8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدانداری نوجوانان مسجدالنبی شیراز در آمادهسازی و بستهبندی ۱۱ هزار بسته لوازمالتحریر برای اهدا به دانشآموزان نیازمند
#یک_ایران_همدل_است
📩 ارسال گزارشهای همدلی به
@khamenei_Contact_ir
مردم از طریق زیر میتوانند به هموطنان نیازمند و آسیبدیدگان جنگ در پویش ایران همدل کمک کنند:
شماره کارت:
6221068888888838شماره شبا:
IR620540100220111111111601کد دستوری: #14* 📱پرداخت مستقیم درKHAMENEI.IR 💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 وقتی یک ایران همدل شد
🤝 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه
❤️ دومین سالگرد شهادت سیدحسن نصرالله و جمعی از فرماندهان حزبالله و جبهه مقاومت رسیده است؛ دومین سالی که از آن روزهای تلخ مهر ۱۴۰۳ میگذرد؛ روزهایی که خبر شهادت سیدحسن هنوز تازه بود و مردم ایران، میان این داغ بزرگ، دنبال راهی میگشتند برای ایستادن کنار مردم جنگزده لبنان و غزه.
🤲چهارم مهر ۱۴۰۳ بود که رهبر شهید انقلاب، در دیدار پیشکسوتان و فعالان دفاع مقدس، از وظیفهای سخن گفتند که فقط بر دوش گروهی خاص نبود؛ هرکس باید به اندازه توانش برای مردم جنگزده لبنان و غزه کاری میکرد. چند روز بعد، سیدحسن نصرالله به شهادت رسید و نخستین پیام رهبر شهید انقلاب پس از این اتفاق، رنگ دیگری گرفت: «بر همهی مسلمانان فرض است که با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزبالله سرافراز بایستند.» بعدتر، در نماز جمعه نصر، دوباره صدای همان دعوت همگانی به گوش رسید. حالا دیگر هرکس میدانست دینی دارد که باید ادا کند.
🫶از همان روزهای پیش از نماز جمعه نصر، «ایران همدل» شکل گرفته بود و مردم، به اندازه وسعشان، سهمی برای کمک کنار میگذاشتند. میان تمام کمکها، قصهی طلاهای زنان ایرانی روایت دیگری بود. زنهایی که دست بردند به جعبههای کوچک و قدیمیشان؛ گوشوارهای که هدیه بود، انگشتری که یادگار یک عزیز بود و گردنبندی که سالها بخشی از زندگیشان شده بود را از خودشان جدا کردند و سپردند به مردم جنگزده لبنان و غزه؛ برای اینکه در این جهاد سهمی داشته باشند.
✌مجموعهروایت «وقتی یک ایران همدل...
🤲 خیلی دور، خیلی نزدیک
🤝 روایتی از بوشهر #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
🫶فرعی نرسیده به عسلویه را پیچیدیم بالا. چند ساعت توی راه بودیم و فکر میکردیم اینجا آخر راه است. هر چه گردنهها را بالا رفتیم، نرسیدیم. هر آن منتظر بودم پرت شویم پایین. جاده باریک بود و پیچ در پیج. ماشین هم کم آورده بود. بالاخره رسیدیم. سنگی برداشتیم و درب قدیمی زنگ زده را کوبیدیم. با لباس محلی آمد دم در. گردنبند، گوشواره، انگشتر و حلقهی ازدواجش را داد دستم و سریع خداحافظی کرد. «صبر کن تا کارت اهدایی رو بنویسم.» نگاهی تا انتهای کوچه انداخت: «نه. چیزی نمیخوام.» گفتم: «یادگار دفتر آقاست.» لبخندی بر لبش نشست.
📝 ریحانه صدیقه شفیعی
🖼خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۱
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
ایران همدل
🤲 وقتی یک ایران همدل شد 🤝 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جن
شد»؛ قصه همان طلاهاست؛ قصه زنهایی که بخشی از خاطرات و داشتههایشان را بخشیدند تا سهمی از این همدلی بزرگ باشند.
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 بدون رسید
🤝 روایتی از قم #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
🙌 ساختمان کاهگلی نموریبود. اگر دست میزدی آوار میشد روی سرت. زنگ در را زدم. دختر کوچکی آمد جلوی در و انگشتر شکستهای را گذاشت کف دستم. در را بست و رفت داخل. دوباره زنگ زدم تا رسید طلا را تحویل دهم. با صدای بلند گفتم: «رسید طلاتون رو نگرفتید!» هیچ صدایی نیامد، انگار اهالی این خانه عادت نداشتند برای چیزی که میبخشیدند رسیدی بگیرند.
📝 معصومه سادات صدری
🖼خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۲
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 السابقون
🤝 روایتی از قزوین #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
🙌پلهها را دوتا یکی بالا میآمد. مقنعه از سرش عقب رفته بود. موهای مجعدش بیرون زده بودند. تا دیدمش گفتم: «دخترم پشت تلفن هم عرض کردم وظیفهی ما بود خدمت برسیم چرا این همه راه رو آمدی!» کولهپشتیاش را روی میز گذاشت. زیپش را باز کرد. چند پاکت بیرون کشید و نفسزنان گفت: «عمو این تمام کادویی هست که اطرافیان برای قبولی توی کنکور بهم دادند. فردا شش صبح بلیط قطار دارم. خدا بخواد دانشجوی پرستاری اهوازم. ترسیدم دیر بشه.» پاکتها را برداشتم. پولها را بیرون آوردم. شروع به شمارش کردم وگفتم: «میدونی وقتی پلهها رو تند تند بالا میآمدی چی توی ذهنم گفتم؟» دستش را به مقنعه رساند و آن را جلو کشید. سرش را پایین انداخت و گفت: «ببخشید.» خندیدم وگفتم: «السابقون السابقون اولئک المقربون.»
📝 سمیه حیدری
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۳
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 توشه
🤝 روایتی از خراسان جنوبی #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
🙌شصت و هفت، هشت ساله بود. اما نه لرزان و نحیف بلکه با هیبت و اقتدار. جلوتر آمد. میشناختمش. بازنشسته فرهنگی بود. سکهها را با وقار از جیبش بیرون کشید و روی میز گذاشت. نگاه کردم. دو تا سکهی تمام بهار آزادی، یک نیم سکه و دو تا ربع سکه. نگاهی انداختم به چهرهی آرام و محاسن سفیدش. با لبخند گفت: «این هم تمام پسانداز من از سالها خدمتم.» با رضایت قلبی آنها را گذاشت و آرام آرام رفت. توی ذهنم داشتم به دختر دم بختش فکر میکردم و به آن دو پسر جوانش که جویای کار بودند. اما عجیبتر برایم دل دریایی و پهناور این مرد بود و پسانداز دنیویاش که توشهی آخرت شد.
📝 لیلا مدرسپور
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۴
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
یادگار پسرم
روایتی از اردبیل #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
نشسته بودم نذورات و هدایای مردم را تحویل میگرفتم. مهدیهای که محل برگزاری مراسم بود آدمهای متفاوتی را به خود میدید؛ زن، مرد، کوچک و بزرگ، معلم، ورزشکار، پزشک و...؛ پیرزنی آهسته آهسته جلو آمد و پرسید: «پسرم قیچی دارین اینجا؟» رو به او گفتم: «بله، چطور مگه؟» النگوی دستش را نشان داد و گفت: «میخوام اینو درش بیارم هدیه کنم به جبهه مقاومت؛ این النگو رو پسرم قبل از اینکه شهید بشه؛ اون زمان که جبهه میرفت برام خریده بود. خودش که در راه خدا رفت. الانم که نیاز هست اومدم هدیهاش هم بدم». لبخند روی لبانش بود که پرسیدم: «مادرجان اسم شما چیه میخوام فاکتور بدم.» لحنش را تند کرد و گفت: «اگه اسمم رو بنویسی نمیدم؛ دلبندم رو در این راه دادم اینم روش. اگه جان هم بخوان میدم.» بدون اینکه چیزی بگویم النگویش را قیچی کردم.
📝 فاطمه مردانه
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۵
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 نیت فرج
🤝 روایتی از مرکزی #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
🙌در خانه که باز شد، خانمی جوان با موهایی بیرونزده از روسری و ظاهری غیرمذهبی را مقابل خودم دیدم. ابتدا گمان کردم که اشتباهی شده و خواستم ضمن عذرخواهی، زنگ طبقهی دیگری را بزنم اما وقتی دست دراز کرد و طلاهایش را سمتم گرفت، جا خوردم. لبخند کمجانی زد و گفت: «من اینها رو فقط به نیت فرج امام زمان اهدا میکنم. امیدوارم این کمک من، تأثیری در تعجیل داشته باشه و ظهور آقا در دوران زندگی ما اتفاق بیفته.» چشمهایش به اشک نشست و ادامه داد: «انشاءالله آقا بیان تا شرایطی که الان در غزه و لبنان هست، از بین بره...» با دیدن اشکهایش احساس کردم امید به ظهور چقدر میتواند دلها را به هم نزدیک کند.
📝 ریحانه پاینده
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۶
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 پای بدون رسید
🤝 روایتی از خراسان رضوی #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
🙌مرد که روی ویلچر نشسته بود با صدای زنگ، درِ آبی رنگِ خانه را به رویم باز کرد. تعارف کرد داخل بروم. گفتم عجله دارم و چند جای دیگر هم باید سر بزنم. زن که رویش را کیپ گرفته بود سلام کرد. طلاها را در دستم گذاشت: «خودم فقط همین انگشتر رو داشتم. دخترم هم که توی دوران عَقده، همین دو النگو و انگشتر رو داشت که هدیه کرد.» طلاها را روی ترازو گذاشتم که وزن کنم و رسید بنویسم. مرد خندید: «پسرم رسید نمیخواهد. دو تا پایم را در جنگ دادم و جایی ثبت نکردم. این طلاها فدای سر حضرت آقا.» به پاهای مرد نگاه میکنم. خیلی وقت است از کار افتادهاند، ولی صاحبش همچنان محکم ایستاده است.
📝 سیده اعظمالشریعه موسوی
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۷
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 خانهبهدوش
🤝 روایتی از قم #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
🙌پلهها را نفسنفسزنان رفتم بالا. پشت در که رسیدم، طلبهی جوانی در را باز کرد. تعارف کرد و رفتم داخل. کپهکپه وسایل خانه را جمع کرده بودند. پرسیدم: «به سلامتی داری میری یا میای؟» با خنده گفت: «مستأجر که رفتن و اومدن نداره، خونهبهدوشه.»
📝 همان لحظه خانمش با چایی آمد. انگشتری کنار سینی گذاشته بود. رسید طلا را که مینوشتم، به شوخی گفتم: «قبول باشه. این انگشترم میذاشتی روی پول پیش خونهت، جوون.» بدون اینکه نگاهم کند، گفت: «این حلقهی عروسیمونه، طلای دیگهای نداشتیم. آقا که امر کردن، ما هم اطاعت کردیم.» چایی را با بغض خوردم.
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۸
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 ویلچر
🤝 روایتی از قزوین #وقتی_یک_ایران_همدل_شد
🙌چهار ساعت رانندگی در جادهی خاکی، پاک کلافهام کرده بود. تابلوی روستا را که دیدم، به راست پیچیدم. چند پیرمرد در ورودی روستا پرسه میزدند. نشانی را نشانشان دادم. رفتم و به آدرس رسیدم. خانه، کوچک و کاهگلی بود. درش تا نیمه باز بود. در زدم. مرد جوانی بفرما زد. «یاالله» گفتم و داخل شدم.
👌تا من را دید، شَستش خبردار شد و خندید. دستم را گرفت. از حیاط سه، چهار متری گذشتیم. سر خم کردیم و وارد اتاق شدیم. فرش نهمتری ماشینی، یک تلویزیون چهارده اینچ، بخاری نفتی، دو جفت پشتی و یک ویلچر، تمام محتویات اتاق بود.
🙌روی ویلچر، دختری با روسری سبزرنگ نشسته بود. سلام داد. دستش را به سمت من بالا کشید. کف آن را باز کرد. یک جفت گوشواره میان دستش برق میزد. لبهایش باز شد و صدایش در اتاق پیچید: «عمو! به آقا بگید تمام طلاهای نازنینفاطمه فقط همین یک جفت گوشواره بود و بس. بگید برام دعا کنه.» بغضم را محکم قورت دادم و کنار ویلچر زانو زدم.
🖼 خردهروایتهای رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگزده لبنان و غزه، شماره ۹
🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگزده لبنان و غزه
💻 irane-hamdel.khamenei.ir