از کودکی شب ها را تا بهـ صبح بهـ آتش زدنِ
نفسِ خود میگذراند؛ خورشید کهـ نورِ خود را
روےِ زمین پھن میکرد، این صحنهـ از دھها
شمعِ آب شدھ تماشایی تر بود.
نوجوانی عاقل و عالم، کهـ کارِ هر روزش قانع
کردنِ پدر براےِ جنونش بود. جنونی کهـ عقل
را برایش بهـ ارمغان آوردھ بود.
پدرش وزیرِ دربار بود و او بیزار از درباریان.
- إسـراء -
از کودکی شب ها را تا بهـ صبح بهـ آتش زدنِ نفسِ خود میگذراند؛ خورشید کهـ نورِ خود را روےِ زمین پھن م
نوجوانی بیش نبود کهـ هم نشینِ شیخ
بهاءالدین عاملی یکی از استادانِ زبردستِ
فلسفهـ شد و شیخ از آن روز لقبِ ملّا را بهـ
او داد.
آنگاه پدر بهـ علمِ پسر پی برد. حالا فھمیدھ
بود کهـ علمش را درست خرج میکند. این
حاصلِ آن شمعهاے سوختهـ و نفسِ آتش
گرفتهـاش بود. حاصل آنهمهـ شب بیداری
و سیر در رؤیا.
او مردِ بزرگی بود. مردی کهـ در تبعیدِ ابدےِ
روح قرار داشت. او فیلسوفیست کهـ تا بهـ
حال هیچ کس بهـ گردِ پایش نرسیده؛
صدرالمتأهلین محمد صدر قوامی شیرازے
بریدھام از تمامِ دنیا و زندگیاش
از تمامیِ مردمِ اطرافش . .
آخهـ میدونی چیهـ ؟!
فھمیدم غیرِ تو کسیو ندارم ؛
#خداجـانـم♥️'
و آرے اگهـ بگویم : خدایا تو مثلِ
آسمون بزرگ و عظیم هستی . .
اینگونهـ خدا رو محدود بهـ آسمون
کردم پس باید بگویم : خدایا تو
فراتر از آسمونی و ابتداء و انتھایی
نداری :))🌱☁️