مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت میکنند. بلکه مهم این است که ما در خلوتی سرشار از صداقت و در نهایت قلبمان، خویشتن را چگونه داوری میکنیم.
- نادر ابراهیمی
مو اِگه دستوم به بیسیمی، چیای میرفت که ناوِی آمریکایی بشنِوِنِش حتماً ایطور سیشون میگفتوم: چطور دلتو میا جنوبُ بزنین ها؟ یه بار اومدین ساحل و مردمشُ ببینین؟ اینا زِدن دارن؟ چشم و ابروشون و نِیدین نِه؟ اِگه فِقط یه بار باهاشو دست میدادین و دستای پینهبستهی کارگریشون و میدیدین ایطور نمیکردین! اِگه یه بار پِی سفرهشون نشسته بودین، نِه که بگم نمکگیرشو میشدین نَه، شما نمکبهحرومتر از ای حرفایین، ولی خو لااقل دلتو نمیاومد نونشونو آجر کنین! قیافهی اَفتو سوختشون و تو رادارهای شما نشون نمیدن چون حِلالزادهها رو فِقط حِلالزادهها میبینن! شما آخه قدِ ای حرفا نیستین! مردم جنوب، نِجیبن! شاید به شما نِگن! ولی از انگلیسیها و پرتغالیها بپرسید سیتون میگن که با دشمن چیکار میکنن! همین الانم اِگه اسلحههاتونو بذارید زمین و بیاین سمتشو، مهموننوازیتونو میکنن!
چطور دلتو میا بندر و بزِنین؟ تا حالا بندری نِخوردین؟ خو حق دارین! ایقدر از مکدونالد گوشتِ خوک و گاو و گوسالهی ذبحِ حلالنشده بستین به شکماتو، که ایطور حروملقمگی میکنین! خاک ما رو میزنین؟ حقدارین! چون خاک ندارین! ریشه ندارین! هرجا اصالت ببینین، حسودی میکنین! خو اصیل نیستین دیه! آدم که میبینین رَم میکنین! چون آدم نیستین! کاش سرخپوستها هم او روزی که کیریستوف کلمبس اومد سیشون، رئیسعلی و تنگسیری و عظمایی داشتن تا یه جوری میپوکوندنتو که نمیتونستین خاکشونو بگیرین! خو البت، حق داشتن! لابد آدم نِداشتن! آقا نِداشتن بالا سرشون!
ها؟ میشنوین حرفامو؟ ایجا غریبین؟ شب جا دارین بمونین؟ کوسهها نِخورِنِتو؟ خونه درخدمِتتو باشیم..
سید مصطفی موسوی
«کلام، خنجر نیست. نباید باشد. کلام و زبان، سرپناهی است در برابر گزند تنهایی و مرگ. واژهها، شعلههای خُردی هستند تا به یاری آن فاصلههای هولناک و روابط یخبسته را چارهای کنیم. از کلام، خنجر نسازیم. این چه هنر و مهارت بیقدری است که موهبت والای کلام را دستمایهای برای طعن و تعریض، طرد و خوارداشت، خَستن و زخمی کردن و تلخکامی همدیگر سازیم؟ واژهها آمدهاند تا چراغ دوستی برافروزند، نهال مِهر بنشانند و اندوه آدمی را تسکینی باشند. واژهها را چوب آتشافروزیهای دلآزار نسازیم، سوختِ بارِ خودکامگیهای خود نکنیم. موهبت ارجمندِ زبان را در پای دوستی و آشنایی خرج کنیم. به سوداهای تهیمایه که به نام حقیقتاند و به کام أنانیت (خودبینی)، زبان را تباه نکنیم. گفتوگویی که ما را به زندگی مطبوعتر میرساند، از جادهی واژههای عبوس نمیگذرد. رخسارهی واژهها در آوار خشم و درشتی ما، زشت میشوند. شب میشوند.»
صدیق قطبی