☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
تقصیر دانیال که نبود، مجبور بودن خب🙄
آخه اون مامور موساد بدبخت اگه یکم دیگه مهلتش میدادن شاید توبه میکرد و میشد آدم ایران🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شایدم داشتن ولی... در ادامه معلوم میشه!
سلام
از مخاطبهای بادقت خوشم میاد!
اصلا خستگیم درمیره که میبینم انقدر دقیق میخونن داستان رو👏
سلام
اتفاقا به نظر من ریشه عشق خودخواهیه، و کلا سائق تمام رفتارهای انسان خودخواهیه.
منظورم از خودخواهی، چیزی هست که در فلسفه بهش میگن «حب ذات» و در همه موجودات از جمله انسان وجود داره.
انسان بخاطر حب ذاتش دوست داره از رنج دوری کنه و لذت بیشتری به دست بیاره، دوست داره وجود داشته باشه و از نابودی فرار میکنه... همین حب ذات باعث میشه انسان برای تامین نیازهای زیستی تلاش کنه، و توی مراحل بالاتر باعث میشه انسان به روابط اجتماعی روی بیاره، عاشق بشه، و عبادت کنه!
حتی علت اصلی توجه به خدا هم حب ذاته به نظر من؛ چون ما سرتاپا نیازمند خداییم، با خدا بودن به انسان لذت میده و برای همین عبادت میکنیم. محبت انسان به خدا خالصانه نیست چون بخاطر نیازشه، حتی انسانهایی با بالاترین درجات هم همینطورن(این در مناجات و دعاهایی که از ائمه نقل شده کاملا مشهوده). محبت خدا تنها محبت خالصانه ست چون به ما نیاز نداره، ولی ما رو دوست داره.
عشق هم ریشه در حب ذات داره، وقتی یکی عاشق کسی میشه، درواقع معشوق بهش احساس لذت میده(لذت معنوی و مادی)، و فکر میکنه دور شدن از معشوق همراه با رنجه، برای همین دوستش داره.
حتی اگه بخاطر معشوق فداکاری کنه هم بازم این کار درواقع بخاطر خودشه، از این کار لذت میبره چون داره به منبع لذتش خدمت میکنه.
دیگرخواهی در واقع هیچ اصالتی نداره!
فداکارانهترین رفتارها هم در اصل خودخواهانه بودن.
البته همه اینا نظر شخصی منه
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام با نظرتون کاملا موافقم. نوشتن عاشقانه برام سخته و به زور دارم مینویسم 😕
امیدوارم همینطور باشه😓
مهدی رسولیqalal-heydar-abotorabo.mp3
زمان:
حجم:
12.1M
✨🌱
یاران مهدی جواناناند...✨
🎤مهدی رسولی
#میلاد_حضرت_علی_اکبر علیهالسلام و روز جوان مبارک!🎉🍃
http://eitaa.com/istadegi
از اختلاسهای شیرین دنیا میتونم به خوردن خمیر کیک باقیمونده ته ظرف اشاره کنم😶😅
اصلا این جزو مراسمهای مهم بعد از کیک پختنه😌
البته بعضیا میگن تخم مرغ و آرد خام ممکنه برای سلامتی بد باشه ولی من که همیشه این مراسم رو انجام دادم و چیزیم نشده🙄
یادمه بچه که بودم گاهی با کمک مادرم بیسکوییت آلمانی درست میکردیم، و تا بیسکوییتها قالب بخورن و برن توی فر من نصف خمیر رو خام میخوردم(نقش من در پختن بیسکوییت کلا همین بود 😅).
اون بیسکوییتها برام یادآور کودکیه...
چند بار تلاش کردم خودم درست کنم، خوب شد ولی مزهی بچگی نمیداد.
انگار فقط باید مادرم درست کنن تا اونطوری بشه که باید...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت ۱۲۶
تلفن همراه را پس داد. کارت حافظهای از جیبم درآوردم و به سمتش گرفتم.
-همهش اینجاست... اما مسئله اینه که خیلی از بازماندهها دیگه زنده نیستن.
کارت حافظه را گرفت و مثل یک جواهر نگاهش کرد. انگار انگشتر سلیمان را به او داده باشم. آن را با احتیاط توی جیب سوییشرتش گذاشت و بیتفاوت گفت: خب این خیلی عجیب نیست.
-چرا، عجیبه؛ چون میانگین سنی کمی دارن.
اخم کرد و سرش را به سمتم چرخاند.
-یعنی چی؟
-من معمولا توی مراسم سالگرد حاضر میشدم. هرسال میدیدم تعداد کسایی که میان کمتر میشه. اولش فکر میکردم با گذر زمان میخوان اون فاجعه رو فراموش کنن و زندگیشونو بکنن، ولی الان فهمیدم دارن میمیرن.
اینبار نه فقط سرش را، که تمام تنهاش را به طرفم چرخاند و چهارزانو روی تختهسنگ نشست. کنجکاوی از هر دو چشمش بیرون میپاشید و من از این که توانستهام توجهش را تا این حد جلب کنم هیجانزده بودم. طوری با دقت نگاهم میکرد که انگار تمام پاسخش روی پیشانیام نوشته بود. ذهنم را مرتب کردم تا الان که شش دانگ حواسش به من بود، چرت و پرت نگویم و به لکنت نیفتم.
-خب من درباره اونایی که مردهن تحقیق کردم. بیشترشون اونایی بودن روز حادثه اسیر حماس شدن و بعداً موقع تبادل اسرا آزاد شدن. چند نفر هم با خبرنگارهای خارجی درباره حادثه مصاحبه کرده بودن.
ابروهای کوهن به هم نزدیکتر شدند و لبهایش را انقدر روی هم فشار داد که سفید شدند. انگار جمع شدن عضلات و اجزای صورتش با میزان کنجکاویاش رابطه مستقیم داشت. آرام و محتاط، بهترین و هوشمندانهترین سوال را پرسید: و چطوری مُردهن؟
بشکن زدم.
-سوال خوبی پرسیدی... قسمت جالبش اینجاست... وایسا...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت ۱۲۷
و دوباره صفحه تلفن همراهم را باز کردم. دنبال فایلی که آماده کرده بودم گشتم و پیدایش کردم.
-علتهای مختلفی برای مرگشون وجود داشته. بعضیا توی تصادف رانندگی مردهن، بعضیا با مسمومیت گاز، بعضیا توی حوادث محل کار، بعضیام با علتهای سادهای مثل ایست قلبی. چیزی که مهمه اینه که علت فوت هیچکدوم قتل نبوده.
نگاهش را از روی صورتم برداشت و به دریا خیره شد. ادامه دادم: بیشترشون توی سنی نبودن که بخاطر یه سکته ساده بمیرن.
جواب نداد و همچنان دریا را نگاه کرد. انتظار داشتم هیجانزدهتر شود، از جا بپرد و بگوید حتما مرگشان کار دستگاههای امنیتی بوده؛ ولی در سکوت داشت فکر میکرد و من به فکر کردنش نگاه میکردم. به این که چشمهای طوسیاش روی موجها مانده بود. دریا روی شیشه عینکش منعکس میشد. گردنش کمی خم شده بود. اخم کرده بود. لبهاش را برهم فشار میداد. باد طرههای مویی که از کش مویش بیرون زده بودند را بههم میریخت. دستهایش را به تختهسنگ تکیه داده بود و در کنار دریا و آسمان و نور غروب، منظرهی فوقالعادهای ساخته بود.
بالاخره چشمانش را چرخاند و به من خیره شد. میتوانستم از چشمانش بخوانم به چه فکر میکند؛ همان احتمالی از ذهنش گذشته بود که فکرش را میکردم؛ ولی میترسید آن را به زبان بیاورد. گفت: خب، چه نتیجهای میخوای بگیری؟
خودم را کمی روی تختهسنگ جلو کشیدم. حرکت موزون و پرفشار خون را در تکتک رگهایم حس میکردم، انقدر که نزدیک بود رگهایم پاره شوند. نمیدانم این حجم هیجان بهخاطر موضوع بحث بود یا طرف بحث. هرچه بود، زندگیام قرار بود هیجانانگیز و خطرناک بشود و این عالی بود! گفتم: اگه اونا رو کشته باشن چی؟ فکر نمیکنی غیرطبیعیه؟
کوهن برعکس من، کوه یخ بود. شاید هم درونش آتشی داشت که میخواست آن را مهار کند، چون به من اعتماد نداشت. من کارمند موساد بودم!
گفت: چرا باید اونا رو بکشن؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi