم غرق شدم و صحن پیامبر اعظم رو طی کردم و وارد صحن گوهرشاد شدم. همون کارتپستال همیشگی گنبدی از نور که میون زمین و آسمان میدرخشه.
عکاسی مشغول گرفتن عکس از یک عروس و دوماد جذاب بود. کودکانه به هم نگاه میکردند و از ته دل میخندیدند. و فارغ از دهها چشمی که در حال تماشای اونها بودند، اولین روزهای با هم بودنشون رو با همه وجود زندگی میکردند.
مدتی حال سرخوش و دوست داشتنیشون رو تماشا کردم و با خودم گفتم.
راضیه اینم سومین دلیل برای اینکه امروز، روز خوبیه...
من به فال زدن باور چندانی ندارم و نشانهها رو جدی نمیگیرم. چون اکثرا راهزن عقلانیت و آگاهی هستند.
اما اگر نشانهای فقط بهانهای باشه برای پیدا کردن یک حال خوب، ازش به عنوان یک دارونما استقبال میکنم...
و وقتی خادمیار ورودی کلینیک یک بسته نبات تبرک حضرت بهم داد، گفتم: دیدی راضیه؟! نگفتم امروز روز خوبیه!
✍راضیه
@interior_whisper
اینبار دخترک جوان قصه ما، که یک خواهر دوقلوی مبتلا به اوتیسم داشت، گفت سالها قبل با نشانههای بیماری اسکیزوفرنی به روانپزشک مراجعه میکنه و چند سالی دارو مصرف میکنه.
کمی با هم گپ زدیم و تنها نشانهٔ آشکاری که در او دیدم، فقط حس دیدهنشدن توسط پدر و مادری بود که بیست و اندی سال، همه انرژیشون رو صرف بیماری خواهر دوقلوش کردند و از او فقط توقع درککردن، کوتاه اومدن، درسخوندن و همراهی کردن رو داشتند.
تا اینکه این سطح از تنهایی و رهاشدگی، در او ایجاد توهم شنیداری میکنه و حالا یک بیماری روانی عجیب مثل اسکیزوفرنی، میتونه دلیلی برای دیدهشدن بشه. شاید که پدر و مادر متوجه حضورش بشن.
البته توهمات شنیداری او تمارض و ساختگی نبود...
تجربه کمبود یک محیط عاطفیِ امن، کمبود آغوش و تایید و تحسین، کمبود محیطی شاد و پرامید در منزل، میتونه اثرات توهمزایی شدیدی رو ایجاد کنه.
پدر و مادری که سالها با رنجِ مشکلات یک کودک ناتوان دست و پنجه نرم میکنند، ممکنه تبدیل به افرادی سرد و بیهیجان و سرخورده بشن و این یعنی ندیدن سایر فرزندان سالم که ظاهرا نیازی به توجه و تلاش ندارند و این برخورد دوگانه در دنیای کودکانه اونها معنای دوست داشتنی نبودن، مهمنبودن و بیارزش بودن رو داره.
فکر میکنم اگر ظرفیت روانی مراقبت از افراد کمتوان ذهنی یا مشکلافرین رو ندارید، بجای قربانی کردن فرزندان سالم، از دیگرانِ بزرگسال اطرافتون یا پرستار یا بهزیستی کمک بگیرید. همه ظرفیت روانی خودتون رو خرج مراقبت از اونها نکنید. این توقع ظالمانه و غیرمعقولیه که از سایر فرزندانتون انتظار درک این شرایط رو داشته باشید.
✍راضیه
@interior_whisper
امروز روز معلمه.
زمانی که من 18 سالم بود، زدن تیک دبیری توی برگه انتخاب رشته کنکور، جز اولویتهای آخر محسوب میشد. مثل امروز نبود که قبولی توی دانشگاه فرهنگیان، ایدهآل یک جوون باشه.
میدونم علت اون، نبودن امید به آینده شغلی سایر رشتههاست و این دردناکه.
اما نتیجه اون معلم شدن بچههای مستعد و پرتلاشه و این حداقل امیدبخشه.
اونروزها برای من معلم شدن، شاید آخرین چیزی بود که در مورد خودم تصور میکردم.
نتیجه این شد که سالها توی یک کارخونه، دمخور فولاد و پلیمر و دستگاه تولید و مونتاژ شدم.
اما امروز زیباترین خاطرات من از ازون روزها، همون لحظاتیه که در کنار آدمها بودم، از کارگر خط تولید تا همکار فنی.
آدمهایی که بخشی از تجربه زیسته من شدند.
جالبترین اتفاق این روزها که باعث شد مدتها به جریان عجیب زندگی فکر کنم، این بود که بهم خبر دادند، استاد نمونه دانشگاه شدم.
من؟ نمونه؟ چرا؟
دلایل سیستم سنجش رو نمیدونم، اما سعی کردم بهونهای برای خودم پیدا کنم...
تدریس برای من یعنی حضور در جمع دهها جوون پرانرژی و جستجوگر که با چشمهای زیبای پر اشتیاق، آیندهشون رو از لابلای جملاتِ من پیدا میکنند.
امروز! در نیمه پایانیِ زندگی، به تجربه دریافتم که گاه یک جمله و یک رفتار، ناخودآگاهی رو شکل میده و مسیرِ زندگی رو تغییر میده و حتی بینش و باوری رو بازتولید میکنه...
و چقدر همیشه دلم میخواست و همه تلاشم رو میکردم که من، اون آدمی باشم که حتی نامحسوس، تاثیری کوچیک در ذهن و روان جوونی میذاره که راهی طولانی در پیشرو داره.
تاثیری از جنس امید، هیجان مثبت، باور به توانستن، شوق به خواستن، تلاش برای رسیدن، انتظار برای آیندهای بزرگ و دستیافتنی...
این همون نیاز و میل به جاودانگیه. اینجوری من زنده میمونم، جاری در نسلهای آینده، تا ابد...
✍راضیه
@interior_whisper
با دخترم یک چالش گذاشتیم.
روزی ۲۰ صفحه خوندن یک کتاب غیردرسی.
از روزی ۱۰۰ صفحه ادعا کردیم، تا به این عدد بهینه و قابل انجام رسیدیم.
امروز که در هفتمین روز وعدهمون، صفحه ۱۴۰ کتاب رو خوندم، فکر کردم چه چالش جذابی. انگار برای موفقیت توی یک برنامه چند چیز لازمه:
۱- خودداری از بلند پروازی و برنداشتن سنگسنگین.
۲- تعیین پایان برنامه و نامحدود ندیدن اون. (مثلا برای یک ماه قراره این برنامه اجرا بشه. در پایان ماه دوباره تصمیم میگیرم که آیا ادامه بدیم یا تغییری در اون ایجاد کنیم.)
۳- تعهد به اجرا حتی در شرایط سخت.
۴- داشتن وقفههای تنفسی برای شرایط غیرممکن. (مثلا من هفتهای یکروز اجازه دارم بیخیال مطالعه بشم.)
۵- داشتن طرح تشویقی در صورت موفقیت. (مثلا پایان هر هفته اگر به برنامه رسیدم یک هدیه به خودم میدم. چیزی که به انداز کافی انگیزهبخش و محرک باشه.)
۶- داشتن جریمه در صورت عدم اجرا. این بخش مهمِ برنامهست.
گاهی تصور میشه جریمه باید از جنس برنامه باشه. (مثلا اگر من امروز ۲۰ صفحه رو نخوندم فردا باید جبرانش کنم و برنامه امروز و فردا رو باهم انجام بدم.) این شاید برای بعضی قابل اجرا باشه اما اگر در ابتدای راه هستید، به مرور باعث تلمبارشدن حجم زیادی از صفحات و ناامیدی و شکست میشه.
پس بهتره جریمه رو از جنسِ متفاوت قرار بدید. مثلا اگر به برنامه عمل نکردم یک کار سختی که ازش فراری هستم رو انجام میدم. (جاروی خونه، نیمساعت پیادهروی، یکروز روزهداری...) و دیگه قرار نیست ۲۰صفحهٔ نخونده رو جبران کنید.
شما هم یک چالش تعریف کنید و چقدر خوبه، همراهانی داشته باشید تا همدیگه رو تقویت و تشویق کنید.
✍راضیه
@interior_whisper
دخترک 18 سالش بود.
گفت که من هنرستان آشپزی و کیکپزی میخونم و همیشه علاقه داشتم توی همین زمینه ادامه بدم.
یکروز یک مشاور تحصیلی که یک آقای مذهبی بود بهم گفت: دنبالِ هدفهای بزرگتر و متعالیتری باش. میخوای کیکپز بشی که چی بشه؟ اگه حِرفه تو نباشه، چهارتا آدم بیماری قند کمتری میگیرند و سالمتر زندگی میکنند.
نگاه عمیقی بهش کردم و با حیرت از حرف مشاور، پرسیدم: تو چرا آشپزی و کیکپزی رو دوست داری و خودت چه آیندهای براش تصور میکنی؟
طبیعی بود که توی این سن هنوز خیلی چیزها براش مبهم بود، همین ابهام اونرو درگیر چالش مشاور تحصیلی کردهبود. فقط میدونست به این هنر علاقه داره و در عین حال دوست داشت یک آدم مؤثر و مفید برای جامعهش باشه. همین!
گفتم مؤثربودن بیش ازینکه در نوع شغل باشه در کیفیت و نیت انجام اون شغله.
قرنهاست که آدمی فراتر از زنده موندن و بقاء به دنبال ارضاء نیازهای دیگهایه. مثل حظی که چشم از یک تابلوی نقاشی میبره یا حظی که گوش از نتهای هماهنگ و دلنشین موسیقی میبره.
حرفهٔ تو از جهاتی یک هنره و دو حظ بصری و چشایی رو توأمان داره...
در عین حال که علمه، علم ترکیب مواد اولیه طبیعی برای خلق یک محصول سالم و با کیفیت...
اما شاید من مهمترین فایده اون رو در این ببینم که تو میتونی با این حرفه، یک کارآفرین بشی. میتونی با داشتن یک تولیدی کوچیک خونگی تا یک کارخونه بزرگ صنعتی، زنان بیسرپرست و جویای کار رو از فقر نجات بدی...
و یا با کلاسهای آموزشی، زنان سرگردان و خسته از روزمرگی رو از افسردگی و بیهدفی رها کنی...
حالا تو به من بگو تا حالا به زوایای مختلف چیزی که بهش علاقه داشتی فکر کرده بودی؟
هنوزم فکر میکنی آینده تو آدمیه که محصولاتِ مضر سلامت درست میکنه و نبودنش بهتر از بودنشه؟!
خوشحالیش نشون میداد به این آینده علاقمند شده و قرار نیست بره دنبال هدف مبهم و انتزاعی و تعریف نشدهٔ «انسان مفید بودن».
✍راضیه
@interior_whisper
خیلی عجیب نیست که روز تولدت یک روز ویژه بشه، وقتی خانوادهٔ نازنینت و دوستانِ مهربونت، همه به یادت باشند و از مدتی قبل سیل تبریک و کادو به سمتت روانه بشه.
خیلی حس خوبی داره وقتی اینهمه آدم با پیشبینی و بدون پیشبینی تولدت رو تبریک بگن.
زندگی میتونه خیلی متفاوت باشه، وقتی باور داری دنیا جای قشنگیه و آدمهای زندگیت همه حواسشون به تو و خواستهها و نیازهای تو هست و هر وقت یک گوشه این زندگی، دلتنگی اومد سراغت، حتما یکیو میتونی پیدا کنی که بهش پیام بدی و بگی چهار لقمه حرف تو گلوم گیر کرده، مرسی که هستی عزیز!
امروز دور و برم رو نگاه کردم، به طرز غریبی همهچی سر جای خودش بود..
همهچی اونجوری بود که دوست داشتم. حسم نسبت بهخودم، بهخانواده، بهفامیل، بهرفقا، بهبدنم، بهداشتههام، بهدانشم، به باورها و ارزشهام.
یهو ترسیدم. اینهمه هارمونی و هماهنگی ترسناک بود...
نکنه این شروع یک اتفاق دردناک باشه؟
شروع یک از دست دادن؟ یک فاجعه؟
و بعد یاد این جمله خودم افتادم که به تکرار توی اتاق درمان به مراجعینم میگفتم.
«رها کنید این تفکر مجیک و جادویی رو که بعد از هرخنده، یک گریهست...
یا وقتی همهچی خوبه، یک اتفاق بدی قراره رخ بده...
یا انتظار یک پیشامد خوشحال کننده رو نکشید که پیشنخواهد اومد...»
من یقین دارم که این توهم توطئه، از جانبِ عادتهای تلقینی ماست.
این افکار جادویی، فعالیت مخوف بخش تاریکِ افکارِ ماست که دوست داره گند بزنه توی هرچی حالِ خوبه...
فریبش رو نخورید و هروقت احساس کردید همهچی سرجاشه، فقط کافیه از بخشندهٔ این حال خوب، سپاسگزار باشید و برای موندگار شدنش و برکتش دعا کنید...
و غرق درین حالِ خوب به سرایت اون به دیگرانِ زندگیتون فکر کنید❤️
✍راضیه
@interior_whisper
سالها قبل سریال « lie to me » رو دیده بودم. اما اینروزها با نگاه عمیقتری مشغول دیدنش هستم و البته واقعا سریال جذابیه...
امروز به این فکر میکردم که مطالعه روانشناسی در چندین سال اخیر، چه تغییراتی توی زندگی من ایجاد کرده؟!
خیلی شنیده بودم که روانشناسی ترو به واکنشها و رفتارها آدمها حساس میکنه و مدام مشغول تحلیل اونها خواهی شد و این برای تو و اطرافیانت، گاهی آزاردهنده میشه! اما آیا این درسته؟!
دیشب بعد سالها، دوستانِ خانوادگیِ قدیمی رو دوباره ملاقات کردیم.
این میتونست بستر مناسبی از برداشتها، تفسیرها و قضاوتها رو برای من ایجاد کنه.
اما در کمال تعجب یک چیزی رو در خودم کشف کردم.
چقدر نسبت به اینکه دیگران رو تحلیل یا قضاوت کنم، بیتمایل شدهبودم. انگار پذیرشم بالاتر رفته و میتونم در کنار تفاوتها، از خودِ رابطه، در لحظه با هم بودن، لذت ببرم.
در دیدار چند ساعته شب قبل، نه در شخصیت اطرافیانم دقیق شدم و نه در رفتارها...
فقط حرف زدم، شنیدم و خندیدم و مثل یک مشاهدهگر از حضور در مکان و زمان لذت بردم.
حتی اونجایی که از من نظر مشاورهای میخواستند، با همه باورم، چیزی قریب به این مضامین رو میگفتم که دست از دیدن پیچیده دنیا و آدمها برداریم و سعی کنیم راحت و ساده از کنار مشکلاتِ به ظاهر درهم تنیده، عبور کنیم ...
«حال خوب اکنون، رمز سلامت روانه»
✍راضیه
@interior_whisper
امروز با دخترک کمالگرای خودم صحبت میکردم.
حالش گرفته بود و خودش رو بابت «به اندازه کافی تلاش نکردن»، سرزنش میکرد.
الان فکر میکنم، یک سری باورهای غلط، از همون سالهای جوونی من، ذهن خیلیها رو پر کرده بود...
«هدفت رو روی ۱۰۰ بذار که اگر ۵۰درصد اون تحقق پیدا کرد، بازم یک چیزی بهدست آورده باشی.»
اما غافل از اینکه حال خوب، ناشی از ادراک بهدست آوردنه، نه خود بهدست آوردن.
اگر ذهنت ۱۰۰ یک هدف رو موفقیت ببینه، پس رسیدن به نیمی ازون یعنی ادراک شکست و حال بد و این کمالگرایی مزخرف اینجوری زندگیت رو نابود میکنه...
بذار یک مثال کنکوری بزنم.
اگر هدفت رو بذاری قبولی پزشکی، در حالیکه میدونی هیچ وقت آدم اینهمه درسخوندن نبودی و نیستی، مطمئن باش به اندازه کارشناسی قبولشدن هم انگیزه و انرژی درس خوندن پیدا نمیکنی.
شاید توی دلت بگی اما من استعدادش رو دارم...
آره داری... میدونم داری...
اما استعداد هیچ وقت کافی نبوده و نیست. بذار یک چیزی رو یواشکی بهت بگم...
روزی پونزده ساعت درس خوندن برای آوردن رتبه پزشکی هم یک توانمندی درونیه که ممکنه تو فرصت ایجاد مهارتش رو در طول زندگی پیدانکرده باشی...( شاید چون نمیتونی مدت طولانی یکجا بشینی یا شاید همیشه به کمک استعدادت، موفق شدی و لازم نبوده خیلی تلاش کنی) پس الان خودت رو بابتش سرزنش نکن...
اگر هیچوقت نتونستی بیشتر از چهار ساعت در روز درس بخونی، سقف رو بذار همین چهار ساعت و حالا فکر کن، چطور میتونی همین چهار ساعت رو کارآمدتر کنی؟!
۱- داشتن یه هدف منطقی و در دسترس اما چالشبرانگیز و همخوان با ارزشهات...
۲- افزایش تمرکز و توجه که فقط در فضای امید و حال خوب میتونی تمرینش کنی...
۳- آموختن و بکار بردن مهارتها و تکنیکهای تندخوانی و مطالعه هدفمند...
با فکر کردن به رویاهای دور و دراز و آیندهای افسانهای، برای مدت طولانی نمیتونی انگیزه بخری...
راهش اینه که مسیر حرکت رو لذتبخش و جذاب کنی ...
برای جذاب شدن مسیر، پرش کن از اهداف کوچیک و قابل دسترس که با رسیدن بهش، امیدت به آینده، ایمانت به خودت و حال خوبت افزایش پیدا کنه...
✍راضیه
@interior_whisper
دبیرستانی که بودم، جز بچههای فعال مدرسه بود. ازین مدل بچههایی که شخصیت کاریزماتیک دارند و گروهی دورشون جمع میشن.
پیش خودمون بمونه خیلی ازش خوشم نمیومد. اما اصلا قبول نمیکنم که بهش حسودی میکردم.😁
دانشگاه دوباره دیدمش. رشتهش کامپیوتر بود. بازم تیم داشت و عضو انجمن اسلامی دانشجویان بود.🤦♀
سر یک تئاتر دانشجویی، پشت سرم نشسته بود. زد روی شونهم و با شیطنت گفت: «این پسر خوشتیپ رو میبینی؟ ( به نقش اول تئاتر اشاره کرد)
از بچهها ترم بالایی کامپیوتر و فعال انجمنه، میخوای بهش معرفیت کنم؟»
نگاهِ نمایشی غیظ آلودی بهش کردم و گفتم من میخوام ادامه تحصیل بدم.😄
هنوزم نمیتونم حرفشو باور کنم که دخالتی توی ازدواج من و اون آقاپسر نداشته.😄
اما به هرحال تلافی کردم و واسطه ازدواجش شدم با یک جوون بینظیر و بچهمثبت همدانشگاهی...
دیگه رفیق فابریک هم بودیم و سری از هم سوا...
سالهای طولانی عمر گذشته و امروز حالِ من بطور غریبی هروقت باهاشم خوبه.❤️
هر دو کار فنی رو رها کردیم، هر دو سر از روانشناسی درآوردیم...
امروز این بانوی قصه ما، دانشجوی دکترای روانشناسی، رواندرمانگر خبره در حوزه فردی و زوجی در چندین کلینیک رواندرمانی و کماکان رفیق شیش منه که به اصرار من دست به قلم شده و کانال جذابشو راه انداخته😍
دوست داشتید عضو بشید و از دانش علمی و تجربه زیستهش استفاده کنید. ارزشش رو داره.😉
فقط حواستون باشه، ازش جلوی من تعریف نکنید.😒
✍راضیه
📌سعادت زناشویی👇
https://eitaa.com/SaadateZanashooei
@interior_whisper
بهم گفت توی جوونی ظلمهایی کردم که وقتی یادم میاد از شدت عذاب وجدان، خودم رو با کاردک از روی زمین جمع میکنم و دوباره سرپا نگهمیدارم.
و این احساس گناه سالهاست که بیخ گلوم رو فشار میده.
گفتم: احساس گناه بد نیست اگه ناامیدت نکنه.
میدونی قدم بعد از ناامیدی چیه؟
خشم!!!
با توجه به اینکه اِسناد درونی داشته باشی یا بیرونی، علت خشم رو به خودت یا دیگری نسبت میدی.
فرض کن علت رو خودت بدونی، شروع میکنی به ندیدن نیازهای واقعیت و لایق ندونستن خودت برای یک زندگی خوب... افسرده میشی یا پناه میبری به لذات آنی که با ترشح دوپامین برای لحظاتی ترو از خودت دور کنه...
یا خشم رو نسبت میدی به اونیکه قراره در مقابل اشتباهت، حسابی حالت رو بگیره و کمکم شروع میکنی به رها کردن باورهات نسبت به معاد و روز حسابرسی و خدای جباری که فرشته عذابش جلوی درِ جهنم منتظرت ایستاده...
- پس چیِ حس گناه خوبه؟
- اون وقتی که ترو برای جبران و تغییر مصمم و جدی میکنه...
- آخه چجوری جبران کنم؟
برم گوشی رو بردارم و به همکار سابقم بگم، من بودم که جلوی مدیرعامل ضایعت کردم و نذاشتم ترفیع بگیری؟
یا برم به رفیقم بگم من بودم که رابطهت رو با فلانی خراب کردم؟
بدتر ازون، برم به همسرم بگم، سالها قبل بهت خیانت کردم؟
اوه نه بابا بیخیال...
گفتم: کافیه از امروز بهش چیزی رو بدی که خیلی نیاز داره.
تغییر کن. آدم بهتری بشو و بعد ثواب خوب شدنت رو در پیشگاه خدا بهش هدیه کن. براش دعا کن، صدقه بده، خیر بخواه...
شاید فکر کنی واعظ مذهبی شدم... اما نه! امتحان کن و ببین چقدر حالت با خودت خوب میشه. مگه همه زور روانشناسی رسیدن به حال خوب نیست؟!
✍راضیه
@interior_whisper