هر شب، توی دفترچهام یه چیز کوچیک مینوشتم.
- امروز پیرمردِ ایستگاهِاتوبوس به یه گربه غذا داد.
- امروز یه دختر کوچولو برای مامانش گل خرید.
- امروز بارون، برگ درختها رو شست.
چیزهای سادهای بودن؛ از همون چیزهایی که معمولاً فراموش میشن.
تا اینکه یه روز بعد چند ماه، نشستم و دفترچه رو از اول خوندم؛ و خب... یه چیز عجیب فهمیدم.
هر چیزی که نوشته بودم، یه مدت بعد دیگه وجود نداشت.
پیرمرد دیگه هیچوقت به ایستگاه نیومد. گلفروشی تعطیل شد. حتی چند هفته بعد، درختهای همون خیابون رو قطع کردن.
ترسیدم.
با خودم گفتم شاید بهتره دیگه چیزی ننویسم.
بلافاصله دفترچه رو باز کردم و با چشمهای خودم دیدم که روی کاغذ خالی، کلمهها یکییکی ظاهر میشن!
انگاری دفترچه داشت بهم جواب میداد:
«اگه تو نمینوشتیشون، هیچوقت هیچکس نمیفهمید که یه زمانی پیرمردِ ایستگاه، دستهگلِ دختر کوچولو و اون درختها وجود داشتن.»
حواست باشه که اگه بلند نشی و پردهرو کنار نزنی، هیچوقت نمیتونی از منظرهی پشتِ پنجره لذت ببری!
اما یادت باشه که من راجعبه پردهوپنجرهومنظره صحبت نمیکنم. : )
پاییز است فصل شگفتیها و زیباییها.
جرعههای چای؛ رولهای دارچینی؛ برگهای پاییزی؛ آهنگهای زیبا؛ کتابهای قطور؛ بارانهای ناگهانی؛ پنجرههای بخارگرفته؛ شالهای بافتنی؛ عصرهای زودتاریک؛ خیابانهای خیس؛ بوی خاک بارانخورده؛ کدوهای نارنجی؛ چراغهای زرد؛ نامههای قدیمی؛ دفترچههای تازه؛ قدمزدنهای طولانی؛ آسمانهای ابری؛ صدای خشخش برگها؛ بخاریِ روشن؛ پتوهای گرم؛ و شروعی دوبارهاز داستانِ تحصیل و مدرسه=)
سلام بر فصل پاییز. 🐿
- نور افتاد و سایه ماند.
و من، میانِ این دو، به انتظارِ روزی نشستهام؛ روزی که شاید تمامِ نشدنها، شدنی شوند.