eitaa logo
هـزار راهِ نرفته 🇵🇸
223 دنبال‌کننده
328 عکس
43 ویدیو
1 فایل
﷽ ✍🏻 #موسوی | خُــرده نویس . . کپی؟! خیــ🚫ــر ؛ این‌ها تکه‌هایی از من‌اند ، من را پراکنده نکنید ! 💍 زوجِ قصـه‌فـروش : @mahbook313_ir . . 💬 جاٰحرفی : https://daigo.ir/secret/6714622677 ‌* تمجیدی اگر یافتید ، در دل نگه‌دارید .
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ جـداً بارها پشت دست مو داغ کردم کـه دیگه یه کاری رو انجـام ندم. ولی نمی‌دونم چی‌میشه كـه دوباره همون حماقت¹ رو با یه ورژن پیشرفته‌تر انجام میدم‌ ... ‌¹• اوجِ تلاش‌م برای توهین نکردن به خـودم و به کارگیری واژه‌ی مناسب و درشأن اینجا.
این مدت بس که خرابکاری کردیم ، دیگه خودمون هم به خودمون شک داریم ...
کاش میشد با قاب‌های بیشتری امروز را به‌تصویر کشید.
روزم را با شنیدن خبرِ سفرمشهد پیش رو شروع کردم و بعد هم آماده‌سازی فضا برای استقبال از مهمانِ عزیز شهرمان ، آن‌هم با رفقایی که لنگه‌شان در این عالم یافت نمی‌شود. مگر می‌شود کنارشان بود و دیوانگی نکرد ؟! اصلا دلش را دارید مقابل‌شان بدقلقی کنید و خم به ابرو بیاورید که بروند و سربه‌سرت نگذارند تا آن‌ها هم به تو بفهمانند که سر در لاک خود فرو بردن برایشان معنی ندارد. قدم‌زدن در بین کتاب‌ها و کمی از آینده گفتن با رفیقِ شفیقِ همیشگی‌ام از ناب‌ترین لحظات امروز بود. و شرق بنفشه‌ای که باعث یک شروع دوباره شد. بعد هم که بیایی و ببینی دوتا بستهٔ هدیه روی میز است و یکی‌اش از طرف بابارضاست ، تو باشی از خوشحالی بال در نمی‌آوری ؟! به بعضی از روزها باید تافت زد تا حالِ خوبشان برای همیشه در ذهنت ماندگار شود ، امروز یکی از همان روزها بود که باید کش می‌آمد و بیشتر می‌ماند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جوری که امروزم پر شد از لطف ِ بابارضا. و جزئیاتی که عجیب نادیده گرفته شدند.
عادت ندارم بدونِ شناخت سراغِ کتابی بروم ، حالم گرفته می‌شود اگر کتابی به مزاجم خوش نیاید ، چند صفحهٔ اولش را که بخوانم دیگر رهایش می‌کنم و می‌فرستمش به دورترین نقطهٔ اتاق تا حالا‌حالاها جلوی دست‌م نباشد. اما شرق بنفشه فرق دارد ، حال و هوایش مثل کتاب‌هایی که تابحال خوانده‌ام نیست. مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم بس که به هر کتاب‌فروشی سرك کشیدم و نداشتن. بیخیال خواندش شده بودم ، راستش تعریفش را از اهلِ قلمی شنیده بودم که تاکید خاصی برآن داشت. می‌گفت : کلماتِ زیادی را می‌شود از دلِ این کتاب بیرون کشید. راست می‌گفت. از انتظار خوشم نمی‌آید. کلافه‌ام می‌کند ، اما حالا دارم در دل خدا خدا می‌کنم تا کمی دیرتر برسند تا خودم را به صفحه پانزده برسانم و کمی بیشتر بخوانم این رازنامه‌ها را. اگر کتاب خودم بود می‌گذاشتم بیشتر باران دیده شود ، حیف این نامه‌ها و احساسات است که رنگِ باران نبینند .. هنوز داشتم می‌خواندم که نامه‌ها ناتمام ماند. چون بی‌بی عطری مرد. درست مثلِ قصهٔ مادربزرگ که ناتمام ماند و مرهمی برای عشق یافت نشد. انگار سال‌هاست ذبیح و ارغوان را می‌شناسم و ماجرایشان آشناترین است. هاچ‌بک نوك‌مدادی که درست جلوی پایم نگه‌ می‌دارد ، مرا به عالم خودم باز می‌گرداند. حاج‌آقا علیمحمدی کارتنی را به دستم می‌دهد و می‌پرسد ، خیلی که معطل نشدید ؟! می‌گویم - نیم ساعت - اما دلم می‌خواهد بگویم : نه ، تازه رسیدم. همین حالا ، پیش‌پای شما. در واقع صدای ماشین شما مرا از دنیای ذبیح و ارغوان بیرون کشید. اما نمی‌گویم و میروم. ✍🏻 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پنجشنبه | ۲۳ آذر /صفردو [ ۱۳:۲ ]
سعی‌کنید دلتون نخواد ، که من این دو روز همش دارم هدیه می‌گیرم [نخندیدن]. یه‌بار دیگه هم از همین‌ تریبون تشکر می‌کنـم.🌱 احتـمالا .
‌ * قدرت موسیقی یه چیزی فراتر از قدرته اصلا غوغاست .. به‌نظر من تمام ما آدم‌زاده‌ها عاشقِ موسیقی هستیم. ولی یه موسیقی با فرکانس‌های مختلفی که داره مستقیماً روی احوالآت درونی و بیرونی ما تاثیر میذاره ، یه موسیقی می‌تونه تو رو به وجد بیاره ، غمت رو گین کنه و همچنین باعث درآوردن بال‌هات از شادی بشه. موسیقی می‌تونه تو رو به هاله‌ی از نور بکشونه و حتی می‌تونه تو رو از مسیر برگردونه. موسیقی توانایی این رو داره تا حقایقِ دنیا رو برات روشن کنه ، تو رو مجابِ به تفکر کنه و می‌تونه تو رو به یغما ببره ! موسیقی می‌تونه ناجی و باعثِ تسکین دردت باشه یا می‌تونه تو رو تبدیل کنه به یک بیمار روانی. تفاوتی نداره اون موسیقی چی باشه ، ولی همیشه یاد آور یک شخص در ذهن ماست ... 🎧 • موسیقی‌های زندگیتون رو درست انتخاب کنید. ✍🏻
اشک از چشمانِ خسته‌ام می‌جوشد و ذکر یازهرا گوش‌هایم را پر کرده است. نگاهم را به شمع می‌دوزم که می‌سوزد و می‌سوزاند. امشب در آن خانه چه خبر است ؟! اصلا خواب بر چشمانِ اهالی خانه بوسه‌ای زده است ؟! شمع آرام آرام می‌سوزد ، به گمانم علی هم. شمع خاموش می‌میرد اما او بار دیگر می‌سوزد. در خیالش همه شب زهرایش در بین در و دیوار می‌سوزد. در ظلمت شب به یادِ آن یاسِ پرپر می‌سوزد. قلم از دستانم رها و آه از نهادم بلند می‌شود. چقدر از شما نوشتن سخت است. مرا دختر حضرت‌زهرا می‌خوانند و همین مرا می‌سوزاند. ✍🏻 |
سلام مادر ! منم ، همان دختر ناخلف‌تان. سر به‌زیر انداخته‌ام و آمده‌ام تا عقده‌ی دل وا کنم. چرایش را نمی‌دانم ولی قرارِ من و این دلِ وامانده بعد از کوچ پاییز بود. قرار بود پاییز که بار سفرش را بست و از دیارمان رفت ، دست دوباره قلم را به آغوش بکشد و راٰزنامه بنویسد. از ابتدا. جوری که انگار نه انگار تابه‌حال رازنامه‌ای نوشته است. آن قدیمی‌ها را که یادتان هست ؟! در آتش سوختند و دود شدند. اما حالا مهم است. حالا که هنوز چندروزی را پاییز می‌ماند. بی‌شک این از لطف و نگاه شماست که آغازِ دوبارهٔ راٰزنامه‌ها با نام مبارک شما باشد. اصلا چه‌کسی راز نگه‌دار تر از حضرتِ‌مادر ؟! شما که خود بزرگ‌ترین رازِ این عالمید ، مگر می‌شود برایتان از رازها نگفت و سربه‌مهر نگه‌شان داشت ؟! یُخرِجُهُم مِن الظُّلُمات ، فقط کارِ مادر است ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از کاهیِ‌کاغذ‌ تا‌ صفحه‌یِ‌ کیبورد ، صرفاً برای آغازِ دوباره. | ۲۵ آذر/صفردو