به این فکر کردی !
اگه ازت بپرسن دوست داری
کجا زندگی کنی ؛
چی میگی ؟
من که فکر نکرده میگم : نجف
مگه داریم مهربونتر از مولامون ؟
مگه میشه جدایی از خونهی پدری؟
هر وقت رفتیم نجف
‐سفرهی محبّتشو پهن کرده؛
لقمه لقمه از دهین نجف و
گذاشت تو دهنمون
ولی شیرینیش به حلاوت ذکر،
علیجان نمیرسه.
باباعلی دورت بگردم
میشه ما رو ببری نجف؟
تنها نه !
مارو خونوادگی ببر خونهی پدری
مهربونترین بابای عالَم
دوستت دارم.
اون دَری که بندهی خدا
با هزار دوز و کلک بسته
رو خدا بدون هیچ چون و چرایی
واست باز میکنه.
صبر داشته باش!
تبدیل به آدمی بشید
که به موقعش احساسیه
و به موقعش منطقش حرف اولو میزنه،
کسی که به اندازه
به آدمای درست توجه میکنه
و از هیشکی توقعی نداره،
آدمی که هر چیز الکی
یا هرکسی نمیتونه ناراحتش کنه،
یه آدم که هدف داره،
رو پای خودش وایساده
و قوی جلو میره..!
آقای امام رضا...
کاش الان توی گوهرشادتون نشسته بودم،
توی صف نماز جماعت صبح، چشمام از خواب
میسوخت و خیره به گنبدت نگاه میکردم.
کمکاری خودمونو
به اسم قسمتنبود
تموم نکنیم!
هر وقت رفتی دنبال کارات
دویدی براشون
از خستگی خوردی زمین
هر کاری از دستت بر میومد کردی
و نشد
تازه میتونی بگی قسمت نبود…
ولی موهایت که شروع به سفید شدن کرد
تازه میفهمی که زندگی شوخیبردار نیست
و تو جدی جدی داری
پیر میشوی!
در ذهنت هنوز یک کودک شادابی
اما هربار مقابل آینه میایستی
و چهرهی جاافتادهتری از خودت میبینی
و مسئولیتهای بیشتری
روی شانههای خودت حس میکنی،
ناخواسته از کودک هیجانخواه درونت
فاصله میگیری.
هرچه بیشتر پیش میروی،
احساس میکنی باید با جهان و آدمها جدیتر برخورد کنی
و لبخندهایت کوتاهتر میشود
و سقف آرزوهایت بلندتر
و در فکر فرو رفتنها
و سکوتکردنهایت بیشتر...
گاهی از موهای سپیدت بیزار میشوی
و گاهی دوستشان داری
و گاهی دنبال راهی برای بازگشت
به روزهایی میگردی
که موهایت هنوز سیاه بود
و لبخندهایت هنوز عمیق
و شانههایت هنوز سبک!
میترسی از سی ساله شدن
و میترسی از چهل ساله شدن
و میترسی از پنجاه و شصت و هفتاد ساله شدن
و به مرور میپذیری
که از تو سن و سالی گذشته
و باید رفتارهایت را با میزان تجربهای
که از زیستن داری تنظیم کنی.
تمام عمرت دلت میخواهد
بازگردی به گذشتههای دور و کودکی کنی،
ولی از یک جایی به بعد،
منطقت به احساست پیروز میشود
و با طبیعت جهان کنار میآیی
و طبق قواعد نانوشته
و گریزناپذیر جهان پیش میروی.
روزی همه چیز را میپذیری
و متقاعد میشوی
که فارغ از سالهای گذشته
و سالهای باقیمانده
و میزان موهای سیاه و سپیدت
و شرایط و سن و سالت
و هرچیز که هست،
باید زندگی کنی،
باید خوب زندگی کنی...
هر آدمی قبل از اینکه تغییر کنه یا بتونه قدم بزرگی تو زندگیش برداره باید این حقایق رو بپذیره:
- شما باید به اندازه کافی از جایی که هستید ناامید و دلزده شده باشید که بتونید بگید دیگه بسه، میخوام یه کاری برای خودم بکنم.
- شما باید به اندازه کافی شجاع باشید که یقه خودتون رو بگیرید و از خودتون و آدمهای اطرافتون بیشتر بخواید.
- و از همه مهمتر، شما باید به اندازه کافی دیسیپلین داشته باشید که بتونید یه هدف مشخص کنید، روش کار کنید و سفت به راهی که دارید میرید بچسبید.
نمیخوام مثل انگیزشیها بگم اینا رو رعایت کنید و تو یه ماه یه آدم دیگه میشید. ولی وقتی از روزمره بودن و خودتون رو دستکم گرفتن و فقط نگاه کردن به زندگی آدما رد شدید و تصمیم گرفتید برای خودتون کاری بکنید، به مرور میتونید متفاوت باشید. به مرور، با صبر، با حفظ انگیزه و تو مسیر درست تلاش کردن.
منتظر رند شدن ساعت و شنبه و اول ماه و هیچی هم نباشید. تغییر کردن میتونه از هر لحظهای شروع بشه،
حتی ظهر جمعه.
#روانی_شناسی
وقتی ازم میپرسن اربعین میای؟
خجالت میکشم بگم امسال قسمت ام نيست.
مگه من چقدر بد شدم که اجازه نمیدی
بیام حتی از دور نگات کنم.
اگه قرار بود بیانیه مراقبت از خود بنویسم
حتما اینجور شروع میکردم:
با خودِ غمگینتان مهربان باشید.
او به جز شما کسی را ندارد.