من واقعاً به جادو علاقه دارم. علاقه و اعتقاد.
ولی نه فقط اون جادویی که با چوبدستی انجام میشه؛
جادوی یه آهنگ، یه هوایِ بارونی، یه جملهی قشنگ، یه فنجون چای و حتی کتابی که بوی کاغذ قدیمی میده.
هدایت شده از 𝖫𝖺𝗏𝗂𝖺 / لاویا
این پیامو فور بزن توی دیلی/سکرت خوش وایب ترین فردی که توی زندگیت میشناسی🪽𓏲
خدای مهربون؛ کشورمون رو، مردمِ باغیرتمون رو، خیرخواهان مملکتمون رو و البته رهبرمون رو زیر سایهی امام زمان (عج) نگهدار. خدای عزیز؛ شرِ دشمنانِ عنترِ ما رو به خودشون برگردون. خدای عزیز، تو فرجِ تنها منجیِ عالم تعجیل کن.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تصور میکنم. تصور میکنم پسرک قبل از جشن، آرایشگاهش را رفته. موهایش را حالت داده. کتوشلواری را که از چندماه قبل اصرار به خریدنش داشته و پدرش بالاخره توانسته برایش بخرد، پوشیده. خودش که ادکلن شخصی ندارد. از ادکلن پدرش چند پاف، طوری به کتش زده که لک نشود. پسرک جلوی آینه، وجنات مردانه خودش را که دیده لبخند زده. لپهایش گل انداخته. شبیه آدمبزرگها شده. مرد شده. پسرها با کتشلوار، خیلی آقا میشوند. مخصوصا با اولین کتوشلواری که در عمرشان میپوشند. مادرش قربان صدقه پسرک رفته. وان یکاد برایش فوت کرده و گفته ماشالا هفتقرآن به میان، ایشالا دامادیتو ببینوم. پسرک طوری راه میرود که خدای ناکرده غباری به کتوشلوار تازهاش ننشیند. لک به پیراهنش نیفتد. یک تار مویش جابجا نشود. او خوشحالترین مرد مراسم امشب است. گو که سور و سات مرد شدن او برپاست. چند لحظه بعد، حالا پسرک افتاده. کتوشلوار تازهاش، چاکچاک ترکشهاست. خونین و خاکی و پاره. لپهای گلانداختهاش مثل برف سفید شده و موهایش به هم ریخته. پسرک، شهید شده. مردتر شده. مردتر از خیلیها. و زنی میان جمعیت جیغ میکشد که پسری با کتوشلوار تازه مشکی ندیدید؟
«مهدی مولایی»
@m_molaie110