اونجایی که نقی گفت:
شما هنوزم روت میشه
به ما بگی پسرخاله؟
دلم سوخت
دلم برای نقی سوخت!
تو لرزش صداش فقط یه سوال نبود،
یه عمر رفاقت بود
که زیر سوال رفت.
یه بغض قدیمی
که هیچوقت نترکیده بود،
حالا داشت
خودش رو نشون میداد.
نقی برای همهچی جنگیده بود،
برای آبرو،
برای خونواده،
حتی برای همون پسرخالهای
که حالا دیگه به سختی
روش میشد صداش کنه.
هنوزم روت میشه…؟
یعنی واقعاً این همه رفاقت،
این همه خاطره،
هیچی؟
دلم گرفت…
نه فقط برای نقی،
برای همهی اونایی
که یه روزی رفیق بودن،
ولی زمان،
غرور،
یا یه سوتفاهم،
بینشون دیوار کشید…
تو ایران (یا شاید هم جهان) برای اینکه به "مرجع فکری" تبدیل بشی، برخلاف قدیم، دیگه راه زیادی نداری. از بلاگر روزمره، تا آرایشگر و ورزشکار، همه جلوی دوربین در حال نصیحت کردن و نشان دادن راهوچاه زندگیان.
دستهایی که یوسف را
به چاه انداختند،
همان دستهایی بودند
که روزی به سوی او دراز شدند!
دست تقدیر
عجیب در تسویه حسابها
شگفتی ساز است…
یه آقایی توی خیابون داشت به اون
شخص پشت تلفن میگفت:
بعضی درها بسته هستن،
اما قفل نیستن هولشون بده!
حقیقتاً خیلی دارم به حرفش
فکر می کنم!
پذیرفتن اینکه اشتباه کردی
بزرگترین قدمی هست که
برای بهتر شدن باید برداری.
انکار نکن.
زور الکی نزن.
فقط قبولش کن.
اشتباه گناه نیست که از
پذیرفتنش شرمت بگیره.
مهمترین قدم رو برای خودت
با عزت بردار. هیچکس با
اشتباهاتی که میپذیرتشون
کوچیک نمیشه.
به این فکر میکنم که تمام ثانیههایی
که دور از حرم میگذرونم،
میتونستم تو صحن و سرات باشم و
اونجا نفس بکشم.
به این دور بودن و طولانی شدنش
که فکر میکنم، دلم برات بیشتر و
بیشتر تنگ میشه، آقای امامرضا(ع)...
نذار به دوری از حرم عادت کنم.
فقط همین.
موفقیت نازِ هیچکس رو نکشیده..!
هرکی که یک میزانِ چه بسا کوچیک از
موفقیت رو تجربه کرده احتمالا به میزانِ
خیلی بزرگی دهنش سرویس شده.
انقدر ناز نداشته باش و تکون بخور.
اگر آسون بدست بیاری خیلی آسون
هم ازش میگذری.