eitaa logo
- آفتاب را بنگر!
72 دنبال‌کننده
25 عکس
1 ویدیو
0 فایل
- آفتاب، نور، آفتاب، امید، آفتاب، شعف. آفتابگردان باش؛ آفتاب را بنگر پرتوهای طلایی‌اش را به‌آغوش بکش! باشد که تلخی و ظلمتِ ایام از خاطرت بگریزد. 🌻 𓏲
مشاهده در ایتا
دانلود
هر بار که باران می‌گرفت، قدم‌های او ناخواسته به همان خیابانِ قدیمی می‌رسید. سال‌ها گذشته بود؛ آن‌قدر که حتی مغازه‌های آن خیابان هم عوض شده بودند، آدم‌های جدید آمده بودند و ساختمان‌ها رنگ تازه‌ای گرفته بودند. اما آن کوچه هنوز همان بو را داشت؛ بوی خاک خیس، برگ‌های افتاده و خاطراتی از کودکی که هیچ‌وقتِ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت از بین نمی‌روند.
سلام به‌تو!
روی میز یک فنجان چای سرد شده بود و کنار آن یک نامه‌ی کوتاه. روی صندلی روبه‌روی میز نشستم و لبخند زدم. چای سرد بود و آرام؛ مثل تمام احساساتی که در طول این سال‌ها ابراز نشده بود. نامه را باز کردم. "اگر اینجا هستی، یعنی بالاخره برگشتی. می‌دانستم بعد از خواندن نامه، سراغ چای می‌روی؛ چون تو همیشه می‌گذاشتی چایت سرد شود تا آخرین قطره‌ی فکرهایت را زندگی کنی. در نظر داشته باش که این فنجان، برای لب‌های تو بسیار انتظار کشیده است. پس همین حالا بنوش! " لبخند کوچکی روی لبم نشست. فنجان چای را در دست گرفتم و تا چند دقیقه فقط به اتاق نگاه کردم. همه چیز تقریباً همان‌طور مانده بود؛ کتاب‌های روی قفسه، ساعت دیواری که دیگر کار نمی‌کرد و صندلی‌ای که همیشه کنار پنجره بود. اما چیزی تغییر کرده بود؛ من. سال‌ها پیش از این خانه رفته بودم، شاید چون فکر می‌کردم برای پیدا کردن خودم باید همه چیز را ترک کنم. اما حالا فهمیده بودم گاهی برای پیدا کردن خودت، باید خاطراتی را به آغوش بکشی که یک روز، گم کرده بودی. دستم را روی جلد کتاب قدیمی‌ای کشیدم که پشت قفسه جا مانده بود. وقتی بازش کردم، بین صفحاتش یک جمله پیدا کردم: «چیزی که گم کرده‌ایم، خودِ قدیمی‌مان است» آرام نفس کشیدم. شاید بعضی چیزها هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنند. و شاید همین، قشنگ‌ترین بخش تغییر کردن ماست. نامه را تا کردم و کنار فنجان گذاشتم. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کردم شاید قرار نیست چیزی را پیدا کنم... ظاهراً باید فقط دوباره خودم را به یاد بیاورم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از سآدات ؛
چای را نوشیدم؛ تا آخرین قطره‌اش را. همان‌طور که حدس زده بودی، سرد شده بود، اما عجیب طعمِ “رسیدن” می‌داد. راست می‌گفتی، من سال‌ها دویدم تا به چیزی برسم که فکر می‌کردم در دوردست‌ها پنهان شده است؛ غافل از اینکه گاهی تمامِ آن چیزی که دنبالش می‌گردیم، پشتِ سکوتِ همین پنجره و میان گرد و غبار همین قفسه‌ها جا مانده است. نگاهی به ساعتِ خوابیده‌ی روی دیوار انداختم؛ دیدم زمان اینجا سال‌هاست متوقف شده تا من برگردم و خودم را از نو شروع کنم. کتاب قدیمی را هم باز کردم… جمله‌اش درست به هدف زد. من دیگر به دنبال ساختن یک “منِ جدید” نیستم، آمده‌ام تا با همان خودِ قدیمی‌ام، اما با چشمانی که حالا قدرِ این خانه و این لحظه‌ها را می‌داند، آشتی کنم. ممنون که این فنجان را به انتظارم گذاشتی. حالا دیگر برگشته‌ام؛ با فکرهایی که بالاخره آرام گرفته‌اند و دلی که دیگر از ماندن نمی‌ترسد. برای بار بعد، لطفاً کتری را دوباره روی شعله بگذار این بار چای را با هم و گرم می‌نوشیم. از سادی برای نگارین *
برید پیش دوستم. 💞 https://eitaa.com/aksesorilayla
دلم می‌خواد تلگرام هم چنل داشته باشم. اما تو همین ایتا هم گیر کردم