eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
"مثل موش از موشک حماس ترسیدن" به روایت تصویر :))) اگه گفتید نکته عکس چیه؟
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
"مثل موش از موشک حماس ترسیدن" به روایت تصویر :))) اگه گفتید نکته عکس چیه؟
درسته وجب به وجب پناهگاه گذاشتن!!! میشه یه مسابقه بذاریم هرکی پناهگاه‌های بیشتری روی نقشه تل‌آویو شمرد برنده ست😂
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 اَللهُمَّ صَلِّ عَلى مُوسَى بنِ جَعفَرٍ وَصیِّ الاَبرارِ وَ اِمامِ الاَخیارِ وَ عَیبَةِ الاَنوارِ حَلیفِ السَّجدَةِ الطَّویلَةِ وَ الدُّموعِ الغَزیرَةِ وَ المُناجاةِ الکَثیرَة؛ اللٰهمّ صَلّ علیه و علی آبائه و ابنائه الطّیّبین الطّاهرین المعصومین و رَحمة الله و برکاته. 🖤 علیه‌السلام تسلیت باد🥀 پ.ن: امشب به احترام حضرت موسی بن جعفر علیه السلام رمان نداریم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
▪️امام کاظم (علیه السلام) فرمودند: «مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یوْمَ الْقِیامَةِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یوْمَ الْقِیامَةِ». امام کاظم (علیه السلام) فرمودند: هر که خود را از ریختن آبروی مردم نگه دارد، خدا در روز قیامت از لغزشش می گذرد و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد. علیه السلام تسلیت باد🥀
ابرها امروز خیلی رویایی بودن...✨ امروز بعد چندین سال رفتم به دبیرستانم؛ مدرسه معارف شهید مطهری. چقدر تجدید خاطره کردم... دیدن مدیر و سه نفر از معلم‌ها، شنیدن صدای آهنگی به عنوان زنگ تفریح توی مدرسه زده می‌شد(آهنگ سریال امام علی علیه السلام)، خوندن نماز جماعت همراه بچه‌های معارفی، دیدن فضای مذهبی و بچه‌های محجبه‌ی معارف و یادآوری عالمی که توی دبیرستان درش زندگی می‌کردم... و حرف زدن با بچه‌های پایه دهم درباره کنکور، هدف، فعالیت اجتماعی، کتاب‌های شهید مطهری، بانوان شهید و کار فرهنگی... چقدر درباره کارهایی که با خانم مصباح توی مدرسه می‌کردیم پز دادم! چقدر دوران خوبی بود... چقدر خوب گذروندیمش...
میدونید، امروز که بدون مصباح رفتم معارف، خیلی احساس ناقص بودن داشتم. انگار توی اون مدرسه، من بدون مصباح کاملا بی‌معنام! ما از سال اولی که باهم توی معارف آشنا شدیم، با وجود تفاوت‌های پررنگمون، تبدیل شدیم به دوقلوهای افسانه‌ای. حرف همو می‌فهمیدیم، دغدغه‌های مشابه داشتیم، و خیلی خوب می‌تونستیم تبدیل به نقاط قوت هم بشیم و نقاط ضعف همدیگه رو جبران کنیم. دوستیمون اصلا مثل این دوستی‌های لوس دبیرستانی نبود که همه‌ش درحال آه و گریه کردن توی بغل هم و قربون صدقه هم رفتن و اینجور چیزا باشه. یه دوستی کاملا بر پایه اهداف مشخص، با قوانین مشخص، و بر اساس کلی بررسی و برنامه... (بماند که هرچی بزرگتر شدیم، شرایط زندگی ما رو کمی از هم دور کرد و باعث شد درک متقابلمون نسبت به قبل کمتر بشه و کمتر بتونم خواهر خوبی براش باشم) ما همیشه توی مدرسه باهم بودیم. نمرات خوبمون و جسارتمون و انضباطی که داشتیم باعث میشد کادر مدرسه به ما اعتماد کنن و بذارن خیلی از امور فرهنگی مدرسه رو دست بگیریم و مدیریت کنیم؛ درواقع اینطوری بود که ما هرازگاهی کادر مدرسه رو هم درجریان کارهامون قرار میدادیم!! از نظر درسی، رتبه اول و دوم بین ما دست به دست می‌شد و بقیه معمولا برای رتبه‌های بعدی رقابت می‌کردن. یه رقابت شیرین درسی داشتیم... و جالبه که روش درس خوندن ما کاملا با هم متفاوت بود! سال دوم، کلاسمون از هم جدا شد و حقیقتا اون سال خیلی به من سخت گذشت؛ زنگ تفریح‌ها باهم بودیم و تا لحظه آخری که معلم بیاد، جلوی ستونی که بین دوتا کلاس بود، می‌ایستادیم و حرف می‌زدیم. طوری که اون ستون ستونِ ما بود، همه می‌دونستن مال ماست! حرفامون حرفای بیخود و چرت و پرتی نبود که معمولا توی جمع دوستانه مطرح میشه. هربار تصمیم می‌گرفتیم درباره یه موضوع مهم اخلاقی یا اعتقادی صحبت کنیم. درباره کتابایی که می‌خوندیم، سخنرانی‌هایی که گوش می‌کردیم و... البته شوخی هم باهم داشتیم، زیاد... یه سری اصطلاحات خاص ما دوتا بود. بقیه معمولا شوخیامون رو نمی‌فهمیدن! عاشق این بودیم که دوتایی علیه یه نفر توطئه کنیم و حالشو بگیریم(البته اهداف تربیتی داشتیما). توی کلاس برخلاف جهت بچه‌های دیگه، کنار دیوار و طوری می‌نشستیم که همه بچه‌ها رو ببینیم، حواسمون بود که جو کلاس چطوریه و بچه‌ها حالشون خوبه یا نه... اگه لازمه کمکشون کنیم. سر بیشتر کلاسا کتاب غیردرسی می‌خوندیم، معلم‌هام کاری بهمون نداشتن. و همت والایی داشتیم در کتابخون کردن بچه‌ها، مخصوصا مصباح. یه طوری که توی کلاس ما آخر سال بیشتر بچه‌ها کتاب غیردرسی میخوندن! توی کلاس معمولا من و مصباح نظر میدادیم و بیشتر وقت کلاس به بحث ما با معلم‌ها و ارائه نظرات کارشناسیمون(!) می‌گذشت، نظراتمون مکمل هم بود و یه جاهایی معلم‌ها هم می‌نشستن فیض می‌بردن! یه جاهایی رسما دیگه ما درس می‌دادیم! البته دعوا هم با هم داشتیم، زیاد... تازه از وقتی مدرسه تموم شد و دورتر شدیم دعواها بیشتر هم شد؛ درواقع کشف کردیم که وقتی ارتباطمون کم میشه و کم با هم حرف میزنیم کار به دعوا می‌کشه. دعوا رو هم باید با چندین ساعت صحبت حضوری حلش کنیم. ولی فعلا که دوستیم. نه... خواهریم. امیدوارم خواهر بمونیم...