eitaa logo
ایران همدل
22.1هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
17 فایل
پنجمین مرحله پویش«ایران همدل» باهدف کمک به هموطنان نیازمند وبا شعار"از همدیگه گره‌گشایی کنیم"،آغاز بکار کرد ایران همدل،بزرگترین حرکت اجتماعی ملی است که از سال۱۳۹۸،پس از بیانات رهبر انقلاب مبنی بر شکل‌گیری نهضت تعاون واحسان وکمک مؤمنانه،شروع به فعالیت کرد
مشاهده در ایتا
دانلود
🤲 نیت فرج 🤝 روایتی از مرکزی 🙌در خانه که باز شد، خانمی جوان با موهایی بیرون‌زده از روسری و ظاهری غیرمذهبی را مقابل خودم دیدم. ابتدا گمان کردم که اشتباهی شده و خواستم ضمن عذرخواهی، زنگ طبقه‌ی دیگری را بزنم اما وقتی دست دراز کرد و طلاهایش را سمتم گرفت، جا خوردم. لبخند کم‌جانی زد و گفت: «من این‌ها رو فقط به نیت فرج امام زمان اهدا می‌کنم. امیدوارم این کمک من، تأثیری در تعجیل داشته باشه و ظهور آقا در دوران زندگی ما اتفاق بیفته.» چشم‌هایش به اشک نشست و ادامه داد: «ان‌شاءالله آقا بیان تا شرایطی که الان در غزه و لبنان هست، از بین بره...» با دیدن اشک‌هایش احساس کردم امید به ظهور چقدر می‌تواند دل‌ها را به هم نزدیک کند. 📝 ریحانه پاینده 🖼 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه، شماره ۶ 🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه 💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 پای بدون رسید 🤝 روایتی از خراسان رضوی 🙌مرد که روی ویلچر نشسته بود با صدای زنگ، درِ آبی رنگِ خانه را به رویم باز کرد. تعارف کرد داخل بروم. گفتم عجله دارم و چند جای دیگر هم باید سر بزنم. زن که رویش را کیپ گرفته بود سلام کرد. طلاها را در دستم گذاشت: «خودم فقط همین انگشتر رو داشتم. دخترم هم که توی دوران عَقده، همین دو النگو و انگشتر رو داشت که هدیه کرد.» طلاها را روی ترازو گذاشتم که وزن کنم و رسید بنویسم. مرد خندید: «پسرم رسید نمی‌خواهد. دو تا پایم را در جنگ دادم و جایی ثبت نکردم. این طلاها فدای سر حضرت آقا.» به پاهای مرد نگاه می‌کنم. خیلی وقت است از کار افتاده‌اند، ولی صاحبش همچنان محکم ایستاده است. 📝 سیده اعظم‌الشریعه موسوی 🖼 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه، شماره ۷ 🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه 💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 خانه‌به‌دوش 🤝 روایتی از قم 🙌پله‌ها را نفس‌نفس‌زنان رفتم بالا. پشت در که رسیدم، طلبه‌ی جوانی در را باز کرد. تعارف کرد و رفتم داخل. کپه‌کپه وسایل خانه را جمع کرده بودند. پرسیدم: «به سلامتی داری می‌ری یا میای؟» با خنده گفت: «مستأجر که رفتن و اومدن نداره، خونه‌به‌دوشه.» 📝 همان لحظه خانمش با چایی آمد. انگشتری کنار سینی گذاشته بود. رسید طلا را که می‌نوشتم، به شوخی گفتم: «قبول باشه. این انگشترم می‌ذاشتی روی پول پیش خونه‌ت، جوون.» بدون این‌که نگاهم کند، گفت: «این حلقه‌ی عروسی‌مونه، طلای دیگه‌ای نداشتیم. آقا که امر کردن، ما هم اطاعت کردیم.» چایی را با بغض خوردم. 🖼 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه، شماره ۸ 🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه 💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 ویلچر 🤝 روایتی از قزوین 🙌چهار ساعت رانندگی در جاده‌ی خاکی، پاک کلافه‌ام کرده بود. تابلوی روستا را که دیدم، به راست پیچیدم. چند پیرمرد در ورودی روستا پرسه می‌زدند. نشانی را نشان‌شان دادم. رفتم و به آدرس رسیدم. خانه، کوچک و کاهگلی بود. درش تا نیمه باز بود. در زدم. مرد جوانی بفرما زد. «یاالله» گفتم و داخل شدم. 👌تا من را دید، شَستش خبردار شد و خندید. دستم را گرفت. از حیاط سه، چهار متری گذشتیم. سر خم کردیم و وارد اتاق شدیم. فرش نه‌متری ماشینی، یک تلویزیون چهارده اینچ، بخاری نفتی، دو جفت پشتی و یک ویلچر، تمام محتویات اتاق بود. 🙌روی ویلچر، دختری با روسری سبز‌رنگ نشسته بود. سلام داد. دستش را به سمت من بالا کشید. کف آن را باز کرد. یک جفت گوشواره میان دستش برق می‌زد. لب‌هایش باز شد و صدایش در اتاق پیچید: «عمو! به آقا بگید تمام طلاهای نازنین‌فاطمه فقط همین یک جفت گوشواره بود و بس. بگید برام دعا کنه.» بغضم را محکم قورت دادم و کنار ویلچر زانو زدم. 🖼 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه، شماره ۹ 🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه 💻 irane-hamdel.khamenei.ir
🤲 گوی سبقت 🤝 روایتی از خراسان جنوبی 🙌نفسش را یک‌جا بیرون فرستاد. معنی‌اش یک «آخیش، بالاخره رسیدم» جانانه بود. به طرف صندوق رفت. دستش را از زیر چادر بیرون آورد. از دست دیگرش کمک گرفت تا النگوها را از آن دربیاورد. تمام سلول‌هایش را بسیج کرده بود تا کار به‌خوبی پیش برود؛ درست مثل یک عمل جراحی حساس. موفق شد. آن‌ها را در صندوق اهدا گذاشت و به‌سرعت بیرون رفت و سوار ماشین شد. این‌قدر سریع که حتی وقت نکردم به چهره‌اش دقیق شوم تا بفهمم چندساله است. 👌گذاشت و رفت؛ به همین سرعت. با شتاب بیشتری سوار ماشین شد و حرکت کرد. صدایش زدم: «خانم! رسید طلاتون!» فقط آنی دستش را بیرون آورد و اشاره کرد که نه. احساس کردم این اشاره باید معنی دیگری هم داشته باشد. «السابقون السابقون، اولئک المقربون.» 🖼 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از ماجراهای اهدای طلای زنان ایرانی به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه، شماره ۱۰ 🗓 انتشار به مناسبت ایام سالروز صدور پیام رهبر شهید انقلاب درباره لزوم کمک مسلمانان به مردم جنگ‌زده لبنان و غزه 💻 irane-hamdel.khamenei.ir