🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #سید_حمید_تقوی_فر
🌺حاج حمید دلبستگی به هیچکدام از لذّتهای این دنیا نداشت؛ حتی غذا خوردن. سال۱۳۶۲ که «سید نصرالله تقویفر»، پدرش، در عملیات خیبر شهید شد، گفت:«میخواهم روزههای قضای پدر را بگیرم.» و این شروع یک ماجرای عجیب و طولانی بود.
🌻از آن به بعد، حاجحمید نَهفقط در ماه مبارک رمضان، بلکه در بسیاری از روزهای دیگر سال نیز روزه بود. ماجرا به همینجا ختم نشد؛ ۲ سال بعد که «سید خسرو»، برادرش در عملیات وَالفجر۸ به شهادت رسید، گفت:«حالا نوبت روزههای داداش است» و شروع به گرفتن روزههای قضای او کرد.
🌺شاید باور نکنید! دیگر از همان موقع تا شهادتش به جز روزهای حرام، همیشه روزه بود! روزهایی که روزه نبود، بعد از خوردن ناهار، معدهاش اذیّت میشد؛ طوری که میگفت:«مثل اینکه من باید همیشه روزه باشم.»
🎙راوے: همسر شهید
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #جبار_عراقی
🌺با توجه به اینکه امکان ورزشکردن در منطقه فراهم نبود، خودمان گاهی میدَویدیم تا به نوعی ورزش کرده باشیم. وقتی که ماه مبارک رمضان میشد، شهید جبار عراقی برای سحر هیچچیزی نمیخوردند؛ البته برایشان سحری درست میکردم ولی میگفتند: «من نمیخورم!». فلذا همیشه زمان افطار سفرهی ایشان پهن و آماده بود.
🌻یکبار از ایشان سؤال کردم حاجی چرا شما سحری نمیخورید؟ گفتند:«من چون روزانه ۸ کیلومتر میدوَم و الآن امکانش نیست، اگر سحری بخورم، شاید اضافهوزن بگیرم و نتوانم به مأموریتم برسم.» ایشان حاضر بودند که گرسنگی بکشند اما در مأموریتشان خللی وارد نشود؛ حتی اگر به قیمت اذیّتشدن خودشان باشد.
🌺با توجه به چابکی شهید عراقی، وقتی که هرگونه حرکتی از سوی داعش اعلام میشد، از همه زودتر خودشان را به نقاط پر خطر میرساندند و همهی رزمندگان از شجاعت ایشان متعجّب بودند.
🎙راوے: همرزم شهید
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #محمدحسین_محمدخانی
🌺حاج منصور شب بیستم ماه رمضان، روضه حضرت زینب سلاماللهعلیها میخواند. یادم هست میگفت:«شب نوزده و بیست و یک همه میآیند؛ اما شب بیستم فقط خواص میآیند.» آن شب مجلس خیلی گرفت. در و دیوار ناله سر میداد. وضعیت محمدحسین برایم باورپذیر نبود. منقلب شد، لطمه میزد، با تمام وجود ضجّه میزد. حال خودش را نمیفهمید. بماند.
🌻بعد از احیای شب بیست و یک، حاجی گفت:«جوانها بیایید دوتا فرش جابهجا کنید!» ما رفتیم که به سحری برسیم. بیستسی قدم رفتیم، جفتمان در دلمان بود که برگردیم. نگاهی به هم انداختیم و برگشتیم. چند دقیقه بیشتر طول نکشید؛
🌺سرِ چندتا فرش را گرفتیم، بعد هم سریع راه افتادیم. انداختیم توی اتوبان همّت، یک دفعه لاستیک موتور ترکید. حدود بیستمتر روی آسفالت کشیده شدیم. هنوز صدای جیغِ زنها و قیژ ترمزها توی ذهنم هست. حتی صحنهای که یک زن و شوهر ... !
📸ادامهدر تصاویر | تصاویر باز شود...
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #عباس_دانشگر
🌺سوم یا چهارم ابتدایی بود. شب بیست و یکم ماه رمضان در خانهی پدرم مجلس احیاء و شبزندهداری بود. به عباس گفتم: «دعای مجیر بسیار ساده و روان است. اگر بخوانی، یک جایزه پیش من داری!» مکث کرد، چیزی نگفت.
🌻دوباره گفتم:«میخوانی؟!» گفت: «میخوانم!» اولینباری بود که در جمع میخواست دعا بخواند. فرازهایی از دعا را خواند؛ همه به او بارکالله و احسنت گفتند. بعضیها که او را نمیشناختند، سؤال میکردند:«این پسر کیه؟!» بعد از آن در جلسات قرآنی ماه مبارک رمضان مسجد هم شرکت میکرد و قرآن را تلاوت میکرد.
🎙راوے: پدر شهید
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #سعید_بیاضی_زاده
🌺ماه رمضان شده بود و من باید برای تشییع شهید عزیز احمد مکیان به ایران میآمدم. به همین خاطر ارتباط حضوری نداشتیم ولی خبرها را هر شب از جانشینم در منطقه میگرفتم.
🌻یادم هست که خبر رسید سعید بیاضیزاده در روز قدس سنگ تمام گذاشته است. تمام بچهها را جمع کرده بود؛ روی زمین پرچم اسرائیل کشیده بودند و بعد آن را به آتش کشیده بودند. از فرمانده کل عملیات در سوریه دعوت کرده بود در مراسم شرکت کند؛ بچهها به خط شده بودند و ایشان سان دیده بود.
🌺خلاصه، برنامهی پر و پیمانی اجرا کرده بود. در تمام برنامههایش همینطور بود؛ هر کاری از دستش برمیآمد، انجام میداد. به همین خاطر بچههای فاطمیون خیلی با سعید خاطره دارند.
🎙راوے: همرزم شهید
📚گزیدهای از کتاب «راز انگشتر»
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #نوید_صفری
🌺هرچه میخواهم حرف نزنم، نمیشود. درز هر کلمهای را که باز میکنم، یک مشت خاطره از بغلش میزند بیرون. مثلاً یک کلمه میگویم عید فطر و هزار کلمه خاطره از ماه رمضانی که با هم بودیم، توی سرم قد میزند.
🌻تقریباً هر شب با هم رفتیم مجلس مناجات حاج منصور ارضی. بعضی شبها مینشستم ترک موتورت و توی خنکی هوای نیمه شب با هم تا مسجد ارک میرفتیم. بعضی شبها با ماشین میرفتیم و وقتِ برگشتن، دم در خانهٔ ما نیمساعتی مینشستیم توی ماشین و با هم حرف میزدیم.
🌺یادش به خیر، چه شربتهای خوشمزهای برایت درست میکردم و هر شب با خودم میآوردم! نوش جانت! بستهبندیهای آجیل هم که رویش یک کاغذ شعر برایت میچسباندم و بعد از مجلس میدادم دستت، هنوز یادت هست؟
🌻یکبار یادم هست نوشته بودم:«برام هیچ حسّی شبیه تو نیست!» چقدر با لحن و احساس قشنگی آن را خواندی و بعد همینطور که نگاهت را از روی کاغذ برمیداشتی، گفتی:«منم همینطور!» هر سه شب قدر هم که با هم رفتیم بهشت زهرا. شب قدر بیست و سوم بود که ... !
📸 ادامهدر تصاویر | تصاویر باز شود...
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #مجید_صانعی
🌺یکی از دغدغههای اصلی آقا مجید کمک به فقرا بود. رسم خیلی خوبی داشت. هر سال ماه مبارک رمضان بستههای غذایی رو آماده میکردیم و تو مناطق محروم شهر توزیع میکردیم.
🌻من و آقا مجید چون باشگاه داشتیم، از همه محلّات مخصوصاً محلات پایین شهر نیرو داشتیم. از اون بچهها آمار و آدرس خانوادههای بیبضاعت رو میگرفتیم، گونیهای برنج ۵۰ کیلویی رو میآوردیم، بستههای پنج کیلویی درست میکردیم؛ روغن، خرما و... رو هم کنار هم میگذاشتیم و بستهبندی میکردیم.
🌺پدر آقا مجید میگفت:«سالی چندین مرتبه گوسفند قربانی میکردم. اوایل، گوشتهای قربانی را بین فامیلها و همسایهها تقسیم میکردم. مجید که بزرگتر شد، یک روز به من اعتراض کرد و گفت: ... !
📸ادامهدر تصاویر | تصاویر باز شود...
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #علی_آقا_عبداللهی
🌺علیآقا خیلی زود شروع به روزهگرفتن کرد و از دوازدهسالگی، روزههایش را میگرفت. یکبار ماه مبارک رمضان هوا خیلی گرم بود و زمان روزهداری طولانی؛ علی حالش زیاد خوب نبود؛
🌻بهش گفتم:«علیجان! حالت بَده. بیرون شهر بُرو و روزهات را باز کن تا حالت بدتر نشده.» ولی او به هیچعنوان زیر بار نمیرفت که روزهاش را باز کند.
🌺پسرم در ماه رمضان وقتی که افطارش را میکرد، به هيئت محمدرضا طاهری و منصور ارضی میرفت. سحر که میآمد، اصلاً برایش خستگی و خواب معنا نداشت.
🌻بعد از سحری، چند ساعتی را استراحت میکرد و دوباره صبح زود، برای رفتن به سرِ کار پا میشد. او همیشه عادت داشت حتی اگر یک صفحه هم شده، قرآن بخواند.
🎙راوے: مادر شهید
#علی_آقاعبداللهی
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #امین_کریمی
🌺در زندگیاش خیلی عادتهای قشنگی داشت. مثلاً موقع نوشیدن آب یا هر نوشیدنی خنک دیگری حتماً «سلام بر حسین» میگفت.
🌻یا ماه رمضان که کارش طول میکشید و شب دیروقت میآمد خانه، در محلّ کار افطار نمیکرد. گاهی تا ساعت ۱۰ شب صبر میکرد تا بیاید خانه و با هم غذا بخوریم؛ میگفت:«خوردنِ افطار همراه همسرم لذّت دیگهای داره.» میدانست در هر صورت من هم غذا نمیخورم و منتظرش میمانم.
🌺خودش یکوقتهایی کمک میکرد و سفره را میانداخت. منتظر میشد تا کنارش بنشینم؛ چه خانهی خودمان و چه خانهی مادرم تا من سر سفره نمیآمدم، لب به غذا نمیزد.
🎙راوے: همسر شهید
📚گزیدهای از کتاب «طائر قدسی»
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #علی_امرایی
🌺یکبار ماه مبارک رمضان وقتی از نماز جمعه برگشتیم، دیدم علی نیمی از برنجهای موجود در خانه را در آب خیس کرده بود تا به مردم عدسپلو بدهد! اما نمیدانست حالا چهکار باید کند.
🌻از او پرسیدم:«علی چه کار میکنی؟» گفت:«میخواهم افطاری بدهم.» به شوخی گفتم:«خب بده!» جواب داد:«نمیتونم، بلد نیستم درست کنم!» از او دلخور شدم چرا بدون اینکه بگوید، این کار را انجام داده اما آمد کنارم نشست و گفت:«مامان! ببخش، کمکم کن! نذار پیش دوستام شرمنده بشم.»
🌺با آن چهرهی مظلوم که به خود گرفته بود و حرفی که زد، قبول کردم. همگی کمک کردیم؛ همهی برنجهایی را که خیس کرده بود، عدسپلو درست کردم و موقع افطار بین مردم پخش کرد. بعدها یاد این خاطره که میافتادیم، با هم میخندیدیم.
🌻ماه رمضان هر هفته سهشنبه کاروان به جمکران میبُرد. از سر کار خسته میآمد و خریدهای کاروان را انجام میداد و در گرمای شدید، ... !
📸 ادامهدر تصاویر | تصاویر باز شود...
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم #محمودرضا_بیضایی
🌺ماه مبارک رمضان بود. رفته بودم اردوگاه نظامی بادينده، منطقهاى كويرى در اطراف ورامين، كه محمودرضا را آنجا ديدم. مهمانانى از حاشيهی خليج فارس داشت و با زبان روزه در هواى گرم آنها را آموزش میداد.
🌻نقطهاى كه محمودرضا در آنجا به آموزش نیروها مشغول بود، در عمق ١١٠ كيلومترى كوير بود و گرماى هوا حدوداً ۴۵ درجه! آن روز ولى روزهاش را نشكسته بود، در حالی كه نيروهايش هيچكدام روزه نبودند و آب مىخوردند.
🌺محمودرضا میگفت:«من چون مربّىام و در مأموريت آموزشى و نیز كثير السفر هستم، نمىتوانم روزهام را بخورم.» حقیقتاً مزد محمودرضا كمتر از شهادت نبود.
🎙راوے: همرزم شهید
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran
🌙#ماه_رمضان_شهدایی
🌕شهید مدافعحرم حاج #قاسم_سلیمانی
🌺حاج قاسم هر سال در ایّام ماه مبارک رمضان، فرزندان و خانوادههای شهدا را به بیتالزّهرا علیهاالسلام دعوت میکرد و افطاری میداد. روی صندلی پایین مینشست و سخنرانی میکرد؛ چه صحبتهای عمیق و قشنگی!
🌺سری آخر، وسط صحبتهایش به سردار حسنی گفت:«دوربینها رو خاموش و جمع کنه!» کُلاً با فیلمبرداری مشکل داشت و خوشش نمیآمد. حاجقاسم خودش هم پذیرایی میکرد و هم سفره میچید.
🌻کنار بچهها مینشست و یک جمع با صفا و صمیمی تشکیل میشد. بعد از افطاری میریختند سرِ حاجی و ایشون لابهلای بچهها گم میشد. به پسر و محافظش که همراهش بودند، اخم میکرد که کاری به بچههای شهدا نداشته باشند و بگذارند راحت باشند.
🎙راوے: فرزند شهید محمد شیخشعاعی
🌐 @Iran_Iran
🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran