هدایت شده از - دشتِ آفتابگردان.
- آفتابگردون، برگرد سمت آفتاب!
سه آفتابگردان کنار ایستگاه اتوبوس بودند. من همیشه آنجا میدیدمشان. چون معمولاً زیادی در ایستگاه منتظر میمانم، کمکم با آنها رفیق شده بودم. هر بار که میرسیدم، اول بهشان نگاه میکردم و میگفتم: "سلاممم." بعد روی صندلی ایستگاه مینشستم و گاهی برایشان از شخصیتها، کتابها، اتفاقات روز و هر چیزی که توی ذهنم بود حرف میزدم. آن سهتا همیشه کنار هم و در استوارترین حالت ممکن بودند؛ انگار قرار بود همیشه همانجا بمانند. اما امروز که رسیدم، ایستادم. فقط یکیشان مانده بود. دو تای دیگر نبودند. آفتابگردان باقیمانده هم سرش را پایین انداخته بود. نزدیکش رفتم و گفتم: "سلام... دوستات کجان؟" باد آرامی وزید و من خیال کردم صدای خیلی آرامی شنیدم: "نمیدونم... از صبح منتظرم برگردن." کنارش ایستادم و گفتم: "شاید برگردن." اما سرش را پایینتر انداخت. پرسیدم: "دلت براشون تنگ شده؟" و باد دوباره بین برگهایش پیچید. من جوابش را فهمیدم: "خیلی." همانجا روی صندلی ایستگاه نشستم؛ جایی که همیشه منتظر اتوبوس میماندم. گفتم: " امممم، خب..." که یکهو اتوبوس پیدایش شد.
چارهای نداشتم. اما قبل از رفتن، به جای خالی دو دوستش نگاه کردم و سه بار خداحافظی کردم؛ یکی برای خودش و دوتا برای آنهایی که دیگر آنجا نبودند. بعد به آفتابگردان گفتم: "فردا میبینمت." و برای اولین بار حس کردم سرش را کمی بالا آورد. شاید فقط باد بود... شاید هم نه. از امروز به بعد، هر بار که در ایستگاه بمانم، سه سلام میکنم. چون بعضی دوستها، حتی وقتی دیگر کنارمان نیستند، هنوز در کنارمان هستند.